داستان كوتاه discussion

82 views
داستان كوتاه > بازارچه

Comments Showing 1-20 of 20 (20 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by مهدی عناصری (last edited Dec 27, 2008 01:15PM) (new)

مهدی عناصری  عناصری | 414 comments کسی نمیدانست شبها کجا میخوابد . زن و بچه ای دارد و یا نه ؟ ولی میدانستند که همیشه صبح هنگام از ته بازارچه می آید. با همان ریش بلند و درهم که انتهای آن را با دستش تاب داده بود.همیشه تا ظهر در بازارچه میچرخد و نزدیک ظهر کنار آب صلواتی دم در مسجد مینشیند و در خود فرو میرود .در این حالت همیشه حرکت ناخود آگاه انگشتانش روی ریشش میجنبد و انتهای آنها را تاب میدهد . خیلی ها به آمدن او عادت کرده بودند . از آن دست گداهایی نبود که کسی دستش بیندازد یا با بی احترامی پولی به او بدهد . از احترام عجیبی هم بر خوردار بود . احترامی که نمیشد دلیلش را فهمید . شاید حرکات آرام و بی قید و نگاه سر به پایین و زمزمه هایی که با خود میکرد٬ چیزی را در فضای بازار چه پخش میکرد که توصیف نا پذیر بود . حتی خیلی ها ٬ از چهره ی آرام و معصوم او خجالت میکشیدند و پول را به دیگری میدادند تا به قوطی کوچک حلبی که از پشتش آویزان بود بیندازند ٬ با اینکه همه میدانستند که در این سالها حتی یک بار به عقب برنگشته است تا ببیند چه کسی پول در قوطی انداخته و یا چقدر پول جمع شده است . با این حال بازهم پول دادن به او کار بسیار سختی بود . حتی یک بارهم از کسی تشکر نکرد. هر کس برای دادن پول میرفت احساس عجیبی داشت . هرگز از احساس انجام کار خدا پسندانه و شاید نوعی سربلندی پیش دیگر اهالی بازار خبری نبود . احساس غریبی بود که خیلی ها دوست داشتند تجربه کنند . شاید به دنبال نوعی تفاوت بودند ویا میخواستند به بزرگان قیمی بازار دهان کجی کنند . بزرگان قدیمی که اهالی متعصب و با نفوذ بازار بودند ٬ خیلی کارها کرده بودند . خیلی از کسانی که در بازارچه مغازه ای اجاره کرده بودند و از دیدگاه آنها مورد دار بودند را مجبور به تخلیه مغازه کرده بودند . سرقفلی کل بازارچه در اختیار یکی از آنها بود و از طریق او این کارها را میکردند . حتی بساط دست فروشها هم تحت کنترل آنها بود . هر کس را که میخواستند رد میکردند و کس دیگری را می آوردند . همیشه با دست فروشها شرط میگذاشتند که باید در نماز جماعت ظهر شرکت کنند . تصور میکردند با این کار دو ثواب میبرند . یکی رونق دادن به نماز جماعت و دیگری سیر کردن شکم یک خانواده .

