داستان كوتاه discussion

35 views
داستان كوتاه > در میان همه چیز

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments در میان همه چیز ..
ام پی تری را روشن کرده ای و اهنگ " به سوی تو " سرهنگ زاده را می شنوی . چشم دوخته ای به سقف با فکری که جای دیگری جولان میدهد . پیکر بی رمقت چون تکه ای چوب بر روی قالیچه قدیمی افتاده است و تو بیشتر از گوش کردن در حال فکرکردن هستی . در ارامش ظاهری و جنگ درونی در نوسانی . حس می کنی پاک قاطی کرده ای و به طرز عجیبی به دیوانگان شبیهی .و البته که همه اینها از دید خودت است و البته که از نظر دیگران تو همان " دختر منظم و مودب و ارام و باهوش و زیرک" هستی و کفرت که در می اید از این فکر . پنجره اتاق باز است و باد پنجرا را سو به سویی می برد و تو می اندیشی مگر می شود چنین هوای گرمی را تحمل کرد . خیره مانده ای به سقف که موبایلت زنگ می خورد . فکر می کنی چه کسی ممکن است پشت این خطوط در انتظار " الو " گفتن تو باشد . چون دائم الخمری ابلهانه نظاره گر جان کندن موبایلت هستی تا اینکه قطع می شود و تو می اندیشی چطور می شود در سکوتی محض به نقطه ای خیره ماند . صدای عبور ممتد هواپیمایی از فاصله ای بسیار دور ، تو را ازار می دهد .کامپیوترت در حالت نیمه روشن است پس لعنت می فرستی بر هر چه استند بای کامپیوتر که در این دقایق بی در و پیکر تو را ازار می دهد . با خودت می گویی کاش ادمیزاد هم استند بای داشت و خسته میشوی از این همه آن بودن همیشگی خودت . لبت را می گزی و قطره اشکی از گوشه چشمت با قالیچه قدیمی همبستر می شود .
اتفاق افتاده است . خواه نا خواه و البته خواسته و نا خواسته . و ابتدایی ترین راه برای باورش اقرار است به خود .
صدای تلفن ثابت از اتاق کناری با ماهواره ای که روشن است و مدام تبلیغات پر از پول را پخش می کند در هم امیخته می شود . مادرت گوشی را بر می دارد .
اتفاق افتاده است و تردیدی در ان نیست . می خو.اهی مانند دروغ گفتن به سایرین بر خود نیز دروغی ببافی و نمی توانی.... قائله را تمام کنی و نمی توانی ... پس لعنت می فرستی بر هر چه خود بودن .
مادرت با شتابی بی امان ماجرای عروسی ازیتا را برای منصوره تعریف می کند و احتمالا منصوره با اشتهایی وصف نا پذیر می گوید " عجب .. خوب دیگه چی شد " . دوست داری چیز دیگری جز موضوع کنونی در ذهنت نباشد مثلا کارت و اینکه هر صبح با بی رضایتی از خواب بیدار می شوی یا ادامه تحصیل و این انتظار تمام نشدنی برای نتایج کنکور فوق لیسانس یا دیر امدن اتوبوس های صبح یا بی حوصلگی و تمایل نداشتنت به ارتباط با دوستانت و سرزنش های مادرت یا دست و پازدنت برای تغییر محیط اطراف و البته اول از همه مادرت . دوست داری چیزی به اسم پول در اوردن یادت نیاید چیزی مانند قسط لپ تاپ یا هر چیزی شبیه ان .
اتفاق افتاده است . خودت هم می دانی و همه اینها چیزی از اتفاق کم نمی کند . دستت را بالامی اوری و
انگشت نشانه ات را در خلائی پر ابهام جا می گذاری و می اندیشی به ان موجود ماورایی تازه وارد شده به ذهنت . به " مرد " . همان نو پای تا ثیر گذاشته بر روحت و فاجعه امیز است وقتی خجالت می کشی از خودت که می خواهی فرار کنی از این واقعیت که تازه وارد بر جسمت نیز تاثیر گذاشته . . و این ایفون خانه با صدایی اژیر مانند است که تو را می اورد همانجا روی قالیچه امیخته با اشک ، کنار مادرت با گوش هایی به سنگینی دقایق پیش رویت که فریاد می زتد " نسیم پاشو درو وا کن " و خودت که فکر می کنی چه اسم ابلها نه ای داری و سر انجام دستانی که پایین می اید . بر نمی خیزی و همانجا چون جسمی بی روح خیره به سقف تمام جزئیات زندگی ات را و همه چیز را و بی اغراق همه چیز را مرور می کنی الا ان موجود دو پای منتظر در پشت در . دقایقی بعد صدای مادرت را به وضوح می شنوی که در یک مکالمه بی سرانجام به منصوره توضیح می دهد که یارو اشتباهی زنگ زده و ادامه ماجرا و عروسی ازیتا و صدای بلند تبلیغات ماهواره .
اتفاق افتاده است . بی گمان بهتر از هرکسی فهمیده ای کم کمک عاشق شده ای . درست مثل سایر امور که بی جانند ابتدا برایت و به مرور جان می گیرند و رشد می کنند و گاهی نیز تو را حل می کنند . عشق نیز بی جان اتفاق افتاد . با نگاهی ، صدایی حتی سکوتی . و می دانی احتمالا روزی حل خواهی شد در این اتفاق مبهم . در این برودت نورانی . و می ترسی و سرت را بر می گردانی از سقف به سمتی دیگر . و در اولین بر خورد چشمت به دوربینت می خورد که گذاشته ای برای شارژ ، به تصویر جان هیگ روی دیوار ، و قفسه ها یی پر از کتاب . از" فلسفه کانت" شروع می کنی ، "هگل" را احساس می کنی ، با اشتها از" حافظ" رد می شوی ،" گوته" را جا می گذاری ،" امرسون" را می خوانی و خیال داری تمام عناوین را مرور کنی که ساعت روی میز تحریرت زنگ می خورد و می ترسی و بی مدعا در" درد جاودانگی" فرو می روی . و یادت افتاده کنفرانسی مربوط به کارت هم اینک د راینترنت پخش می شود و تاکید رئیست که باید ببینی اش .
ساعت زنگ می خورد و اس ام اسی برایت می اید . از مرد ، از موجود ماورائی که کنفرانس را یاد اور شده و جمله اخرش که چون شکلاتی برای تو شیرین است ، " مراقب خودتون باشید " که چون تکه ای نورانی در صفحه موبایلت می درخشد و تو که از این شیرینی می ترسی و زنگ ساعت که تمام می شود و کامپیوتر که روشن می شود و دوربینت که بی امان از تو عکس می گیرد و ساعت روی دیوار که اواز می خواند و هگل که قهقهه سر می دهد و ماهواره که پر از تبلیغ است و منصوره که بالای سرت است و تو که می ترسی و می خزی کنار پنجر ه ای رو به اسمان؛ با روحی کرخ شده و حل شده در چیزی نامعلوم ، مبهم و بی رنگ . و با این فکر به خواب می روی که چطور می شود میان این همه آن یودن ، گاهی و فقط گاهی به استند بای هم فکر کرد .؟
چطور می شود ....؟





