داستان كوتاه discussion

84 views
داستان كوتاه > با چشم‌های بسته در ایستگاه آخر

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

Nader - نادر جرعه ای از قهوه سرد ته فنجان نوشیده, به بایگانی رفته و در بخش ٬٬روایت٬٬ پرونده ٬٬فراواقعی٬٬ را می گشایم۰ یک صفحه نو می‌آورم و در بالای آن با قلمی درشت تر از معمول می نویسم: با چشم‌های بسته۰ دو سطر فاصله را رها کرده و در آغاز سطر سوم با قلم معمولی می نویسم: ـ

ـ ٬٬قوطی عینک را باز کرده و عینک دسته کشی را بیرون آورده, درب قوطی را بسته و به جیب بغل پالتوی خود بازگردانیده و از جیب دیگر کیف پولم را بیرون کشیده و می‌پرسم: چقدر تقدیم کنم۰ چینی بر پیشانی انداخته به سمت من برگشته و می گوید: قابل نداره, مهمان من۰
یک اسکناس درشت, نو و تا نخورده از کیف درآورده به او می‌دهم۰ کش عینک را روی کلاه پشت سرم محکم کرده و درحالیکه با دست چپم شیشه‌های گِرد و تاریک آنرا بر روی چشم‌هایم جابجا می کنم با دست راست درب تاکسی را باز کرده عصایم را بر زمین تکیه داده و پیش از آنکه پا بر آسفالت سرد میان راه بندان نهاده باشم رو به او می‌کنم و می گویم: بقیه‌اش برای خودت۰
چنان نگاهم می کند انگار که موجودی همجنس باز در پس کوچه ای والانشین میان راه شیری کلاه از سر برداشته و به او لبخند زده باشد۰ نمی‌داند رسیدن به اینجا برایم بسیار فرساینده و گران تر از این‌ها تمام شده و بهیچ عنوان حاضر نیستم زیر بارش برف با پای لنگ کنار پنجره نیم گشوده در انتظار بمانم تا او اسکناس ها را از جیب بغل کتی که به پشتی صندلی آویخته در آورده و شمارده, سرآخر تا بخواهد چروکیده ها و چسب خورده ها را جدا کرده و آن‌ها را از لای دسته تا خورده بیرون کشیده و به دستم دهد, من بمانم و سوزی خیس در شلوغ پیاده ها پشت درهای بسته, جلوی تالار نمایش٬٬۰

سیگار نصفه درون زیر سیگاری را آتش میزنم, کنار پنجره رفته, آنرا گشوده با چند پک عمیق نیکوتین به سطح مطلوب رسیده تا دوباره پشت میز کارم جلوی دستگاه نمایش بازگشته و پرونده روایتی دیگر در بخش ٬٬واقعی٬٬ را بر صفحه نمایش بگشایم که در نخستین سطرهای آن چنین نوشته: ـ

ـ ٬٬پرده را کنار می‌زنم و آخرین لقمه نان و پنیرم را فرو داده, جرعه ای چای شیرین نوشیده و از میان ریزش انبوه و آرام دانه‌های برف شبح خاکستری اتوبوس را می‌بینم که از پایین دست جاده به زحمت و با کندی بالا می آید۰ درب خانه را که پشت سر می بندم۰ سوز یخ به صورتم نشسته, بر دوش کیف سیاه مدرسه آویخته, کلاه بالاپوش بلند و گشاد که مثل لحاف ضخیم با روکشی از ساتن سیاه تا مچ پایم در آن رفته, بر سر می‌کشم۰ شال بافتنی سپید و بلند را از دور گردن تا روی بینی بالا کشیده, دستکش های پف آلوده به دست کرده, روی یخ و برف راه افتاده به سمت خیابان اصلی تا خود را به اتوبوس برسانم۰ پوتین خوبی به پا دارم که یخ شکن دارد۰ یخ شکن هایی که جمعه گذشته مرا هنگام گذشتن از روی سنگ‌های یخ زده پشتِ تپه های بالادست از سقوط درون رود یخزده محفوظ داشته گرچه راه رفتن با آن‌ها به کف پاهایم فشار سختی وارد آورده اما در عوض این امکان را هم در اختیارم نهاده تا در مسیرهای سخت و سُر تمامی سنگینی خویش را مثل یک بازی ساده و کودکانه به پاهایم بسپارم۰
خانه ما در کنار گلخانه پدرم تنها عماراتِ این حوالیست۰ هیچ ساختمان دیگری تا انتهای این کوه پایه نبوده و شهر نخست با چند خانه و دکان نوساخته آرام آرام از ایستگاه پایینی آغاز می شود۰ اتوبوس با زحمت به ایستگاه آخر کنار میدان در انتهای کوچه خاکی ما رسیده که هیچ دیواری نداشته و ردپای دیروزمان بر سطح امروز آن یخ بسته و زیر انبوه برف های تازه باریده مدفون شده است۰اتوبوس دور زده می ایستد و من به سرعت قدم‌هایم افزوده خوب می‌دانم راننده به اندازه نوشیدن یک فنجان چای داغ تا رسیدن تنها مسافرش در این وقت صبح صبر خواهد کرد۰٬٬۰۰۰