این بازارچه گداههای ثابت زیادی داشت . ولی هیچ کدام به اندازه ی او مورد توجه نبودند . شاید یک دهم او هم پول جمع نمیکردند . حتی بار فروشها که صبح زود٬ جنسها را به بازارچه می آوردند٬ مبلغی را مغازه دارها میدادند که وقتی او بیاید٬ به او بدهند . این موضوعها باعث شده بود که بزرگهای بازار از او دلگیر باشند . پیش خودشان فکر میکردند که یک گدا فقط یک گداست و باید متواضع باشد و مطیع. این همه محبوبیت برای یک گدا هیچ معنی ندارد .آن هم برای کسی که یک بار هم پایش را داخل مسجد نگذاشته بود.
حتی برخی که پیر تر و خرافی تراز بقیه بودند او را تکفیر کرده بودند . یکی از آنها می گفت :
" اوایل که پیدایش شده بود وقتی پول را در قوطی اش انداختم گفت که در راه شیطان کمک زیاد کرده ای .کسی چه میداند . شاید خدا پذیرفت . "
ولی یکی دو نفر که صحنه را دیده بودند و میگفتند :
" پیر مرد با حرکتی که مورد توجه قرار بگیرد ٬ جلو آمده بود و به عمد دستش را از این جیب به آن جیب برده بود تا فرصتی بدهد تا متوجه شود که قصد کمک دارد و احتمالا دستش را جلو بیاورد و پول را بگیرد . ولی او کاملا بی توجه و بدون اینکه حتی اندکی بایستد و یا راهش را کج کند٬ به مسیرش ادامه داده بود که اگر پیر مرد کنار نمیرفت٬ حتما از پشت زمین خورده بود . با این حال پیر مرد از پشت سرش رفته بود و یک سکه را چنان با عصبانیت داخل قوطی انداخته بود که صدای آن را همه شنیده بودند . او هم یک لحظه ایستاده بود و زیر لب چیزی زمزمه کرده بود و رفته بود ."
خیلی ها میگفتند که دشمنی اهالی قدیمی بازارچه با او را همین پیر مرد ترتیب داده بود .
چند روز بیشتر به محرم نمانده بود .امروز قرار بود که به احترام نزدیک شدن ماه محرم اجازه ندهند که پایش را در بازارچه بگذارد . کسی به طور دقیق از ماجرا خبر نداشت ٬ ولی شایعه شده بود که به دو نفر از دست فروشهای داخل بازار گفته اند که یک گوش مالی حسابی به او بدهند و به او حالی کنند که دیگر توی بازارچه پیدایش نشود .
امروز بعضی از مغزه دارها زود تر از موقع آمده بودند تا اگر این اتفاق بخواهد جلوی بارچه بیافتد٬ جلویش را بگیرند . ولی همه شکه شده بودند. کل سردر بازارچه از اعلامیه فوت مردی پر شده بود که فقط از عکسش او را می شناختند . خیل عظیمی از مردم پایین شهر٬ جلوی بازارچه ایستده بودند . این خیل عظیم حتی وقتی بزرگان بازار در روزهای محرم نذری میدادند هم به اینجا نمی آمدند . از بین مردم زمزمه ایی شنیده میشد :
" هر روز عصر از کوچه ما رد میشد . حتی نگاه هم نمیکرد که چه کسی از از قوطی پولش بر میدارد ."
" اغلب تا ته کوچه که میرسید چیزی ته قوطی نمیماند ."
" شنیدیم که آن دو نامرد تو این بازار بساط میکنند ."
" بازار را روی سرشان خراب میکنیم "
" شنیدیم بعضی ها به اونها پول داده بودند تا او را بزنند . مگر چه گناهی کرده بود ."

از دیشب که کشته شده بود ٬خبر به بزرگای بازارچه رسیده بود . سریع به پزشک قانونی رفته بودند ومسئله را راست و رسیت کرده بودند و صبح زود ٬ قبل از جمع شدن مردم در یک محل پرت از قبرستان٬ خاکش کرده بودند. هیچ کدام از آنها امروز نیامده بودند . رفته بودند که برای خواباندن قایله ٬ کلی مواد اولیه بگیرند تا از فردا توی بازارچه نذری بدهند .ولی بین کسایی که از ماجرا خبر نداشتند ٬ شایعه کرده بودند که امسال افراد بیشتری به نذری دهنده ها پیوسته اند و نذری های محرم چند روز زود تر شده است .

فکرشان خوب کار میکرد . بی جهت که کسی بزرگ بازار نشده بودند . قایله سریع خوابید .ادامه نذری ها تا پایان محرم ادامه داشت .چون کسی برای چهلمش سر قبر نرفت. امسال استثنا اول ماه صفر که روز چهلمش بود٬ نذری میدادند و همه ی مردم پایین شهر توی صف ایستاده بودند . دیگر کسی حتی چهلم او را هم به خاطر نداشت.



message 2: by Kourosh (last edited Dec 28, 2008 03:51AM) (new)

