داستان كوتاه discussion

26 views
داستان كوتاه > یک سال

Comments Showing 1-46 of 46 (46 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (last edited Mar 02, 2012 04:31AM) (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments غرولندهای مادرش را از سال قبل به یاد آورد که دایم به پدر می‌گفت: «اگر من این نعلبکی‌ها را از جهیزیه‌ام نداشتم، سفره نمی‌انداختیم؟!» پدر هم با تکان سر به نشانه تأیید، حرف مادر را ادامه می‌داد: «حق داری خانم، بخدا حق داری. ولی با این سفری که پیش آمده، ناچاریم پول‌مان را ذخیره کنیم». سفره تقریبا آماده بود. صندلی‌ها را مرتب می‌کرد. روبروی خودش را خوب به یاد داشت، خواهرش می‌نشست. صندلی سمت راست و چپ را یادش نبود پدر می‌نشست یا مادر؟ هر دو را در یک راستا روبروی هم در دو طرف طول میز گذاشت. دخترک با پولی که قبل از سفر برایش گذاشته بودند، جام‌های نقره‌ای را که مادرش همیشه در گذر بلورفروشی برای دیدنش چند دقیقه‌ای توقف می‌کرد، خریده بود و هفت سین امسال را در آنها جای داده بود. چند تخم مرغ سفید در گوشه میز گذاشته بود، قرار بود امسال خواهرش تخم‌مرغ‌ها را رنگ آمیزی کند. ربان مشکی دهانه تُنگ، ماهی‌ها را به جنب و جوش واداشته بود. قرآن برایش معنای تازه‌ای پیدا کرده بود. یکی از کتابهای خواهرش را روی میز جلوی صندلی‌اش گذاشت، امسال قرار بود کنکور بدهد. دیگر نزدیک بود سال تحویل شود. همه آمده بودند. ولی در سکوتی ممتد بسر می‌بردند. پدر و مادر تنها یکدیگر را نگاه می‌کردند. دخترک هرچه تلاش کرد آنها را به خود جلب کند نتوانست: «مادر، ببین. همان جام‌هایی است که میخواستی. برایت خریدم» همچنان پاسخی نشنید. خواهرش روبروی او به چشم‌هایش خیره شده بود. همانطور که زیرچشمی پدر و مادر را می‌پایید، از زیر میز با پاهایش به صندلی خواهرش زد تا او را تکانی دهد، خواهرش همچنان به او زل زده بود. سال تحویل شد. همه رفته بودند...


message 2: by [deleted user] (last edited Mar 02, 2012 10:57PM) (new)

مهدی خوشحالم که فعالی
باید بگم این داستانت حال و هوای عید داشت ، یه عید غمگین البته
خوانواده ای 4 نفره که امسال عید تنها یک نفرشون سر سفره ی هفت سین هست، بقیه به خاطر حادثه ای که در سفر و در طول تعطیلات عید براشون افتاده ، مُردند
فکر می کنم کلا دوست داری دو فضا رو توی نوشته هات به طور همزمان جا بدی
برای تکراری نشدن این کار ، می تونی از تکنیک فلش بَک استفاده کنی

می تونستی برای بیشتر تحت تاثیر قرار دان مخاطب ، روی شخصیت هات اسم بذاری و با توصیف کاملتر یک بُرش از زندگی دختری که زنده مونده ما رو با خودت بکشونی توی داستان

این داستان به شدت خلاصه شده، نه به اون داستان اولت که پُر بود از جزئیات ، نه به این داستانت که اینقدر خلاصه نوشتی
من تحت تاثیر قرار نگرفتم، دوست داشتم با خوندنش غمگین می شدم ، اما ، نشدم
هنر نویسندگی یعنی همین که یه سوژه رو جوری روی کاغذ بیاری که مخاطبت رو تحت ناثیر قرار بده ،شاد بشه ، ناراحت باشه ،عصبانی بشه و.. مخصوصا در سبک رئال
دیالوگ ها به فهم داستان کمک کرده اما واقعی به نظر نمیاد
جملات پایانی هم زیاد جالب نبود

امیدوارم کارهای بعدیت رو هم بخونم


message 3: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments مریم خانم واقعا ممنونم که مطالبم را میخونید و نقد میکنید
خدارا شکر که این دفعه تونستم منظورم را برسونم

در مورد تکنیک فلش بک که گفتید، ساختار و نظم خاصی داره؟ یا کلا به هر صورتی که میتونیم میشه برگردیم به عقب؟

