داستان كوتاه discussion

18 views
نوشته هاي كوتاه > کلاه بوقی

Comments Showing 1-14 of 14 (14 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Art Miss (last edited Mar 04, 2012 04:21AM) (new)

Art Miss (Artmiss) گاهی میخوام خاموش بشم۰ همون وقتایی که دلم میگیره و میخوام یه گوشه یی قایم بشم۰ بی حرکت تو تاریکی مث یه دست یا یه چشم۰ تا حالا که نشده, شایدم هیچ‌وقت نشه۰

وقتی جلوش خم میشم که بشینم نرم و آهسته میگه: بایستی حواست به جوهره باشه۰
خیلی وقتا میشه که میام پیشش۰ وقتایی که حالم بده۰روی مبلش میشینم, به روتختی که کشیده روی اون خیره میشم۰ مبلش کنار پنجره س, میتونم اون پایینُ خوب ببینم۰ خط آهنُ که چند دقه یه بار یه قطاری از روش رد میشه۰
نمی‌فهمم چرا باید حواسم به جوهره باشه۰ بهش میگم: یعنی چی, این دیگه چه معنی داره؟
دستاشو میماله بهم, انگاری از این حرف خوشحال شده, بعدش میگه: جوهره می دُوِه۰
یه صدا مث اوهووووم از تو دماغم درمیاد۰
میگه: آره همینطوری تو زندگیمون میدُوِه۰ انقده که فکر می‌کنیم زندگیمون جوهره۰ این همش تقصیر فکرای تنبله۰ بعدش انگشتشُ بلند میکنه و خیلی آهسته میگه: که البته حقیقت هم نداره۰
ازش می پرسم: یعنی فکر میکنی از تنبلیه؟
میخنده میگه: تنبل که نه اما بی شعور شاید۰ بعدش یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم میندازه و میزنه زیر چونه مُ میگه: اما مهربون۰
بهش میگم: خیلی هم ممنون۰ اما واسه چی خوبه؟
میگه: چی؟
میگم: جوهره دیگه! مگه نگفتی حواسم بهش باشه؟
میگه: آها همون که تعطیلمون میکنه۰