Kourosh | 389 comments نوشته های من و شما و نوع داستانهایی که من خوانده ام و می خوانم در حال هوای کارهای نویسندگانی به مانند صادق هدایت و صادق چوبک و...است(فقط از ایرانی های فوت شده مثال زدم)که متاسفانه در این گروپ تا جایی که من متوجه شدم طرفدار نداردبسیاری این قسمت را برای وقت گذرانی و مخصوصا خوش گذرانی انتخاب می کنند و من حتی سطح پایین ترین نوشته هایم را از این به بعد حاضر نمی شوم در اینجا قرار دهم مگر چیزی خلافش ثابتم شود چرا که می بینیم کوچکترین مطلبی که بوی انتقاد از سنتهای راست گرایانه و سنت های غلط جامعه(نه تمام سنتها به طور مثال آنهایی که سراپا مردود و منسوخ و خرافی است واز دید بعضی روحانیون نیز نا بجاست)افراد نمی پسندند دوست عزیز و گرامی اینجا متاسفانه و یا خوشبختانه افراد فقط به دنبال زیبایی و عشق و صفا و مرام و معرفت و قشنگی و این حرفان و یا به طور ذاتی چشمهاشان فقط برای دیدن اینها و گوشهاشان برای شنیدن اینهاست و در فکر و اندیشه و ذاتشان نمی توانند و نمیخواهند چیز دیگر ببینندو بشنوندو اصلاح کنندودرس گیرندوغیره و من فقط نظرم را گفتم به هر حال داستان شمارا پسندیدم و چیزی که از آن می شود فهمید دسته بندی 3-4 نوع از افراد در جامعه است:عوامو قدرتمندان و اقلیت از هر نظر آن گدا به خاطر شخصیتش در اقلیت بود و عوام و قدرتمندان کمکی به حقوق و شان انسانیش نتوانستند بکنندو این داستانیست که به اشکال مختلف میتوان به نگارش در آورد این گدا میتوانست هر کاره دیگری نیز باشد ولی متاسفانه در آن محیط چاره ای به جز فنا شدن و از بین رفتن ندارد چرا که توان همرنگ شدن با بقیه را نداردچه درست چه غلط چه با منظور چه بی منظور چه عمدی چه غیر عمدی


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments دوست عزیز از وقتی که برای خواندن و نوشتن گذاشتید خیلی ممنونم
با شما کاملا موافقم .
چندی پیش به عمد داستان ژورنالیستی که فاقد هرگونه محتوا بود( نامه ای به یک قاتل )را در سایت قرار دادم . خودم از میزان توجه همه تعجب کردم.
همه را زیر سوال نمیبرم ولی داستان کوتاه با موضوعات جدی خواننده ندارد.


message 4: by Tannaz (new)

Tannaz | 11 comments داستانت من رو به فکر وا داشت مرسی:)


message 5: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments داستان را خواندم
آيا اين داستان هم بي محتواست يا محتوا دار؟
اگر از من مي پرسيد روايت ساده اي ست از كوچه پس كوچه هاي قديمي تهران
و مي تونه داستا ن قوي "باشه"
اگر بعضي اصول بهش اضافه بشه
يك داستان اجتماعي و از خود مردم

من هميشه فكر مي كردم شما در اين گروه كمي تنها هستيد از نظر بعضي خصوصيات
خوشحالم با آقاي كوروش موافقيد



مهدی عناصری  عناصری | 414 comments خانم آرزو
روایت ساده است ولی دلایل وضع موجود بسیار پیچیده
موضوع پس کوچه های بازار تهران قدیم نیست .
اگر در روابط و پیوندهایی که شالوده اجتماعهای خورد مثل یک بازار یا محله با دسته عذاداری
را میسازد دقت کنید همه ی اینها را با رفتارهای همسان میبینید