راست میگید. قضیه من شده اون بنده خدایی که از ترس لبه بوم، از اون طرف افتاد پایین
توی داستان اولم گفته بودید که چون در داستان کوتاه امکان شخصیت پردازی گسترده وجود نداره بهتره که با یک شخصیت پیش بیایم(قهرمان یا ضد قهرمان) واسه همین روی شخصیت ها اسم نذاشتم تا شلوغ نشه و خلاصه هم شد
«برشی از زندگی دختر» که گفتید، منظورتون اینکه که داستان با این برش شروع بشه؟

اتفاقا خیلی دوست داشتم غمگین بشه ولی نمیدونم چرا نشده
چرا دیالوگ ها واقعی نیست؟ یعنی سبک حرف زدن زن و شوهر اینجوری نیست؟

منظورتون از جملات پایان کدومه؟ جملاتی که داستان باهاش تموم شد را میگید یا جملات قبل ترش؟

در مورد سوالتون، من هم با برداشت عامیانه خودمان ابتدا نوشته بودم رمان که با توضیحات دقیق و مستند آقای اشکان تصحیح کردم


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
مهدی جان اولین باری هست که از تو می خونم و بسیار خوشوقتم.
به غیر از اون چیزی که دوستان گفتند من باید عرض کنم هیچ چیزی اینجا روایت نشده برای همین این نوشته مثل یک سری جملات مربوط به هم است که می خواهد بگوید که عید شده و پدر و مادری سر سفره هفت سین نیستند چون در سالی که گذشته مرده اند. همین موضوع بسیار پر کششی است که اگر خوب فضا سازی شود می تواند روایت درگیرانه ای باشد اما متاسفانه همه چیز در حد جملات باقی مانده. جملاتی که حتی ملال آورهم هستند چرا که همه فعل ها شبیه به هم شده اند.
امیدوارم که در نوشته های بعدی از تو کارهای بهتری ببینم.
موفق باشی.


message 5: by [deleted user] (new)

مهدی جواب سوالت در مورد دیالوگ ها رو می تونی در قسمت بحث و گفتگو، تاپیک (نقد ساختاری داستان تپه هایی چون فیل های سفید-اثر همینگوی) پیدا کنی ، ولقعا مفید بود مطلبش
در مورد بقیه ی سوال هات چندتا تاپیک جدید توی قسمت بحث و گفت و گو می ذارم.امیدوارم به جواب های مد نظرت برسی

اما در مورد برشی از زندگی، این فقط یه پیشنهاد بود، یعنی من اگر بودم ترجیح می دادم اول کمی در مورد این دختر بنویسم و بعد با استفاده از المان هایی مثل بوی عید یا سفره ی هفت سین ،فلش بک بذنم به گذشته

منظورم از جملات پایانی (سال تحویل شد.همه رفته بودند) هست،خیلی با عجله تموم شده،بدون هیچ پرداختی،نویسنده ظاهرا فقط می خواسته داستان رو تموم کنه

با اینحال ممنون از نقد پذیریت و از اینکه مرتبا می نویسی


message 6: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments Mohsen Sad wrote: "من نقدی که به نظرم می رسه اینه که :
هر جمله _تاکید می کنم هر جمله ای_ که تو نوشته هات به کار می بری را به حالت پرسی در بیار و یه بار تو ذهنت از خودت سوال بکن
مثلن این جمله:
پدر با تکان دادن سر به ن..."


تشکر محسن عزیز
شیوه جالب و کاربردی به نظر میرسه. حتما از این ابزار استفاده میکنم


message 7: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments Mehdi wrote: "مهدی جان اولین باری هست که از تو می خونم و بسیار خوشوقتم.
به غیر از اون چیزی که دوستان گفتند من باید عرض کنم هیچ چیزی اینجا روایت نشده برای همین این نوشته مثل یک سری جملات مربوط به هم است که می خوا..."


خیلی خیلی خوشحالم که نوشتم را خوندید
تو این چند روزی که فعالیتم را در اینجا شروع کردم خیلی به واژه «فضاسازی» برخوردم. در حد تعریف و چند جمله‌ای هم ازش خوندم. منتهی هنوز نتونستم هضمش کنم. دوست دارم بدونم برای اینکه یک فضاسازی خوب داشته باشم پیشنهاد شما چیه؟


message 8: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments maryam wrote: "مهدی جواب سوالت در مورد دیالوگ ها رو می تونی در قسمت بحث و گفتگو، تاپیک (نقد ساختاری داستان تپه هایی چون فیل های سفید-اثر همینگوی) پیدا کنی ، ولقعا مفید بود مطلبش
در مورد بقیه ی سوال هات چندتا تاپی..."