خسته و خواب آلوده از ـ ی شب بیداری از پشت میز برخاسته لحظاتی روی تخت دراز کشیده چشمایم را میبندم و در حافظه خود طرح حضور عینی راوی روایتی فراواقعی در دنیای راوی روایتی واقعی را در سر می پرورانم۰۰۰
چشم‌هایم را که باز می‌کنم نمیدانم چه مدت گذشته از جای برخاسته نصف سیگاری آتش زده کنار پنجره آمده و آنرا می گشایم۰ سیگار را تا آخر کشیده با یک فنجان قهوه سیاه فوری به پشت میز کار بازگشته پرونده ٬٬فراواقعی٬٬ را گشوده و در ادامه ٬٬با چشم‌های بسته٬٬ چنین می نویسم: ـ

ـ٬٬ نگاهی از پشت شیشه‌های تیره و تاریک عینک به پشت شیشه‌های بلند و قدی تالار می‌اندازم که مملو از جمعیت است۰ گرچه از وقت تعیین شده گذشته اما درهای سالن نمایش هنوز بسته, لنگ لنگان روی یخ آبه پیش رفته از میان جمعیت به اطراف می نگرم به این امید که در آخرین دقایق او را بیابم۰ تلفن همراهم را از جیب پالتو بیرون می‌کشم۰ نگاهی به صفحه نمایش آن می‌اندازم شاید پیامی فرستاده باشد۰ انتظار در ازدحام مدعوین موج می‌زند و لحظه‌ها به کندی می گذرند۰ آرام به درب ورودی نزدیک می شوم۰ از اینکه بخت دیدن فیلم در این نمایش یکباره را از دست دهد تأسف نمی خورم چرا که از او درخواست کارت جداگانه کردم و او عذر خواسته بود که نمی‌تواند دو کارت جدا در جایگاهی مناسب و در کنار هم بیابد و کارتی دونفره برایم فرستاده و قول داده بود که خود را بموقع برساند۰ برف همچنان آرام و ریز و سبک بر سر مردم و روی چترها و کلاه ها فرو می‌ریزد۰ به درب اصلی نزدیک می‌شوم که مردی پیکرمند و قوی در جلوی آن ایستاده و به کارتهای مدعوین نگاهی انداخته و آنگاه اجازه دخول می دهد۰ جنجالی برپاشده از تکاپوی چند خبرنگار با کارتهای خبرنگاری آویخته بر گردن هایشان در مجاب نمودن مامور برای ورود بدون کارتِ مخصوص اعضاء به سالن۰ یکی او را تهدید می‌کند و دیگری قربان صدقه اش می‌رود و او همچون سدی در برابر آن‌ها ایستاده و نگاهشان نکرده و پاسخی هم به آن‌ها نداده و به آنهایی که کارت هایشان را بالای سر برده‌اند اشاره می‌کند تا نزدیک آیند۰ برای آخرین مرتبه سرم را برمیگردانم تا باری دیگر به اطراف نگاهی بیاندازم شاید که او را بیابم۰ عصایم در سوراخ راه آب فرو رفته توازنم بهم ریخته به سمت جلو پرتاب می‌شوم و سرم درون پوست نرمی دور گردن خانمی که پشت به من دارد فرو رفته با دست شانه اش