همیشه همینطور مضحک حرف میزنه۰ تعریفایی میکنه که همچین تعریفی نیستن۰
تعطیلمون میکنه! یعنی که چه؟
پارچه رو تختی رو دسته مبلُ با انگشتام میگیرمُ میکشم بالا انقده که شبیه یه کلاه بوقی میشه و توی این فکرم که اینو کی میتونه بذاره سرش؟ هیچکی به فکرم نمیاد۰ حوصله ندارم۰ ولش میکنم بیافته پایین تا دوباره رو دستِ مبلِ پهن بشه۰
ازش میپرسم: حالا بگو ببینم این جوهره اصلاً به چه کارِ من میخوره؟
میگه: گفتم که تو زندگیت میدُوِه۰
میگم: همینطوریشم که زندگی پر از بدووادوِ۰
میگه: واسه اینکه توش از جوهر پُره۰
میگم: پس یعنی میتونه خیلی چیزا باشه؟
اخمش میره توهم باز دستاشو میماله بهمُ یه کم حرفشُ تو دهنش مز مزه میکنه و با حوصله میگه: این دیگه مشکل شد۰ ببین جوهره زنده نیس که بخوای بگی خیلی چیزا باشه۰ اما زندگیت میتونه هرجوری باشه۰ یه نگا بنداز دوروبَرِت۰ این همه شکل۰ این همه رنگ۰ این همه حجم۰ تا دلت بخواد۰
به کلاه بوقی که رو دسته مبل پخش شده نگا میکنم میگم: اولاً که این خیلی احمقانَس۰ دوماً اینکه این چیزایی که میگی بعضی ارزش داره بعضیشون هیچ ارزشی نداره۰ خودت خوب میدونی من همچی چیزایی دوست ندارم۰
میگه: نه اشتباه نکن جوهره که در کل با‌ارزشُ این حرفا کاری نداره۰ اما باید بگم همین کلمه جوهره خودش باعث گمراهیِ۰
بهش میگم: باشه بی خیال, حالا هرچی میخواد باشه۰ بگو چرا باید حواسم بهش باشه؟ بعدش چی؟
سرِشُ میاره بالا میگه: بعدش۰۰۰ مث این میمونه که شکار بشه۰
می پرسم: شکارِ کی بشه؟
یه تبسمی میاد تو لبش میگه: هیچ کس۰
ـ اما همین الان گفتی۰۰۰۰
ـ بعععله گفتم مثل این میمونه که شکارش کنیم۰
یه کم جلوتر میشینم میگم: ببین۰۰۰ مگه نگفتی جوهره باید بِدُوِ۰ یعنی پس توی حرکت شکار میشه۰
ـ آره۰۰۰۰ همینطورا۰ اما نه اونطوری که تو فکر میکنی۰
پاهام یه تیری میکشه مث اینکه خواب رفته باشه۰ بهش میگم: نیروی زندگیه۰ درسته؟
میگه: از یه طرفم از زندگی پَرتِه۰ یعنی هیچ ربطی به زندگیمون نداره۰ انقده دوره از ما که نمیتونه به این راحتیا نیروی زندگی باشه۰ حالا هرچی میخواد باشه باشه, مهم نیس, اما بهرجهت خیلی زرنگُ باهوشِ۰ از چشم او که نگا کنیم خودمُ و خودت هر دوتامون مثِ انگل می مونیم۰
با کف دستم محکم می‌کوبم تو سر کلاه بوقی, میگم: این جوابتُ خوشم اومد۰
خودمو مث آشغال ته سطل آشغال می بینم۰ نمیذاره اون زیرا خفه بشم و میگه: چه بخوایُ چه نخوای ما همه مث همیم۰
ـ از کجا میدونی؟
سرشو چند بار بالا پایین تکون میده میگه: اینو وقتی میفهمی که دنبالش بگردی۰ همون که همه جا پیداش میشه۰ گاهی فقط یه درخششه۰ میفهمی؟ مث نور خورشید روی طلا۰ حالا همینُ میتونی تُو یه قطره بارونم که میچکه پیدا کنی۰ آب۰۰۰۰ برا پیدا کردنش از همه جا بهتره۰ رودخونه ها۰ دریاها۰ اونجاها میتونی ببینیش که چطور همیشه رو آب شناوره۰ مث یه گویچه۰ گرچه تشبیهش به گویچه کار قشنگی نیست, واسه اینکه گویچه اصلاً ربطی به آب نداره و باهاش قاطی نمیشه۰ جوهره رو آب شناوره و باهاش قاطی هم میشه و این همون چیزیه که کارو مشکل میکنه۰ بعضیا میگن باید خیلی عمیق توی آب نگا کنی تا ببینیش اما من امتحان کردم و نشد۰ روی آب رو هم که عمیق نگا کنی بازم چیزی پیدا نمیکنی۰ همش میدُوِه۰ نه بالا میتونی گیرش بیاری نه پایین۰
ـ میخوای بگی مث موج‌ دریا میمونه؟
ـ اینطورم میشه گفت, اما به نظرم یه کم ساده لوحانه میاد۰ یعنی اگه اینطوری بهش نگا کنی اونوقت یه جورایی مربوط به سرعتش میشه۰ نه۰ نه۰ بیشتر شبیه یه نقطه میمونه که روی آب میدُوِه۰ نقطه یی که با نقطه های دیگه هیچ فرقی نداره۰ البته غیر از۰۰۰۰
ـ غیر از چی؟
ـ غیر از این نکته که اون بهرجهت از جنس جوهره۰
چشمم میافته به خط آهن پشت پنجره و میگم: مث یه صورت پشت پنجره تو قطاری که با سرعت رد میشه؟
میگه: حدوداً
میگم: خیلی مزخرف میگی۰
سرشُ میخارونه و میگه: ممکنه۰ ۰۰۰ حالا بگو ببینم اصل حالت چطوره؟

یه کم فکر میکنم می‌بینم خیلی بهتره۰


آرتمیس


message 2: by Nader - نادر (last edited Mar 04, 2012 07:19AM) (new)