واقعا ممنون مریم خانم
حتما به طور دقیق اون تاپیک را مطالعه خواهم کرد
منتظر راهنمایی‌هاتون تو سایر تاپیک ها هم هستم
در مورد پایان، من فکر میکردم یه پایان خوب باید مختصر و گویا باشه. واسه همین این عبارات کوچیک را انتخاب کردم. در واقع یه جورایی هم میخواستم متضاد جمله «همه آمده بودند» بشه. در کل فکر میکردم پایانم خوب شده ولی...!


message 9: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments داستان بدون درونمایه به چه مانند به زنبور بی عسل.
در پس جمله های داستان. پشت اتفاقات باید و باید نویسنده اندیشه خودش رو اراءه بده. اندیشه ای که بجز با اون داستانی که میگه نمیتونه به نحو دیگه ای بیان کنه. اصلا داستان یه مثالیه برای درونمایه. مثلا من میخوام این اندیشه ام رو بیان کنم. متمدن ترین انسان اگه پیش بیاد از وحشی ترین حیوان وحشی تر میشه. خوب یه داستان میسازم و حرف آخرم تو این داستان این باشه و هرچه ملموستر باشه داستانم و هرچه مخفی تر باشه اندیشه ام موفق تر بودم.
داستان تو داستان غمگینیه که فکر کنم بچه ها به خوب پرداخته نشدنش اشاره کردن و من حرف بچه ها رو تایید میکنم.
در مورد فضاسازی وقتی ما یه صحنه میسازیم باید فضای اون صحنه رو بسازیم دیگه مثلا بوی چی تو فضاپخش شده. صدای چی میاد . صدای تیک تاک ساعت رو سفره هفت سین باید شنیده بشه مثلا . باد از گوشه پنجره برگه های کتاب روی سفره رو تکون میخوره و به صورت راوی میخوره. فضاسازی یعنی به هرچی تو فضای داستان هست جون بدیم و کاری کنیم خواننده خودش رو تو اون صحنه احساس کنه. میتونستی با فضاسازی مناسب شلوغی عید گذشته رو با سکوت امثال مقایسه کنی.
فضاسازی یعنی فضای داستان برای خواننده ساخته بشه.
اما حرف من چیز دیگس. داستان میتونه خواننده رو غمگین کنه اما غمگین کردن خواننده با داستان اصلا و ابدا نباید هدف نویسنده باشه. این کار مداح هاست. نویسنده کارش چیز دیگس. ظرفهای بلوری که مامان میخواست بخره کتاب کنکوری که دخترک روی سفره گذاشتهو غیره هدفی جز متاثر کردن بیشتر خواننده نداره. داره؟ . که چی؟ یه خانواده رو میکشی به استثناء یه نفر میکشی فقط چون داری داستان مینویسی؟ خوب من ترجیح میدم صفحه حوادث روزنامه رو بخونم و تو عزاداری ها شرکت کنم به جای اینکه این نوع داستان رو بخونم.
داستان قبلیت که تو بانک بود درونمایه داشت اما این نداشت.
پیرنگ یعنی ارتباط بین اتفاقات داستان. که یکی از عناصر مهم داستانه چه ربطی بین بلور هایی که مامان همیشه دوست داشت بخره و مرگش وجود داره. یعنی نمیشد بدون این آرزوی کوچیک مامان در باره مرگش گفت. آها اون موقع خواننده متاثر نمیشه. ببین چقدر این هدف بی ارزشه.
ممنون که مینویسی
پشتکار بیشترین سهم رو تو موفقیت داره .


message 10: by [deleted user] (new)