می‌گیرم تا بر زمین نخورم۰ او به سرعت چرخی زده بسویم برگشته, غافلگیر شده به من که دوباره روی پا هستم می خندد۰ بلند میخندد۰ آنقدر بلند که توجه خبرنگاران شاکی و مرد تنومند به ما جلب شده در لحظه‌هایی به اندازه ابدیت گذشته تا سرم را بالا می‌آورم و از پشت شیشه‌های تاریک عینک, برق نوری در چشم‌هایش می بینم که مرا سحر کرده به زمانی خیال انگیز در نو جوانی, وقتی که هنوز دوپای سالم داشتم می برد۰ تلفن همراه در مشتم لرزیده به خود آمده و گوشی را از روی کلاه محکم به گوش می چسبانم۰ زن چهره بی آرایش خود را در میان شال پوستی شاید از خرگوشی سپید و نرم و طبیعی که به دور گردن و شانه آویخته در زیر کلاه گشاد شنل بلند و سیاهش پنهان کرده صدایش را در گوشی می‌شنوم و می‌پرسم: کجایی؟ صدایش از فاصله‌ای دور می آید که می گوید: متأسفم ۰۰۰ دیر شد۰۰۰ دیگه نمی رسم۰۰۰ لحظه‌ای می‌اندیشم و می‌گویم: هنوز اینجا بیرون در جلوی تالار هستم۰ بلافاصله می گوید: منتظر نمان۰ برو و ببین۰ همین یک بار بیشتر نمایش داده نمیشه۰۰۰ می گویم: یعنی جایت را به دیگری بسپارم؟ ۰۰۰ دیگر صدایی نیامده و مکالمه قطع می شود۰ ۰۰۰ زن که اینک چهره رنگ پریده اش را از زیر کلاه بیرون کشیده و نگاهش به لب‌هایم دوخته لب به سخن می گشاید و می گوید: ممکنه خواهش کنم بدینش به من؟ پولش هم هر چقدر باشه جرینگی تقدیم میکنم۰ لحظه‌ای مکث کرده و می پرسم: چرا شما؟ جلوتر می‌آید و چشم به شیشه عینکم می دوزد و می گوید: مدتهاست منتظر دیدنش هستم اما نمی‌دانستم که فقط یک بار و آن هم برای مدعوین خاص نمایش داده میشه۰ ۰۰۰ دست در جیب بغل می‌کنم و کارت را بیرون آورده به دستش داده و میگویم: این یک کارت دعوت دو نفره ست۰ بازویم را محکم می‌گیرد و درحالیکه کارت را بالای سرش برده‌ به درب ورودی و مرد تنومند نزدیک می‌شویم که با خونسردی نگاهی هم به کارت نیانداخته و از سر راه کنار رفته و ما درون سالن انتظار به دیگرانی می پیوندیم که همه در انتظار ورود به سالن نمایش هستند٬٬۰


message 2: by Nader - نادر (last edited Feb 28, 2012 05:31PM) (new)

Nader - نادر با یک فنجان قهوه سیاه ضد خواب کنار پنجره رفته آنرا گشوده و چند نفس عمیق می کشم۰ نفس تازه کرده از نسیم سرد صبحگاهی دوباره پشت میز کار بازگشته به ٬٬ایستگاه آخر٬٬ و روایت راوی از صفحه دوم می‌روم که می گوید: ـ

