داستان كوتاه discussion

16 views
نوشته هاي ديگران > داستان کوتاه (می مانیم توی تاریکی )از میترا الیاتی.

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (new)

در را كه باز مي‌كند، روشني مي‌ريزد روي پتوي پسرمان؛ وقتي مي‌آيد تو، همان پيراهن سرخابي را پوشيده، چشمش هم كه به ميز عسلي مي‌افتد دكمه‌هاش را مي‌بندد. فقط خيره نگاهم مي‌كند. شوهر تازه‌اش از بيرون صدايش مي‌كند: «باز كجا رفتي؟» مي‌نشيند پهلوي تخت، دمِ ميز عسلي، نگاهم مي‌كند. عكاس گفته بود: «لبخند بزنيد.» خنديده بودم در سكوت. مي‌چرخاندم رو به ديوار، جوري كه شايد نبينمش.

چشمم مي‌افتد به نقاشيِ پسرمان روي ديوار. رنگ آب را خاكستري كرده. گفته بودم: «آبي بايد باشه» مي‌گويد:«مي‌خواي برات يه قصه‌ي قشنگ بخونم تا خوابت ببره؟» شوهر تاز‌ه‌اش از بيرون صداش مي‌كند: «نمي‌آي بخوابي؟» كتاب را كه بر مي‌دارد، مي‌افتم زمين «شكستي‌ش!». اين را پسرمان مي‌گويد. برم مي‌دارد. نگاهم مي‌كند. مي‌خندم. هنوز مي‌گويد:«هيس! گريه نكن. پدر عصباني مي‌شه»

«اون بابا نيس!» بر مي‌گردد. نگاهم مي‌كند. افتاده‌ام روي بالش. مي‌خندم هنوز. بلند مي‌شود طوري كه انگار مي‌خواهد برود. مي‌خواهم بگويم:«نرو!» . نمي‌گويم. مي‌خندم هنوز. به پسرمان نگاه مي‌كند. خم مي‌شود تا پتو را رويش صاف كند. مو‌هاش مي‌ريزد روي شانه‌اش. بعد چراغ را خاموش مي‌كند و مي‌رود. مي‌مانيم توي تاريكي.


message 2: by [deleted user] (new)

دلیلش این بود که این داستان خیلی به دلم نشست
ساده و موجز کلامش رو رسوند
تاثیرش رو حس می کنم و فکر می کنم از اون داستان هایی هست که هیچوقت از یادم نمیره


message 3: by [deleted user] (new)

منظور گیرا بود، نحوه گفتن ولی‌ نه.

مرسی‌ مریم جون


طيبه تيموري | 659 comments دوست داشتني بود
ممنون مريم


message 5: by [deleted user] (new)

خوشحالم که هم عقیده ایم تی تی جون
دوست داشتنی و در عین حال پُر از غم


back to top