چرا هدف نویسنده نباید انتقال حس غم باشه محمد؟
من اینو نمی فهمم.ما داریم تو دنیایی مملو از خاطره های تلخ و شیرین زندگی می کنیم، چرا یه نویسنده نباید بتونه در مورد یه خاطره ی تلخ (ممکن مال کس دیگه ای باشه) بنویسه و حس غمی که بر وجودش نشسته رو با استفاده از داستانش به مخاطب انتقال بده
البته نباید زور بزنه تا خواننده رو غمگین کنه
بلکه من می گم اگر داستان حال و هوای غمگینی داره، و از عمد و با طرح اینطوری نوشته شده، مخاطب هم باید در آخر غمگین بشه و با شخصیت اصلی داستان همذات پنداری کنه


message 11: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments مریم شاید این یه نظر شخصی باشه.
بله. اما دلیل نمیشه ازش دفاع کنم.
هر کسی میتونه نوشته ای غمگین اراءه بده و حتی جهت هرچه متاثر کردن خواننده جملاتش رو پیش ببره. اما باید هدفی داشته باشه . و اون هدف صرف انتقال حس غم نباشه.
اگه نویسنده فقط بخواد حس غم رو انتقال بده به خواننده اونوقت داستان با روضه خونی چه فرقی پیدا میکنه.
من به نظرم این هدف باعث میشه که نویسنده دست به تحریف زندگی بزنه تا به هدفش باشه. به جای اینکه جمله بندی و شخصیتها و اتفاقات تکه ای از زندگی باشه که نویسنده به خاطر درونمایه اونهارو گلچین کنه و پشت هم بچینه. میاد هر چی از دستش بیاد جهت گریاندن خواننده تغییر میده.


message 12: by [deleted user] (last edited Mar 05, 2012 01:20AM) (new)

این حرفت رو کاملا قبول دارم
بله باید هدفی وجود داشته باشه، شاید بشه گفت آن ِ داستانی باید وجود داشته باشه تا بتونه مخاطب رو در آخر به فکر فرو ببره


طيبه تيموري | 659 comments من با نظر محمد موافقم. غم به تنهايي نمي تونه موضوع جالبي براي القا باشه. يعني بيشتر معتقدم غم يه ابزاره يا يه حس تاثير گذار براي القاي مسايل ديگه
شايد در داستان مهدي كه نكات قابل بهبودش رو دوستان متذكر شدند، يه نكته يا به قول محمد يه درونمايه اصلي وجود داشته باشه و اونم «از دست دادنه» پس در نتيجه اش مي شه اين برداشت رو داشت كه بايد قدر بدونيم اين باهم بودن هامون رو

اين داستان از فقدان روايت رنج مي بره. نويسنده سعي داره كه اين كاررو بكنه اما اين سعي ها پرداخت نشده
براي مهدي آرزوي موفقيت دارم


message 14: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments محمدجان درست میفرمایید. ولی متأثر کردن به چه قیمتی؟ به قیمت یه غمگینی موقت؟ اگه این باشه، خوب داستان ارزشش پایینه. من وقتی داستان را نوشتم خیلی به فکر فرو رفتم، به اینکه اگه پدر و مادر نبودند؟ اگه خانواده نبودند؟ و با خودم فکر میکردم بیست و چندسال عید را گذروندم ولی چقدر کم شده قدر این لحظات را بدونم. حرفتون کاملا صحیحه. صرف غم نمیتونه به داستان درونمایه بده ولی این داستان هم حداقل با هدف روضه نوشته نشده، شاید نتونستم درونمایه را خوب انتقال بدم و اگر نتونستم، برای چنین هدفی، چه عواملی باید به داستان اضافه میکردم؟ و آیا این، میتونه یه درونمایه واسه داستان باشه؟
توضیحاتتون در مورد فضاسازی خیلی به دردم خورد. از این ابهام و ناامیدی بیرون اومدم. واقعا ممنون که وقت میذارین و کمکم میکنید


message 15: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments tAyebe teimouri...Medad Rangi wrote: "من با نظر محمد موافقم. غم به تنهايي نمي تونه موضوع جالبي براي القا باشه. يعني بيشتر معتقدم غم يه ابزاره يا يه حس تاثير گذار براي القاي مسايل ديگه
شايد در داستان مهدي كه نكات قابل بهبودش رو دوستان م..."


ممنون به خاطر نفدتون خانم تیموری
میشه در مورد فقدان روایت در این داستان بیشتر توضیح بدید؟ یعنی داستان از زاویه دیدش خارج شده؟ یا مشکل در همون فضاسازیه؟


message 16: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments Shirin wrote: "Mehdi wrote: "Mehdi wrote: "مهدی جان اولین باری هست که از تو می خونم و بسیار خوشوقتم.
به غیر از اون چیزی که دوستان گفتند من باید عرض کنم هیچ چیزی اینجا روایت نشده برای همین این نوشته مثل یک سری جمل..."


