داستان كوتاه discussion

20 views

Comments Showing 1-11 of 11 (11 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments درست بعد از ظهر روزی که با سی و نهمین دوست دخترش به هم زده بود، چهارده هزارو سیصدو نودو یکمین سیگارش را داخل زیر سیگاری خاموش کرد، حوله را برداشت و به حمام رفت.
بخار های حمام را با ولع داخل شش هایش فرو میبرد و گوشهایش هنوز از دعوای صبح داغ بودند . صدای ضربه قطره های آب روی شانه هایش و روی کف حمام را بلند تر از همیشه احساس میکرد. گرما ی حمام را طاقت نیاورد و دستش را به سمت شیر آب برد و شیر گرم را کامل بست . سرما تمام تنش را در بر گرفت اما گوشهایش همچنان داغ بودند. آب سرد از موهایش سرازیر میشد و مانند رودی از کنار بینی اش روی لبهایش جریان پیدا میکرد، تا به صورت قطره های درشت و تمیز از چانه اش جدا شده و به سمت فاضﻻب نزول کند.
ناگهان خارش شدیدی در مچ پای چپش احساس کرد. و برای خاراندنش خم شد . اما هر جا را که میخاراند نقطه دقیقی نبود که میخارید. دستش را در حوالی منطقه خارش از این طرف به آن طرف میکشید، اما خارش آرام نشد.
خارش آنچنان شدید بود که ضربه هایی با مشت و با غر زدن به مچ پایش زد. هر جا را که میخاراند انگار باید کمی آنطرفتر را دست بکشد و وقتی آنطرف را دست میکشید احساس میکرد همان نقطه قبلیست که میخارد.
قطره های آب که به پشتش میخورد کلافه اش کردند . شیر آب را کامل بست و در سکوت حمام با مچ پایش کلنجار رفت.
در آن حالت و در احساس آزار دهنده خارش، دختری را به خاطر آورد که چندین روز پیش در فیس بوک اد کرده بود. و طی چتی که با او داشته ،دختر به او گفته بود که چهره جذابی دارد و اینکه پسری با این چهره حق ندارد تنها بماند.
بلند شد و صورتش را به کف ریش آعشته کرد و برای نهصدو شست و سومین بار به اصلاح صورتش پرداخت . خارش را کاملا فراموش کرد، مانند داغی گوشش.
27/1/91


message 2: by [deleted user] (new)

چقدر خوبه که داستانی از تو می خونم.خوشحالم که می نویسی

اعدادی که توی داستان استفاده شده، نشون دهنده ی درگیری ذهنی راوی هست.اما ظاهرا ارتباطی بین خود اعداد وجود نداره.
فضا سازی به نظر من ، با توجه به توصیف های به جا ،خیلی خوب انجام گرفته
موضوع داستان ، به جای مستقیم گویی در لا به لای جملات و در جای مناسب گفته شده و خواننده رو در جریان موضوع می گذاره.
به غیر از این جمله، که زیادی صریح بیان شده و با خط فکر راوی تطابق زیادی نداره، :

طی چتی که با او داشته

با اینکه فرصت کافی برای ارایه ی اطلاعات کامل وجود نداره(با توجه به حجم کم داستان)، اما همه چیز ،به طور موجز و کامل گفته شده
پایان بندی با شروع داستان،هماهنگی خوبی داره.برداشت من این هست که، پسر از دعوا کلافه است و از تکرار مکررات در مورد دخترها(دوست شدن و به هم زدن)خسته شده،و این کلافگی خودش رو در یه خارش نشون می ده که ظاهرا جسمی نیست و ذهنی و روحی هست. و با خاراندن برطرف نمی شه.بلکه با فکر کردن به نفر بعدی(دوست دختر جدید) برطرف می شه.و ظاهرا این دور باطل ادامه داره
یا شاید هم ، فکر کردن به یه دختر جدید، بهش روحیه میده تا خودش رو از تنهایی بیرون بکشه

به طور کلی داستان قوی و خوبی بود.آفرین محمد


message 3: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments ممنون ونوس جان
به تفاوت اون جمله با بقیه پی نبرده بودم ممنون که گفتی.
کسی که روزی 10نخ سیگار بکشد سالانه 3650 نخ کشیده و 4 ساله بیشتر از این عدد سیگار کشیده. پس عدد بزرگی نیست.
.
این شخصیت کاملا ساختگیه . خاطره یا نوشته درونی نیست.
ممنون ونوس جان از نظرت استفاده کردم و به این فکر میکنم که چه کار کنم داستانهام شبیه خاطره نشن.


message 4: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments مریم عزیز ممنون از اینکه خوندی و از اینکه برام نوشتی
برداشت قشنگی داشتی از داستانم مرسی خوشحال شدم.
اعداد هیچ ارتباطی با هم ندارن. فقط واقعا تعداد سیگارها تعداد دوست دخترها رو نشان میدن . و البته تعداد دفعاتی که صورتش رو اصلاح کرده.
باز هم ممنون از توجهت مریم جان


message 5: by رؤیا (new)

رؤیا محمد جان نخوانده بودم ازت قبلان و خیلی‌ جالب به نظرم اومد این داستان. عددها کمی‌ من راهم گیج کرده بود البته به غیر از ۳۹ تا دوست دختر که عدد معقولیست این روزها. معلومه که راوی پوستش از دعوا کردن کلفت شده و به راحتی‌ یکی را جایگزین دیگری می‌کند. اما این فقط ظاهر کار هست چون تمام جدلها به درون ریخته و به شکل ‌یک خارش تمام نشدنی‌ ظهور پیدا کرده. حقیقتی تلخ در پشت ظاهری آراسته.