ـ٬٬ راننده در اتوبوس را باز کرده بالا می روم۰ بلیطم را به او می‌دهم که پاره کرده و در کیسه ای هنوز خالی می اندازد۰ بر همان صندلی هر روزی می‌نشینم که از آغاز فصل سرما باد داغ بخاری پایم را در آن گرم کرده و راننده را می‌بینم که ته مانده فنجان چای را بیرون ریخته در را بسته روزنامه را از روی فرمان جمع کرده تا زده و در کیف کنار صندلی گذاشته اتوبوس را آهسته روی خیابان یخ زده رو به سمت پایین می راند۰
سه مسافر ایستگاه پایین را می شناسم۰ مردی با کلاه شاپو و کت و شلوار اتو کشیده با یک بارانی ساده و تمییز بر روی آن, که موی سپید شقیقه هایش از زیر لبه برف نشسته کلاه بیرون زده مانند هر روز سه ردیف جلوتر در جای خود کنار پنجره می نشیند۰ زن مسن و چاق که هن هن کنان از کنارم گذشته و پشت سر از نظر ناپدید می‌شود و سرآخر او که با آن بلوز پشمی یقه اسکی زیر کتی قدیمی با یقه بالا کشیده و آستین هایی که برای دستهایش کوچک و کوتاه شده روی صندلی ردیف جلو کنار دستم در سمت دیگر اتوبوس جای می گیرد۰ پنجه کفش‌هایش شوره زده و لبه شلوار فاستونی اش خیس از برفآبه سرش را بسویم بر گردانده چند قطره آب از جلوی موهای سیاه و مجعدش روی پیشانی ش چکیده با حرکتی نامحسوس در چشم‌هایش بدون هیچ کلامی سلامم میدهد و با دستی خیس تنها دکمه کتش را باز کرده و کتاب و دفترش را لای نایلون از زیر بغلش بیرون کشیده روی زانوانش نهاده دستهایش را دوباره زیر بغل برده آن‌ها را خشک کرده و قلم خودکاری از جیب خود بیرون کشیده برگی نو در دفتر گشوده و با انگشت های سرخ و لرزان چیزی می نویسد۰
فصل امتحانات ثلث دوم رسیده و خوشحالم که فقط چند ماه دیگر مانده تا از سفرهای هر روزی خیابانی خلاص شوم۰ از زمانی که به این خانه آمدیم می بایستی دو کورس اتوبوس بنشینم۰ هر مسیر بیش از چهل دقیقه و فواصل خانه تا ایستگاه و بین دو ایستگاه و از ایستگاه تا مدرسه, همه پیاده که آنهم بیش از چهل دقیقه, پنج ماهی شده که مسیر خانه تا مدرسه را حدوداً در پنج ساعت رفته و بازگشته ام۰ صبح ها نیمه تاریک از خانه بیرون زده عصرها وقتی به خانه می‌رسم که آسمان تاریک شده است۰
میدان سوم در میان شهر پیاده شده برای رسیدن به ایستگاه بعدی خیابان کنار دانشگاه را پایین می‌آیم۰ برف همه جا را پوشیده و از شاخ درختان و سر ناودان ها قندیل های دراز و کوتاه آویخته صدای شکستن جا پای یخزده عابرین دیروزی زیر قدم هایم در تکرار پژواک دم و بازدم درون گوشهایم محو می شود۰
او در سوی دیگر خیابان گاه عقب تر و گاه جلوتر از من تلاش می نماید تا توازن خویش را حفظ کرده دست از جیب‌های شلوار بیرون کشیده تا سُر نخورده و بتواند هم سرعت با من گام بردارد۰
عرض خیابان را طی می‌کنم از جلوی پنج یا شش مسافر منتظر اتوبوس گذشته به پشت ایستگاه رفته و جلوی ویترین کتابفروشی می‌ایستم به تماشای کتاب‌ها۰ انگشتان پاهایم یخ کرده و درد گرفته درون ویترین می‌بینم کتاب کوچکی به نام ٬٬آدم برفی٬٬ میان ٬٬شهری که دوست می‌داشتم٬٬ و ٬٬برف های کلیمانجارو٬٬ اضافه شده در شیشه ویترین سایه او را می‌بینم که از پشت نزدیکم میشود۰ با صدای کمپرس ترمز و بازشدن درهای اتوبوس به سمت ایستگاه میچرخم که با او رو در رو می شوم۰ هیچ‌گاه در این مدت پنج ماهه او را چنین نزدیک به خود ندیده بودم۰ دستش را در جیب کتش می‌برد و کاغذ تاخورده ای بیرون کشیده که از کنار او گذشته و خود را به اتوبوس می رسانم۰۰٬٬۰

خیره بر روی واژه های سیاه روی صفحه سپید در این فکرم که چگونه یک کارگردان می‌تواند فضای ذهنی یک نویسنده را در روایتی فراواقعی به شکلی باورپذیر عینیتی سحرآمیز بخشد۰ خسته و پریشان گاه به این نتیجه رسیده‌ام که برای آفرینش چیزی فراتر از خویش نمی توانم از عنصر واژه به تنهایی استفاده کنم ۰ همچون تصویری سیاه بر صفحه نمایش خویش باقی‌ مانده به خود می‌آیم و به روایت ٬٬باچشمان بسته٬٬ باز می‌گردم و در ادامه آن می نویسم: ـ