ممنون شیرین خانم
از توضیحاتتون استفاده کردم. فکر کنم راهکار همینه. بخونم. داستان کوتاه بخونم...
بازم ممنون


message 17: by [deleted user] (new)

ممنون از تو مهدی
به خاطر داستان تو بود که اینهمه بحث مفید ، انجام گرفت
امیدوارم داستان بعدیت هم همینقدر بحث مثبت بوجود بیاره، مثبت واسه هممون


message 18: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments maryam wrote: "چرا هدف نویسنده نباید انتقال حس غم باشه محمد؟ من می گم اگر داستان حال و هوای غمگینی داره، و از عمد و با طرح اینطوری نوشته شده، مخاطب هم باید در آخر غمگین بشه..."
مریم جان فکر می کنم منظور دوستان هم دقیقا همینی هست که گفتی.
یعنی هدف باید انتقال حس باشه. خواننده باید حس رو از اون لحظه راوی بگیره. حالا اگه اون غم هست، خواننده هم غمگین می شه.
اما اگر هدف غمگین کردن باشه، همونطور که محمد گفت، باید از سوژه های روزه یا خیلی چیزهای ناراحت کننده دیگه استفاده کرد. بحث این نیست که خواننده ناراحت نشه، اما این نمی تونه هدف نوشتن باشه


message 19: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments فضاسازی دقیقا همین کار رو می کنه. یعنی خواننده رو وارد فضای راوی (یا نویسنده) می کنه.
فضا سازی یعنی من به عنوان خواننده بتونم خودم رو در محیط داستان ببینم. مثل خواب دیدن، یا فیلم دیدن.
این محیط می تونه محیط فرامادی و احساسی افراد باشه، یا محیط فیزیکی و مکان
برای این کار نیازی به توضیح جزئیات نیست، یعنی کاری که در مکتب طبیعت گرایی انجام می شه. گاهی می شه با توضیحات خیلی کمی فضا رو کاملا منتقل کرد.


message 20: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments من این کار رو دوست داشتم، اما یه کم خام بود. یه کم جای کار داره. کارتون رو بعد از چند ماه به عنوان یک خواننده بخونین و اگه تو همون فضای نوشتن قرارتون نداد، یعنی یه جای کار اشکال داشته. و یعنی خواننده رو هم در فضای دلخواه شما نمی تونه قرار بده


message 21: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments maryam wrote: "ممنون از تو مهدی
به خاطر داستان تو بود که اینهمه بحث مفید ، انجام گرفت
امیدوارم داستان بعدیت هم همینقدر بحث مثبت بوجود بیاره، مثبت واسه هممون"


واقعا ممنون مریم خانم
من باید تشکر کنم که دارم از شماها چیز یاد میگیرم
مطالبتون را در قسمت بحث و گفتگو به صورت جزوه درآوردم دارم به مرور میخونم. تموم که شد اشکالاتم را تو بحث مربوط به خودش مطرح میکنم...
سپاس فراوان


message 22: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments آهو خانم، ممنون که خوندین
برداشتم از صحبتتون در مورد فضاسازی اینه که فضاسازی میتونه درونی باشه یا بیرونی و در هر حالتی نیاز به توصیف جزئیات نیست
در مورد کارم، درست میفرمایید. من هنوز جا دارم تا پا بگیرم! ولی خیلی خوشحالم که کارم را دوست داشتین. امیدوارم بیشتر بخونم و بهتر بنویسم...


message 23: by [deleted user] (new)

خوشحالم مهدی که اینقدر علاقه مندی به نوشتن و اینقدر پُشتکار داری


آهو جان این توصیه ات در مورد بازخوانی داستان بعد از چند مدت ، واقعا توصیه ی خوب و کاربردی هست


message 24: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments maryam wrote: "خوشحالم مهدی که اینقدر علاقه مندی به نوشتن و اینقدر پُشتکار داری


آهو جان این توصیه ات در مورد بازخوانی داستان بعد از چند مدت ، واقعا توصیه ی خوب و کاربردی هست"


ممنون مریم خانم. از کمک شما دوستان هست
البته من فعلا دیگه نمینویسم تا قبلش قواعد را خوب حلاجی کنم...


message 25: by [deleted user] (new)

