Rumi دوستداران شمس ,مولوی discussion

1 view
امير عشق Love Leader's

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by f. (last edited Aug 25, 2016 01:58PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
در دو جهان لطيف و خوش همچو امير ما كجا
ابروي او گره نشد گرچه كه ديد صد خطا

چشم گشا و رو نگر جرم بيار و خو نگر
خوي چو آب جو نگر جمله طراوت و صفا

من ز سلام گرم او آب شدم ز شرم او
وز سخنان نرم او آب شوند سنگها

زهر به پيش او ببر تا كندش به از شكر
قهر به پيش او بنه تا كندش همه رضا

آب حيات او ببين هيچ مترس از اجل
دردو در رضاي او هيچ ملرز از قضا

سجده كني به پيش او عزت مسجدت دهد
اي كه تو خوار گشته اي زير قدم چو بوريا

خواندم امير عشق را فهم بدين شود ترا
چونك تو رهن صورتي صورتتست ره نما

از تو دل ار سفر كند با تپش جگر كند
بر سر پاست منتظر تا تو بگوييش بيا

دل چو كبوتري اگر مي بپرد ز بام تو
هست خيال بام تو قبله جانش در هوا

مولوي


message 2: by f. (last edited Aug 25, 2016 02:00PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
عیب رندان مـکـن ای زاهد پاکیزه سرشـت
کـه گـناه دگران بر تو نـخواهـند نوشـت
مـن اگر نیکـم و گر بد تو برو خود را باش
هر کـسی آن درود عاقبت کار کـه کـشـت
همـه کـس طالب یارند چه هشیار و چه مست
همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت
سر تـسـلیم مـن و خـشـت در میکده‌ها
مدعی گر نکـند فهم سخن گو سر و خـشـت
ناامیدم مـکـن از سابـقـه لـطـف ازل
تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت
نـه مـن از پرده تـقوا بـه درافـتادم و بـس
پدرم نیز بـهـشـت ابد از دسـت بهـشـت
حافـظا روز اجـل گر بـه کـف آری جامی
یک سر از کوی خرابات برندت بـه بـهـشـت

حافظ


message 3: by f. (last edited Aug 25, 2016 02:03PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
قیمت عشق نداند قدم صدق ندارد
سست عهدی که تحمل نکند بار جفا را
گر مخیر بکنندم به قیامت که چه خواهی
دوست ما را و همه نعمت فردوس شما را

سعدي


message 4: by f. (last edited Aug 25, 2016 02:03PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
سعدی از اخلاق دوست هر چه برآید نکوست
گو همه دشنام گو کز لب شیرین دعاست

سعدي


message 5: by f. (last edited Aug 25, 2016 02:03PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
گاهی گر از ملال محبت برانمت
دوری چنان مکن که به شیون برانمت
چون آه من به راه کدورت مرو که اشک
پیک شفاعتی است که از پی دوانمت
تو گوهر سرشکی و دردانه‌ی صفا
مژگان فشانمت که به دامن نشانمت
سرو بلند من که به دادم نمی‌رسی
دستم اگر رسد به خدا می‌رسانمت
پیوند جان جدا شدنی نیست ماه من
تن نیستی که جان دهم و وارهانمت
ماتم سرای عشق به آتش چه می‌کشی
فردا به خاک سوختگان می‌کشانمت
تو ترک آبخورد محبت نمی‌کنی
اینقدر بی‌حقوق هم ای دل ندانمت
ای غنچه‌ی گلی که لب از خنده بسته‌ای
بازآ که چون صبا به دمی بشکفانمت
یک شب به رغم صبح به زندان من بتاب
تا من به رغم شمع سر و جان فشانمت
چوپان دشت عشقم و نای غزل به لب
دارم غزال چشم سیه می‌چرانمت
لبخند کن معاوضه با جان شهریار
تا من به شوق این دهم و آن ستانمت


شهريار


message 6: by f. (last edited Aug 25, 2016 02:03PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق
ای نادره گفتار کجا گوشتر از من


شهريار


back to top