message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments داستان عجیبی نوشتی
من خوشم اومد نه به عنوان داستان بلکه به عنوان یک نوشته
طرح و پیرنگ خیلی ضعیفی داشت یا اصلا نداشت
فضا و درون مایه مکمل هم بودند
ولی درون مایه جار زده شد که باید درونمایه در تارو پود داستان مخفی بشه





message 3: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments ممنون به خاطر پیشنهادت رفیق .
لطفا برام توضیح بده طرح و پیرنگ چیه . فضا و درون مایه چیه . چطور می شه داستان عجیب می شه و شاید خوش اومدنی ؟ می خوام بدونم ایا وقتی یه داستان یا هر چیزی که می خونی یا می بینی ایا وقتی باهاش ارتباط برقرار می کنی کافی نیست . یا صرفا چون اینجا در مورد کارهاموم نظر می دیم اینها به نظر مهم می رسند . لطف کن و بنویس


message 4: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments به هم پیوستگی اتفاقاتی که داستان رو میسازه طرح یا پیرنگ میگن
مثلا اتفاق اول مرد زن را دید
اتفاق دوم با او ازدواج کرد
در این صورت این دو اتفاق سازنده ی داستان نیستند بلکه باید اتفاق سومی افتاده باشه که این دو اتفاق رو به هم مربوط کنه و این اتفاق سومه که باعث تفاوت داستان و گزارش میشه
اتفاق سوم این از او خوشش آمد
یعنی مرد زن را دید از او خوشش آمد با او ازدواج کرد داستانه
ولی مرد زن را دید با او ازدواج کرد گزارشه نه داستان چون طرح نداره

اون محیطی رو که نویسنده به وجود میاره که خواننده با خوندن نوشته به یه فضایی وارد میشه فضا میگن مثلا تو داستان شما فضای کسالت بار و خسته کننده اتاق رو خواننده مثل شخصیت داستان حس میکنه

درون مایه داستان یعنی لپ کلام
یعنی حرفی که نویسنده میخواد بزنه
که بعمولا میشه تو یه جمله خلاصش کرد


راجع به این سوال باید فکر کنم که
می خوام بدونم ایا وقتی یه داستان یا هر چیزی که می خونی یا می بینی ایا وقتی باهاش ارتباط برقرار می کنی کافی نیست
ولی بدون فکر میگم نخیر کافی نیست
چون این بهونه ای به نظر میاد که جلوی پیشرفت ما رو میگیره

تو داستان کوتاه اینها همیشه و همیشه مهمن و ربطی به این نداره که اینجا باشه یا هر جای دیگه
ولی خوب اینقدر هم سفت و سخت نه میشه از عناصر داستان به عمد یکی رو حذف کرد و یکی رو پر رنگ کرد
که البته این کار نیاز به مهارت زیادی داره
مثلا در رمان بوف کور عنصر فضا خیلی پررنگ تر از عناصر دیگس
ولی باز میگم این کار خیلی مهارت میخواد و من که مبتدی هستم بخوام این کارو بکنم مشکل ایجاد میشه
اینکه گفتم داستان عجیبه نظر خودم بوده و فقط همین
واینکه از داستان خوشم اومده باور کنید که دست خودم نبوده که براش جواب پس بدم




back to top