نه مهدی ، بنویس ، ولی با دقت و صرف وقت بیشتر


message 26: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments مهدی عزیز ، من نوشته ات را خوندم
من با حرف مهدی بهروزی موافقم ، به خاطراینکه داستانت یک سری جمله بود . اما در مورد فضاسازی تو می تونستی بیشتر در مورد اتفاقی که برای پدر و مادر افتاده حرف بزنی تا فضا برای خواننده ملموس تر باشه یا به قول دیگران اگر براشون اسم انتخاب میکردی این کشش را برای خواننده ایجاد میکردی که داستانت را دنبال کنند. من خودم هم اینها را از همین بچه های اینجا یاد گرفتم و سعی می کنم تو نوشته هام استفاده کنم.
در ضمن بنویس تا نوشته هات نقد بشه
اونوقت بیشتر و بیشتر مطلب یاد میگیری


message 27: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments maryam wrote: "نه مهدی ، بنویس ، ولی با دقت و صرف وقت بیشتر"

چشم. مینویسم
واقعا ممنون از توصیه هاتون


message 28: by Mehdi (last edited Mar 12, 2012 06:14AM) (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments Farzan wrote: "مهدی عزیز ، من نوشته ات را خوندم
من با حرف مهدی بهروزی موافقم ، به خاطراینکه داستانت یک سری جمله بود . اما در مورد فضاسازی تو می تونستی بیشتر در مورد اتفاقی که برای پدر و مادر افتاده حرف بزنی تا ف..."


فرزان جان ممنون که خوندی
در داستان بعدیم سعی میکنم بیشتر روی فضاسازی کار کنم
من هم اومدم برای یادگیری
باز هم سپاس


message 29: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
مهدی جان داستان شما رو خوندم و از نقد دوستان هم بینهایت استفاده کردم
در مورد فضا سازی هیچ کس و هیچ نوشته ای بیشتر از تخیلت بهت کمک نمی کنه
داستان رو با جزئیات تمام ببین
انقدر دیدن جزئیات رو تو تصورت زیاد کن تا قدرت انتخاب داشته باشی از بین اون همه جزئیاتی که میبینی چند تاشو که در راستای مفهومت هست رو بیان کن
اگه خود نویسنده نتونه نوشته ش رو ببینه از خواننده چه توقعی میشه داشت


message 30: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments Mehdi wrote: "Farzan wrote: "مهدی عزیز ، من نوشته ات را خوندم
من با حرف مهدی بهروزی موافقم ، به خاطراینکه داستانت یک سری جمله بود . اما در مورد فضاسازی تو می تونستی بیشتر در مورد اتفاقی که برای پدر و مادر افتاد..."


در ضمن من فرزان هستم مهدی جان


message 31: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments Behzad wrote: "مهدی جان داستان شما رو خوندم و از نقد دوستان هم بینهایت استفاده کردم
در مورد فضا سازی هیچ کس و هیچ نوشته ای بیشتر از تخیلت بهت کمک نمی کنه
داستان رو با جزئیات تمام ببین
انقدر دیدن جزئیات رو تو تص..."


ممنون از توضیحاتتون بهزادجان
همینطوره که میگید. باید از بین جزئیات انتخاب کرد


message 32: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments فرزان جان واقعا معذرت میخوام
شرمنده. اشتباه تایپی بود