رابطه انسانها وقتی تا پایین ترین به سطح نیازها می رسد در هر جامعه ی فقر زده و در هر جای آن دیده میشود
حتی در این گروه نوعی جرگه بازی و نان به قرض دادن ( تو بگو من خوبم تا منم جبران کنم
)
کسی در اینجا به فکر رفع نیازهای پایین دستی نیست ولی برخورد با موضوع بقا در گروه همان است که داستان هم میبینید
خود شما ناخود آگاه به این موضوع اشاره کردید
{من تنها ماندم!!!! )
این همان جرگه بازی است که در بازار و ادارات و حتی یک آپارتمان ساده هست
این همان استحاله در عامه ی مردم است . کسی که از تنهایی میترسد بهتر است به جای فکر کردن چند تا رفیق پارک و کافی شاپ پیدا کند
راه خروج از تنهایی هم سخت نسیت و تحمل تنهایی هم همینطور



message 7: by ماهور (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments از لحاظ دستور زبان و غلط املایی داستانتون مشکلات زیادی داشت.
لطفا مجددا بازبینی کنید.
در مورد محتوی و موضوع باید بگویم که شما سعی میکنید موضوعات مختلف اجتماعی را به تصویر بکشید. ولی متاسفانه کثرت کارهای شما باعث شده از کیفیت آنها کاسته شده و درنتیجه به کارهای نسبتا طولانی و متعدد شما کم توجهی شود.
ضمنا از دوستان عزیزم تقاضا دارم به جای اهانت به شعور دیگران و مقایسه خود با نوابغ این عرصه، کمی واقع بین باشند.
نوشته، با وجود انقلابی و اصلاح طلبانه بودن اگر از اصول خاصی پیروی نکند، بی ارزش و غیر قابل خواندن خواهد شد.
و تنها اثر آن پایین آوردن جایگاه نویسنده و هدف او خواهد بود.





message 8: by Kourosh (last edited Dec 30, 2008 04:00AM) (new)

Kourosh | 389 comments کسی نخواست به شعور دیگران اهانت بکند شما خیلی با شعورید به جان خودم دروغ نمی گویم و من یکی که به هیچ عنوان جزو نوابغ نیستم تا خیال شما راحت شود ولی همیشه هم نمیشه پیرو اصول بود در عالم سیاست این کار اصولگراییست و همه پیرو آن نیستند در ادبیات هم همین طور ریچارد براتیگان اگر میخواست طبق اصول پیش برود در حد منی که الاغ هستم هم نمیشد ولی اکنون در ایران نوشته هایش به چاپهای چندم می رسد و زنده هم نیست و نماند و خودش زندگی را در خود کشت ولی زمانی که زنده هم بود عده ای مسخره اش میکردند و عده ای نوشته هایش را داستان که ندانسته هیچ وگاهی حاضر نبودند نظری راجب نوشته هایش بدهند و آنها هم خود را اصولگرا و واقع بین می دانستند ویا مثالی دیگر صادق هدایت اولین بار گویا نوشته اش را میان شهریار و عده ای از اهل قلم خواند و شهریار گفت تو استعداد داری و.... ولی کاش... وای کاش و..ولی در تاریخ ادبیات ما بوف کور به عنوان اثری از یاد نرفتنی و بزرگ باقی ماند هر چند با روحیه شهریار و عده زیادی سازگار نبودو نیست


message 9: by Memol (new)

Memol | 9 comments دوست عزیز شما که ادعا می کنید دیگران دارن خودشون رو با نوابغ مقایسه می کنن بهتره اول نیم نگاهی به نوشته خودت بندازی که بجای اینکه نظرت رو راجع به داستان بگی نویسنده رو زیر سئوال بردی و نشستی غلط املایی هاشو شمردی!
فکر نمی کنی شما خودتو با نوابغ اشتباه گرفتی یا پاتو تو کفش اونا کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟


message 10: by [deleted user] (new)

مه مول خان يا خانم
شما هم خودت عين او شدي
عوض نقد داستان مردم پريدي وسط بحث دو نفر كه خودشون عاقل و بالغند
حتما مي گي خودت چي ؟
من اومدم نقد
___________
آقاي خط خطي من هميشه نوشته هاي شمارو دوست داشتم

يه جور خاصند در نوع خود

اين داستان شما هم خواندني بود

نقد اصولي داستان را بلد نيسنتم
اما بعنوان خواننده معمولي

ازش لذت بردم


message 11: by ماهور (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments راستش فکر میکنم یک مقدار باید بازتر توضیح بدم.