ممنون دوباره


message 6: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments ممنون رویا جان خوشحالم که خوندی.
عدد ها فقط یه عدد هستن همین.
برداشتت رو از داستان دوست داشتم
ممنون


message 7: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) تاروپود درهم خوب بافته شده و بیانگر همانی هست که دوستان خوبم همه در بالا به وجهی از آن اشاره کرده اند۰
به نظرم کم هم ندارد چه بیش از این جایی برای بیشتر گفتن هم ندارد۰
اما بهرجهت چه بخواهی و چه نخواهی محمدجان یک خاطره ست و به درستی نمی دانم واقعا می توان به عنوان یک داستان کوتاه به آن نگاه کرد یا داستانک و یک دل نوشته
اما با اینکه بسیاری از عوامل ساختاری داستان در آن محسوس نیست با این همه گفته ای را به شکلی دگرگونه بیان
داشته که جذابیت دارد۰

موفق باشی


message 8: by [deleted user] (new)

آرتمیس جان اینکه می گویی این داستان یک دل نوشته یا یک خاطره است رو صد در صد رد می کنم.اما در مورد داستانک، فقط به دلیل جمله ی زیر، با تو موافقم، وگرنه این داستان به نظر من یک داستان کوتاه کامله
( مینی مالیسم داستانی بر زیبایی شناسی ایجاز استوار است. توصیه این نوع داستانی در دست داشتن نبض کلمه از سوی نویسنده با بیان ساختاری موجز است؛)

در مورد اینکه می گی بسیاری از عوامل ساختاری داستان در آن محسوس نیست،آیا منظورت رعایت نکردن اصول و قواعد داستان کوتاه هست؟که در این صورت، باید بگم که با کلمه ی (بسیاری) کاملا مخالفم


message 9: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments مریم جان ممنون لطف داری
حسن جانم مرسی.
و باهات موافقم که کار ضعیفی بود وگرنه مینداختم تو قسمت تحلیل.
دانای کل بود و همه چیز رو میدونه دیگه یه جا لازمه گزارشی از فکری بده که باعث شده شخصیت من خارش رو فراموش کنه.
اتفاقا من قلم دو برای نوشتنداستانک چهار خطی برداشتم اما سرم رو وه از روی کاغذ برداشتم دیدم چقدر بلند شد . اصلا قصدی تو زود تموم کردنش نداشتم. به قول ونوس این داستان نباید بیش از این کش بیاد.
چه اشکالی داره که تو داستان کوتاه گزارش بدیم بعضی وقت ها.
یکی از دلایل این عددها این بود که قبلنا داستانی لز سلینجر خوندم که اینطور بود . و وقتی فکر کردم دیدم خیلی بیشتر از داستانهای دیگه روی داستانش متمرکزم. این فقط یه احساس بود . از اونجا که فکر کردم دارم یه داستان روانشناختی مینویسم فکر کردم از این راه برای جلب تمرکز خواننده استفاده کنم. هرچند این تنها دلیل نبود. ببین شهید شد برادرت عدد بده.
.
فاضل آب جالب تره.
.
دانای کل داستان کجا گفته پسر خوشکلی
دختری که چند روز پیش با شخصیت داستان چت کرده گفته جذابه. محسن جان اگه یه بار دیگه با دقت داستان رو بخونی متوجه میشی که اینجا اصلا اونجایی نیست که باید خواننده رو شیر فهم به جذابیت طرف کرد. شاید اون دختر سلیقه احمقانه ای داشته. شاید پسره رو اسکل کرده و شاید هم راست گفته.
.
ممنون محسن جان خوشحالم که منو میخونی.


message 10: by mohammad (last edited Apr 28, 2012 12:04PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments آرت میس عزیز خیلی ممنونم و خیلی خوشحالم از اینکه خوندی و نظر دادی.
والله به خدا خاطره نیست. و حتی یه نوشته درونی نیست. باید بگم که اون شخصیت زمین تا آسمون با من فرق داره. و من از بن با جهانبینی و روش زندگی این افراد مخالفم.
فقط یه بار دست م خارید و من نتونستم نقطه خارش رو پیدا کنم دو سه روز قبل از داستان هفت هشت ثانیه هم بیشتر طول نکشید این خارش.
دقیقا موافقتم که نباید داستان رو بیش از این کش داد.
بازم ممنون


message 11: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1520 comments :-)
اشتباه تایپی بود مثل خیلی اشتباهات دیگه ای که داشتم


back to top