message 33: by Mehdi (last edited Mar 12, 2012 09:15AM) (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments دوستان عزیز، با توجه به توضیحاتتون یه بار دیگه داستان را بررسی کردم و از نو نوشتم
امیدوارم بهتر از قبل شده باشه. واقعا خوشحال میشم مثل همیشه از راهنمایی‌هاتون استفاده کنم
...................
غرولندهای مادرش را از سال قبل به یاد آورد که دایم به پدر میگفت: «اگر من این نعلبکی‌ها را از جهیزیه‌ام نداشتم، سفره نمی‌انداختیم؟!» پدر هم با تکان سر به نشان تأیید، حرف مادر را ادامه می‌داد: «حق داری خانم، بخدا حق داری. ولی با این سفری که پیش آمده، ناچاریم پول‌مان را ذخیره کنیم». نسیم خنکی از میان درب نیمه‌باز ایوان، عطر گل‌های محمدی را با خود به درون می‌آورد. باد، به نرمی درب ایوان را باز و بسته می‌کرد و با رسیدن به ضبط صوت روی طاقچه، نوسانی از امواج را به داخل اتاق می‌آورد. در گوشه دیگر اتاق، کنار دیوار آشپزخانه یک میز چهارنفره کوچک با چهار پایه چوبی پوسیده گذاشته بودند. چهار صندلی با اندازه‌های نامتناسب اطراف میز نامنظم چیده شده بود. بر روی میز، سفره سفیدرنگی پهن بود. در آن شلوغی روی میز، جام‌های طلایی با انعکاس نوری که از لابلای درب به درون می‌آمد برق می‌زدند. دفتر سفیدی بر روی میز به آرامی ورق می‌خورد. چند تخم مرغ سفیدرنگ درون جام نزدیک تُنگ بودند. ماهی‌ها وحشت‌زده خود را به دیواره‌های تنگ می‌کوبیدند. زهرا قرآن را از کنار رادیو برداشت و به سمت سفره رفت اما در میانه اتاق ایستاد، برگشت به سمت ایوان تا درب را ببندد، ناگهان چشمش به گل‌های باغچه افتاد. روی سنگ‌های ایوان نشست، قرآن را روی زانوهایش باز کرد و به گل‌ها خیره ماند. بعد از دقایقی با صدای بلند رادیو به خود آمد. قرآن را بست و به سمت سفره دوید. صندلی‌های را مرتب کرد. روبروی خودش را خوب به یاد داشت، فاطمه می‌نشست. سمت راست و چپ را به سختی یادش آمد که پدر می‌نشست یا مادر؟ هر دو را در یک راستا روبروی هم در دو طرف طول میز گذاشت. قرار بود امسال خواهرش تخم‌مرغ‌ها را رنگ‌آمیزی کند. فاطمه امسال کنکور داشت. همه آمده بودند ولی در سکوتی ممتد به سر می‌بردند. پدر و مادر تنها یکدیگر را نگاه می‌کردند. زهرا هرچه تلاش کرد آنها را به خود جلب کند نتوانست: «مادر، ببین. همان جام‌هایی است که همیشه در گذر بلورفروشی به من نشان میدادی. برایت خریده‌ام». خواهرش روبروی او در حالی که لبخند می‌زد، به چشم‌هایش خیره شده بود. همانطور که زیرچشمی پدر و مادر را می‌پایید، از زیر میز پاهایش را به صندلی فاطمه زد تا او را تکانی دهد. خواهرش همچنان به او زل زده بود. سال تحویل شد. ربان مشکی دهانه تنگ را گشود و در مشتش گرفت. سرش را روی میز گذاشت و گریست…


message 34: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments پیشنهاد می کنم هرگز این کار را نکنی حتا اگر می گویی که این نوشته یک اتود است باز هم بازنویسی از روی نظر دیگران انجام نده. اگر فکر می کنی که نظرات دیگران رواست در نوشته های آینده ات، نگارشت را دگرگون کن


message 35: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
با نظر اشکان موافقم.


message 36: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments نظر دیگران نه، قواعد و قوانین داستان کوتاه
از روی سلایق دیگران نیست، قواعده
من تا قبل از این خیلی قواعد داستان کوتاه را یا نمیدونستم یا خیلی سطحی و کم میدونستم مثل فضاسازی، از کل به جزء اومدن، پایان بندی و...
ولی با این وجود، اگه این کار هم به نظرتون صحیح نیست، چشم


message 37: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments همه این اصولی که وجود دارند از قبل که نبوده اند! گوهی می نویسند و گروهی دیگر آنها بر اساس باورهای خود دسته بندی می کنند و اصولی بر آنها قائل می شوند و این ممکن است بین افراد مختلف دگرگون شود (همان سلیقه) بحث صحیح و غلط نیست


message 38: by Maryam (new)

Maryam | 3 comments داستان شما را چند بار خواندم . بسیار قشنگ بود. اما خیلی حس غمگین بودن به من نداد. البته شاید قصد نداشتید غم را منتقل کنید چون راوی دانای کل هستش.


message 39: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments Ashkan wrote: "همه این اصولی که وجود دارند از قبل که نبوده اند! گوهی می نویسند و گروهی دیگر آنها بر اساس باورهای خود دسته بندی می کنند و اصولی بر آنها قائل می شوند و این ممکن است بین افراد مختلف دگرگون شود (همان ..."

خوب همه ماها داریم روی همین قواعد کار میکنیم دیگه
مثلا فضاسازی. متن من اصلا فضاسازی نداشت(من بعد از خوندن قواعد فضاسازی و داستان تپه‌هایی چون فیل‌های سفید فهمیدم) و حالا بیشتر فضاسازی کردم...
ولی اگه فضاسازیم را عوض کرده بودم یا به سلیقه خواننده‌ها عمل کرده بودم، حرفتون صحیح بود...
ولی واقعا ممنون. راهنمایی خیلی خوبی بود. دیگه از این بعد فقط یک بار داستانم را مینویسم


message 40: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments Marham wrote: "داستان شما را چند بار خواندم . بسیار قشنگ بود. اما خیلی حس غمگین بودن به من نداد. البته شاید قصد نداشتید غم را منتقل کنید چون راوی دانای کل هستش."