من وجود غلط های زیاد در یک نوشته را دلیل بر این میدانم که نویسنده فقط متن را نوشته و حتی یک بار هم آن را مرور نکرده.
حالا چطور انتظار دارید متنی را که خود نویسنده یک بار هم نخوانده، دیگران بخوانند؟

"نوشته های من و شما و نوع داستانهایی که من خوانده ام و می خوانم در حال هوای کارهای نویسندگانی به مانند صادق هدایت و صادق چوبک و...است"
"من حتی سطح پایین ترین نوشته هایم را از این به بعد حاضر نمی شوم در اینجا قرار دهم"

من این جملات شما را دلیل بر مقایسه شما دیدم


"اینجا متاسفانه و یا خوشبختانه افراد فقط به دنبال زیبایی و عشق و صفا و مرام و معرفت و قشنگی و این حرفان و یا به طور ذاتی چشمهاشان فقط برای دیدن اینها و گوشهاشان برای شنیدن اینهاست و در فکر و اندیشه و ذاتشان نمی توانند و نمیخواهند چیز دیگر ببینندو بشنوندو اصلاح کنندودرس گیرند"


این جمله شما را هم دلیل بر اهانت به شعور دیگران دیدم.

اگر میگویید من اشتباه میکنم، بحثی نیست. همین جا از شما عذر خواهی میکنم.
ضمنا منظور من از پیروی از اصول، اصول نوشتاری نبود.
اصول مبارزه بود. مبارزه با همان سنتهای راست گرایانه ی خرافی که میگویید.
البته اولین اصل چنین مبارزاتی، هم جهت کردن افکار دیگران با عقاید و افکار خودتان است.
در صورتی که با این کار فقط دیگران را طرد میکنید.

ps:
خانم ممول، یاد آقا فیروز به خیر
;)




message 12: by Memol (new)

Memol | 9 comments نمی دونم شماها چرا هر بحثی اینجا می شه دلیلش رو اهانت به شعورتون می دونید؟.
آقای ماهور عزیز غلط املایی می تونه دلیلش اینیکه شما گفتی نباشه، نویسنده از 1 داستانی خوشش اومده و اون رو نوشته تا ما هم بخونیم حالا اگه شما فکر می کنی داستان واست در سطح پائینی، اصراری نیست بخونیش، شاید وجود غلط املایی اینه که داستان طولانیه و آقای خط خطی چند تا کلمه رو اشتباه تایپ کرده و خانم دلارام شما هم که نقد کردی و آقای ماهور متوجه منظورتون از یاد حاجی فبروز بخیر نمی شم
.....
آقا خط خطی داستانتون مثل همیشه قشنگه
در ضمن چرا فکر می کنید انتقا باعث طرد میشه؟
اینجاست که باید اشاره کرد حرف های آقای کوروش درست بوده که باید ببینید مشکل از کجاست؟


message 13: by mohammad (last edited Dec 30, 2008 12:13PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خط خطی عزیز
داستان بزرگ و در نوع خود جالبی بود
ایرادی که میتونم بگیرم طرح و پیرنگ ضعیف داستانه
حقیقت مانندی داستان هم به نظر من مشکل داره
ولی چیزی که مهمه اینه که این داستان خیلی قوی تر از داستانهای دیگت بوده که تا حالا خوندم
البته داستان من رو با مبایلم دفن کنید به نظرم من قوی تر بود
این پیشرفت رو بهتون تبریک میگم

اینکه خیلی مینویسی خیلی خوبه ولی سعی کن که گلچین نوشته هاتو تو این گروه بزاری
وقتی من از شما یه داستان بلند رو میخونم و نظر میدم میبینم توقع دارم که لااقل درباره ی نظرم نظری بدی و یه بحث کچولو به وجود بیاد ولی تقریبا میشه گفت بیتوجه به نظر من داستان بلن بعدیتو تو گروه گذاشتی و توقع داری که اون رو هم بخونم و نظر بدم