ـ ٬٬ ده دقیقه از زمان مقرر گذشته و هنوز نشانی از باز شدن درهای سالن نمایش نیست۰ بوی عِطر و عرق بدن و نم لباس‌ها با بوی تند چای و شیرینی برخاسته از بوفه در انتهای سرسرای پهن با باد ملایم گرمی که از تهویه سقفی می وزد درهم شده درجلوی پلکانی پهن و کوتاه و گرد به مشام میرسد۰ نگاهی بر کارت دعوت انداخته می گوید: جایگاه ویژه شماره یک طبقه اول۰ بازویم را گرفته از پنجاه و دو پله بالا می‌رویم آهسته با صدای یکنواختِ ضربِ عصایِ من و پاشنه ی کفش هایش تا به سرسرای بالایی, هنوز نرسیده نفسی عمیق کشیده به درب جایگاه شماره یک اشاره می‌کند که باز شده است۰ ۰۰٬٬۰

این صفحه را باز میگذارم و برگ سوم ٬٬ایستگاه آخر٬٬ را می گشایم که در آن آمده است: ـ

ـ ٬٬ در ایستگاه نزدیک مدرسه با عجله از اتوبوس پایین می‌پرم تا خود را سر ساعت به جلسه امتحان برسانم۰ تمامی سنگینی خویش را به یخ شکن ها سپرده در شیب ملایم پیاده رو می دوم۰ درست لحظه‌ای به دیوار مدرسه می‌رسم که صدای زنگ بلند شده و زمانی که داخل مدرسه می شوم لحظه‌ای سایه او را در کنار خود می‌بینم که لیز خورده و با صدایی که هرگز فراموش نخواهم کرد به زمین می خورد۰ بر نمیگردم و نگاهش نمی‌کنم تا چهره دردناک و شرمگینش را نبینم۰ با سرعت خود را به جلسه امتحان می رسانم۰ کیفم را از شانه ام پایین کشیده کنار پایم می گذارم که کاغذ تا شده گیرکرده میان بندهایش را میبینم۰ آنرا باز میکنم و میخوانم: بیان زیبایی افسانه‌ای و سحرانگیزت به واژه هایم در نیامد۰۰۰
از آن به بعد او را ندیدم۰٬٬۰

میان خواب و بیداری در ادامه ٬٬با چشم‌های بسته٬٬ می نویسم: ـ

ـ ٬٬ وارد جایگاه می شویم۰ نخست عینکم را از چشمانم برداشته در بازتاب نور ضعیف لامپهای شمعی بر دیوارها و مبل های سرخ مخملی هنگامی که کنارم می‌نشیند نخست از همان نیمرخی که همیشه بیاد داشته ام به چشمهایش, همچون دریایی که در ساحل آن نشسته باشم, می نگرم۰ پرده باز شده و نام فیلم با رنگ سپید بر زمینه سیاه روی آن آهسته نقش می بندد۰۰۰٬٬۰

پرونده ای جدید باز میکنم و نامش را ٬٬طرح اولیه فیلم با چشم های بسته در ایستگاه آخر٬٬ نوشته و این داستان را در آن ذخیره کرده به حافظه سپرده و بعد دستگاه را خاموش کرده به رختخواب رفته چشم‌بند سیاه بر چهره کشیده, در زیر آن چشم‌هایم را میبندم۰

وقت سیندرلا
چهارشنبه بیست و نهم فوریه ۲۰۱۲

نادر


message 3: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments همیشه خواننده نوشته هایت هستم