Nader - نادر مثل اینکه هیچ کس پیدا نشد بگه چه مزخرفاتی
داخل آسایشکاه روانی که نبوده. بوده؟
اگر بوده پشت پنجره چند تا میله اضافه کن۰
کلاه سر من یکی که نرفت اما در عوض کلی خندیدم۰
چه حال بدی داشتی وقتی می نوشتی ۰۰۰۰


message 3: by [deleted user] (new)

واقعیتش منم هیچی حالیم نشد
شاید خودت باید با صدای بلند واسمون بخونی تا بفهممت


message 4: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) یه سکته ناقص بود
همینطوری برا خنده


message 5: by [deleted user] (new)

من که خندم نگرفت آرتمیس، از حسش خوشم اومد، ولی خندم نگرفت
خدا رو شکر که ختم به خیر شد این زبونم لال سکته ی ناقص


message 6: by [deleted user] (new)

فکر کردم فقط من بودم که نفهمیدم اما وقتی‌ من خوندمش حال بهتر از ‌یک دیوانه را نداشتم و فکر کردم دلیلش باید همین باشه.


message 7: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) دور از جون رویا جون
حالم خوب نبود دیگه
حالا هی برام حرف در بیارید۰


message 8: by [deleted user] (new)

آرتمیس تو حالت بد می شه ، چه خوشکل می نویسی
:)
الهی همیشه ................نه ، نمی گم، نمی اَرزه
.
.
شوخی

تو همیشه قشنگ می نویسی
فقط یه جوری بنویس ما هم بفهمیم
:)


message 9: by [deleted user] (new)

ارتمیس جونم من چطوری گفتم، حرف زدنم مثل فکر کردنم هست عزیزم. اگر ‌یک نفر دیوانه داریم اونم منم. اگر من چیزی را نمیفهمم فقط دلیل بر پیچیدگی ذهن و دانش وسیع شما در بیان کردن افکارتون می‌باشد که من از درک آن عاجزم، فقط همین.

تو که میدونی‌ من چقدر نوشتن شما را دوست دارم عزیزم فقط ناراحت شدم که اینو نفهمیدم همین.

با این وجود معذرت، معذرت، معذرت به توان ۱۰


message 10: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) خیلی دوستتون دارم
زیاد جدی نگیرید۰ از این مواقع یعنی اینجور سکته ها زیاد پیش میاد که آدم دوست داره یا میخواد چیزی به دوستانش بگه که خودشم نمیدونه چیه۰اما بعد که نوشت میبینه سکته بر طرف و حالش بهتر شده
این مشکل منه و نه خواننده ۰
اما از اونجایی که دلم میخواست گروه فکر نکنه من فقط نوشته های اوقات خوبم رو میذارم اینجا یکی از اونام که در حال بد نوشته شده رو آوردم تا بدونید همچین گاهی اوقات آدم مجبوره اینجوری باخودش تاکُنه۰


message 11: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
از نظر من که کار خیلی خوبی بود. من اینجور نوشته های مالیخولیایی رو دوست دارم. اگه فضا سازی نداره اما طوری جملات پشت هم می آد که می تونی خودت براش یه فضا توی ذهن خودت بسازی.
اگه شخصیت پردازی نداره اما عوض می شه توی هر سطر به هر کدام از شخصیت ها یه شخصیت تازه بدی که حتی با شخصیت دو تا سطر بالاترش هم تا حدودی متفاوته.
کلن خوشم اومد.
مرسی.


message 12: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) Mehdi wrote: ". من اینجور نوشته های مالیخولیایی رو دوست دارم.

مالیخولیا

این میتونه نزدیکترین تشبیه باشه
ممنون



message 13: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
آخه من خودم هم مالیخولیا نویس هستم البته بیشتر توی شعرهام


message 14: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
آنهمه شراب يادت رفت
قلبم را مشت ‌کنی
قطره قطره بچکانی
در جامی که دستت بود؟
آنهمه جوهر چرا يادم رفت
دست‌های جوهری‌ام را
به زندگی‌ات بکشم؟
....
زبان نوشته شما بشدت آوانگارد


back to top