کورش عزیز
مدت زیادی نیست که با این گروه همراه شدی و از بابت همراهیتون خوشحالم
تا حدودی با نظری که گفتی موافقم که اینجا داستانهای واقعی رو نمیخونن ولی اینقد خودخواهانه قضاوت نکن
تو داستانتو بزار من بهت قول میدم که خونده بشه
خودم واست نظر میدم در حد لالیگا
خیلی زود کاسه ی صبرت لبریز شده
اگه جای من بودی چیکار میکردی
من قشنگ ترین داستانی رو که میتونستم بگم و مطمئنم
که داستان خیلی قویو پرمایه ای بود رو تو این گروه گذاشتم ولی چون طولانی بود خیلی کم خونده شد
همه ی کساییکه بارها براشون نظر داده بودم حتی به داستان توجه نکردن
ولی هیچ وقت و هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که سطح خودم رو ازاین گروه بالا تر بدونم و بگم که من دیگه تو این گروه داستان نمیذارم
همه ی اعضااین گروه رو دست دارم
حتی اگه داستان منو نخونن داستانشونو میخونم و نظر میدم









message 14: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments خطخطی جان اینو یادم رفت بهت بگم
همیشه تو داستانات یه قشررو محکوم میکنی

قشرمرفه بد
قشرفقیر خوب

این اصلادرست نیست


message 15: by Kourosh (new)

Kourosh | 389 comments نه شما اشتباه نمی کنید در هر لحظه مکانی و زمانی مطلبی و نقدی بیان میشه که از نظر دیگران تا حدودی درسته و تا حدودی غلط من هم به خاطر اشتباهاتی که ناخواسته از جانب من رخ می دهد عذر خواهی میکنم


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments دوستان عزیز اینکه دستورات و جمله بندی ها ی اشتباه زیادی در اون بود درست میگن

من روی داستان خون خونگیری از بابت اصول داستان نویسی و انتخاب قالب و کلمات و ...خیلی کار کرده بودم ولی از
شدید ترید نقد ها از جانب خیلی ها منجمله ماهور شده بود و گفته بود این داستان لذت را از خوانده سلب میک


message 17: by ماهور (last edited Jan 01, 2009 11:43PM) (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments خط خطی عزیز این که شما گفتی دلیل بر این نمیشه که شما بدتر از قبل بنویسی.
درسته که من داستان خونگيری شما را نقد کردم ولی صحبت من در مورد اون داستان، غلط املایی و دستوری نبود.
اون داستان از نظر من مشکلات دیگری داشت. که شما خودتون بعد از نقد من اون مشکل را بر طرف کردید.
ضمنا من در مورد انتقاداتم سعی میکنم کاملا بی غرض صحبت کنم.
همانطور که "خونگیری" را رد کردم، "بی خیال" را تایید کردم.
در کل من نظر شخصی خودم را مینویسم.
مطمئن باش این نظرات در جهت پیشرفت جمع هستش.
اگر شما داستانی بنویسی و ده دوازده نفر بیایند و به به و چهچه بکنند، بدون اینکه مشکل کار بیان بشه، به نظرت پیشرفتی در کار حاصل میشه؟
شما هم مثل بقیه دوستان به جای اینکه موضع بگیری، سعی کن ایرادات کار را اصلاح کنی و یا اگر فکر میکنی انتقاد غلطه، به صورت درست از کارت دفاع کن.
به هر حال اگر شما دوست ندارید من در مورد آثار شما نظر نمیدم.
اولا به ژورنالیست پسند بودن محکوم نمیشم، ثانیا اتهام مغرض بودن در انتقاد به من زده نمیشه و در آخر زمان خواندن و پیام گذاشتن برای داستان شما را صرف کار دیگری میکنم.
به هر حال امیدوارم در کارتون موفق باشید

end.




message 18: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments خانم مه مول من نمی دونم چرا اینقدر با خشونت رفتار می کنید در این گروه این دوستان که نقد میگن دستی در آتش دارن مثلا جناب ماهور یا محمد و دیگران
شما هم بنویس تا نقد بشی و ظرفیت نقد شدن را داشته باشید خط خطی جان من داستانتو کپی گرفتم سر فرصت می خونم و نظرم را میگم


Amir  reza(mohammad) | 79 comments انگار تو هر تايپكي مي رم
كمي اعصاب بچه ها خورد و خميره


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments ماهور جان بنظر اعصابت خط خطي شده. من منظورم اينقدر كه فكر ميكني تند نبود.
منتظر نقد شما براي داستان بعديم هستم


back to top