ممنون که خوندید
دومی یا اولی؟!


message 41: by [deleted user] (new)

من هر دو را خوندم مهدی جان ولی‌ دومی‌ را بیشتر دوست داشتم، مرسی‌


message 42: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments Roya wrote: "من هر دو را خوندم مهدی جان ولی‌ دومی‌ را بیشتر دوست داشتم، مرسی‌"

ممنون رویا خانم


message 43: by [deleted user] (new)

خواهش می‌کنم مهدی جان، من تقدیرت می‌کنم که می‌نویسی و با آغوشی باز تحلیل‌ها را خوانده و اجرا میکنی‌ کاری که من هرگز نتونستم بکنم چرا که نوشتن فقط دانستن قوانین و جلب توجه خواننده نیست بلکه بیرون ریختن احساس و به نمایش گذاشتن افکار درونیست در ضمنی‌ که باید انتقاد پذیر باشی‌ تا اظهار نظر دیگران برایت باعث تکامل باشد نه دلگیری. تلاش شما در نوشتن و تصحیح کردن نوشته‌هایت قابل ستایش می‌باشد دوست عزیز.

موفق باشی‌ و پیروز،

راستی‌ منو همون رویا صدا کنید کافیست، این خانم منو کلافه می‌کنه، مرسی‌


message 44: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments Roya wrote: "خواهش می‌کنم مهدی جان، من تقدیرت می‌کنم که می‌نویسی و با آغوشی باز تحلیل‌ها را خوانده و اجرا میکنی‌ کاری که من هرگز نتونستم بکنم چرا که نوشتن فقط دانستن قوانین و جلب توجه خواننده نیست بلکه بیرون ری..."

تشکر میکنم ازتون رویا
همیشه دوست داشتم تو زندگی انتقادپذیر باشم در عین اینکه عقاید و اندیشه‌هام را به هرطرفی سوق ندم. تلاشم را میکنم ولی شاید همیشه نشه
به قول یکی از دوستام میگفت یه جاهایی باید پله شد تا قله را فتح کرد
هیچ چیزی نشدنی نیست


message 45: by [deleted user] (new)

مهدی ممنون که دوباره داستانت رو بازنویسی کردی، اون هم از روی قواعد و اصولی که یاد گرفتی
به نظر من ، این کار هیچ اشکالی نداره، ما اینجا داستان نمی نویسیم که فقط یه ویرایش بشه و بره برای چاپ، اینجا ما می نویسیم تا اشکالاتممون برطرف بشه ، بنابراین هیچ اشکالی نداره که یه داستان رو بعد از نقد ، دوباره نویسی کنیم

مهدی من از داستان دوم خیلی خیلی بیشتر لذت بردم ، مخصوصا پایان داستان ، این پایان ، از قبل برنامه ریزی شده سود ، بدون غافلگیری ، و در عین حال آن داستانت رو کاملا نشون می داد
فضا سازی بهتر شده، ولی شاید بهتره برای اینکه حوصله ی خواننده هم سر نره، جملات توصیفی رو همینطور پُشت سر هم ردیف نکنی، وسطش یه حرکت یا یه دیالوگ، برای تغییر فضا و در آوردنش از یکنواختی بذاری

در گذر بلور فروشی ترکیب جالبی نیست

در کل ممنون از اینکه به نقدهایی که گفته شد توجه کردی
نه به سلیقه ، بلکه به نقد
ممنون


message 46: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments ممنون از حمایتتون مریم خانم. واقعا ممنون
اگه بهتر شده، از کمک ها و راهنمایی‌های شما دوستان بوده. از تک تک تون سپاسگذارم

بخش‌های "پایان‌بندی داستان" و "داستان تپه‌هایی همچون فیل‌های سفید" خیلی در مورد پایان بهم کمک کرد.

نکته خیلی جالبی بود در مورد فضاسازی. حتما اعمال میکنم

در گذر بلورفروشی چرا ترکیب جالبی نیست؟ یعنی میگید موضوع عوض بشه یا نوع گفتنش؟


back to top