داستان كوتاه discussion

48 views
نوشته هاي كوتاه > زندگي دوباره

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Hamideh (new)

Hamideh Mohammadi (hamide) تلفن آنقدر زنگ زد تا خودش مرد. هنوز چند دقيقه از راحتي خيالم نگذشته بود كه دوباره صدايش بلند شد. يا مرگي وجود ندارد و يا مردگان قدرت تكلم دارند.ديگر از مرگ نمي ترسم.


message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments من که چیزی نفهمیدم حتی اینکه چرا این نوشته تو قسمت نوشته های کوتاه نیومده


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments کمی توضیح میدی ؟


message 4: by Hamideh (new)

Hamideh Mohammadi (hamide) اونروز که این متنو نوشتم، کتاب بارانساز رو تموم کرده بودم و حال و هوای گریه داشتم. و یه مدت طولانی گریه کردم. تلفن مرتب زنگ می‌زد و جواب نمی‌دادم فقط گریه می کردم. اگه معنیشو درک نمی کنین یا سخت درک می کنین کمی حق دارین، بخاطر ناآشنا بودن با احساسات یه دختر شدیدا حساسه


message 5: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments گل هاي حساس رو باد زودتر مي كنه
حميده جان
كمي گل باش
كمي خار


message 6: by Hamideh (new)

Hamideh Mohammadi (hamide) Arezo.... wrote: "گل هاي حساس رو باد زودتر مي كنه
حميده جان
كمي گل باش
كمي خار"

حرفت خیلی به دلم نشست. ولی من که گل نیستم تا خار لازم داشته باشم. من بین واقعیت و خیال ، درد دیگران و درد خودم نمی‌تونم فرق بگذارم. کتاب زندگی اسرار آمیز زنبورها رو خوندی؟




message 7: by Matin (new)

Matin (matin31) | 23 comments افرین حمیده جان نوشته ات خیلی خوب بوددرکش کردم


message 8: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
" من بین واقعیت و خیال"

حال که نه دردنیای پ واقعیتم
ونه در توهمات خویش
پس کجایم؟


back to top