message 4: by mohammad (last edited Feb 29, 2012 12:14PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments نادر عزیز مرسی که بعد از مدتها داستانی رو اینجا اراءه دادی.
اینجا دو تا داستان داریم . من با چشمان بسته بیشتر حال کردم.
لحن جالب توجهی تو داستان داری به عمد ادبی مینویسی باید با نوشته هات آشنا بود که بیشتر باهاشون مرتبط شد برای همین هرچه تو داستان پیش میرفتم بیشتر خوشم میومد.
یه احساسی داشتم که نمیدونم درسته یا غلط . اینکه تو خیلی فیلم نامه میخونی و شاید مینویسی. البته این فقط یه احساسه که من داشتم. چون من متوجه تاثیر گرفتن از فیلم و فیلم نامه شدم. اگه آره که خوب نیست.
لحنی که برلی داستان نویسی انتخاب کردی سلیقه ایه و نمیشه نقدش کرد . و اتفاقا با وجود اینکه من سخت نویسی رو نمیپسندم اما اواسط داستانت فهمیدم که لحنت رو دوست دارم . و حس و حال خودش رو داره.
ایرادی که میخوام بگیرم اینجا ذکر جزءیات به صورت افراطی هست
٬٬قوطی عینک را باز کرده و عینک دسته کشی را بیرون آورده, درب قوطی را بسته و به جیب بغل پالتوی خود بازگردانیده و از جیب دیگر کیف پولم را بیرون کشیده و می‌پرسم:
خوب عینک از جیب برداشته میشه و پول راننده تکسی حساب میشه . دیگه اینقدر هیجان نداره. کاملا واضحه که تو جملاتت رو الکی نمینویسی. و برای هر کدوم واقعا وقت میزاری و روی فعلهایی که انتخاب میکنی دقت داری . و یه سری کارهایی با متن میکنی که شاید بانگاه اول به چشم نیان اما حتی یه متن ادبی هم میتونه طوری نوشته بشه که باعث خستگی نشه.
باید جزءیات گلچین بشن. البته هرچه داستان پیش میرفت این ایراد کمتر و کمتر میشد. دور داستان اول خیلی کند بود و آخر نرمال شد.
جملاتت خیلی طولانین و شاید توی یه جمله هفت هشت تا فعل به کار بردی . جمله که تموم میشه خواننده بهش فکر میکنه اما وقتی جملات تودرتو میشن خواننده مهلت فکر کردن پیدا نمیکنه و مجبور میشه جمله رو آروم بخونه تا داستلن از دستش خارج نشه. این جملات تو در تو خیلی جاها به چشم میخورد
سوز یخ به صورتمنشسته, بر دوش کیف سیاه مدرسه آویخته, کلاه بالاپوش بلند و
گشاد که مثل لحاف ضخیم با روکشی از ساتن سیاه تا مچ پایم در آن رفته, بر سر می‌کشم.
بیچاره خواننده ای که میخواد داستان رو تند بخونه و همه اینهارو تصور بکنه. البته اگه این نوع جملات تودرتو رو فقط یکی دوبار داشتیم خوب بود اما به کرات میبینیم که فعلهارو نبستی و جملات رو به هم وصل کردی.
خوندن رو سخت کردی. من خودم اگه این اثر رو بخونم پنج خط اولش رو فقط میخونم . چون سخته برام دقیقا مثل جویدن نارگیل .
هرچند مقویه اما جویدنش سخته.
اما حالا که به زور خوندم ازش خیلی لذت بردم و خیلی خوشم اومد . خواننده سمج مثل من کم پیدا میشه .


message 5: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) نادر دوست خوبم از اینکه داستانی دیگر از تو خواندم خوشحالم۰
در مقایسه با کارهای دیگری که از تو خواندم لحن این داستان دیگرگون شده و همینطور به دلیل استفاده از فعل های زیاد در بسیاری جمله ها در خوانش آن می بایستی دوباره خوانی می کردم۰
اما گذشته از اینها آنچه برایم جالبه برش هایی از دو داستان جداگانه است که خواسته ای آن دو را در این کلاژ بهم برسانی۰
اگر درست برداشت کرده باشم راوی داستان باچشم های بسته باید جوانِ عاشِق راوی در ایستگاه آخر باشد۰


message 6: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments دوباره داستان رو خوندم
اونجا چطوری فهمید 52 پله هست
مگه شمرده پله هارو ؟

کاش وقتی داستان به داستان دیگه انتقال میدادی توضیح نمیدادی؟
همون اول که توضیح دادی کافی بود


message 7: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments دوباره داستان رو خوندم
اونجا چطوری فهمید 52 پله هست
مگه شمرده پله هارو ؟

کاش وقتی داستان به داستان دیگه انتقال میدادی توضیح نمیدادی؟
همون اول که توضیح دادی کافی بود


message 8: by Nader - نادر (last edited Mar 02, 2012 04:40AM) (new)

Nader - نادر درود به دوستان خوبم

از اینکه حوصله گذاشته و این همه را خواندید نخست سپاسگزارم۰ دوم از شما و دیگر دوستانی که در این سایت فعالیت دارند عذر می‌خواهم که با درگیری‌هایی که دارم کمتر فرصتی دست داده تا داستان‌ها را بخوانم و مشارکت بیشتری داشته باشم۰

Ashkan wrote: "همیشه خواننده نوشته هایت هستم"
اشکان دوست گرامی از اینکه حوصله کردی و داستان را خواندی سپاس فراوان۰

mohammad wrote: "نادر عزیز مرسی که بعد از مدتها داستانی رو اینجا اراءه داد

محمدجان خواننده سمج و دوست‌داشتنی باید بگویم وقتی داستان را تمام کردم بدون هیچ تدوین بعدی در همان زمان آنرا به اینجا نقل کردم و روز بعد که خواستم بعضی تغییرات در آن دهم حوصله نکردم تا به آخر بخوانم۰تبریک که توانستی تا به آخر بخوانی و نکاتی را یادآوری کنی که روی آن‌ها پیش از این فکر کرده ام۰
این کار یک تجربه جدید برای من است۰ نه تنها این کار بلکه کارهای قبلی هم همه تجربه‌ای هستند برای من که مثال بارز فیلمسازی هستم که ابزارهای بیانی او یعنی دوربین و دستگاه ضبط صدا (به تعبیری نور, رنگ , موسیقی و دیالوگ ها و دیگر ) را بنا به بسیاری دلایل از او گرفته‌اند و آنچه برایش باقی‌مانده یک قلم است و واژه ها۰ این را هم خوب می‌دانم آن گروه از فیلمسازانی که تلاش کرده‌اند بنویسند نویسندگان خوبی از آب در نیامده اند۰ ایراد ذکر جزئیات به گونه‌ای افراطی در بیشتر کارهایی که نوشته‌ام مشهود است۰ شخصاً فکر میکنم توصیف صحنه‌ها را بنا به ذهنیت تصویری که دارم بیش از حد می شکافم۰ در واقع دربیان داستانی که در ذهن دارم نخست فیلمی در تخیل خویش میسازم و بعد تلاش می نمایم آن فیلم را بر روی کاغذ به کمک واژه ها برای خواننده تعریف کنم۰ کمی شفاف‌تر بگویم دوربین من نقش راوی ژرف نگر را بازی می‌کند۰ در یک اثر سینمایی دراماتیک و نمایشی دوربین اکثراً راوی دانا یا کل است و کمتر و بنا به مقتضیات به جای اول شخص می نشیند۰ در اینجا دوربین اما اول شخص بوده که نقش سه راوی را بر عهده می گیرد۰
در مورد لحن و کاربرد بیش از حد افعال فقط یک تجربه بود برای سرعت بخشیدن به حرکت و پویایی صحنه‌هایی که میبایستی یکی بعد از دیگری به هم بریده شوند و در‌واقع بسته نشدن افعال را فقط در جهت همین تکنیک در برش بکار گرفتم۰ چه در غیر این صورت می بایستی جملات بیشتر و کوتاه‌تر برای توصیف هر صحنه به متن اضافه می شد۰ البته این یک تجربه‌ای بود برای اولین بار و می‌دانم که خالی از نقص نیست۰ از اینکه به زور خواندی اما نهایتاً لذت بردی خیلی خوشحالم و در مورد ۵۲ د پله درست می‌گویی گاه شخصیت‌ها در داستان‌های من پله ها را می شمارند۰

Art Miss wrote: "نادر دوست خوبم از اینکه داستان

آرتمیس دوست خوبم در مورد لحن و افعال در بالا توضیح دادم و دیگر اینکه درسته و شباهت به کلاژی متشکل از صحنه‌هایی دارد که دو مقطع زمانی از روایت اصلی را در کنار هم قرار می‌دهد و راوی با چشم‌های بسته عاشق پیشه ایستگاه آخر است۰


Mohsen Sad wrote: "نادر عزيز اولين بار است كه ا

محسن جان خوشحالم که لذت بردی۰ با علامات و نشان ها با صفحه کلیدی که زیر دستم است مشکل دارم۰ منظورم جدا نمودن آن‌ها بعنوان اسامی پرونده ها در بایگانی رایانه از بقیه متن بود۰



back to top