داستان كوتاه discussion

13 views
داستان كوتاه > شماره 324 به بادجه 2

Comments Showing 1-17 of 17 (17 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments درب ورودی به احترام او باز میشود. کفش‌های سفید و کوچکش را بر درگاه درب میفشارد. لبه‌های شلوار آبی‌اش چنان مظلومانه در حلقوم گیره‌های دوبندی‌اش فرو رفته گویی کسی از عقب او را خود میکشد و او توان پس کشیدن ندارد و جوراب‌های سفیدش با گله گله نقش‌های قرمزرنگ از پایین نمایان میشود. نسیم خنکی صورتش را نوازش میکند، میشود در پس موهای بلندش که با چین‌هایی آشفته خود را به ابروهای پیوسته و مژه‌های سربه فلک کشیده رسانده، پیشانی بلندش را به نظاره نشست. ازدحام جمعیت همهمه‌ای به پا کرده است. هرکسی به کار خود سرگرم است. با نگاهی به اطراف دستگاه شماره‌دهنده را چند موزاییک آن طرف تر میابد و آهسته به سویش گام برمیدارد. درب به احترام او بسته میشود. به سختی روی پنجه‌های پایش می‌ایستد تا به دستگاه قد بدهد. دستگاهی لمسی با شش دکمه سیاه‌رنگ که فقط یک انتخاب روبرویش قرار دارد. دکمه‌های دیگر ناشیانه با کاغذی دفتری پوشانیده شده‌و دو طرف نوارهای کاغذی را با چسب شیشه‌ای چسبانده‌اند. انتخاب میکند، کاغذی سفیدرنگ با شماره 323 بیرون می‌آید. در همین حال پیرزنی به او نزدیک میشود. گویا ساعت‌ها انتظار بیهوده، او را متوجه دستگاه کرده است. همانطور که گلوگاه چادرش را با دندان گرفته است، دستش را از پشت چادر به سمت دستگاه اشاره میبرد سپس پسرک را نشانه میگیرد. پسرک چند لحظه‌ای به او خیره میشود انگار با خودش میگوید: "پیرزن بیچاره! نمیتواند حرف بزند!". پیرزن دوباره این کار را تکرار میکند. پسرک شماره در دستش را به او میدهد تا شاید خواسته‌اش را اجابت کرده باشد و پیرزن دندان‌های سفیدش را زیر چادر روی هم میکشد و صدای خاموشی از "دستت درد..." از کنار لاله‌های گوش پسرک عبور میکند. آنگاه پیرزن به طرف صندلی‌اش میرود. پسرک دوباره انتخاب میکند، 324 را برمیدارد، کف پاهایش را روی زمین میگذارد و منتظر میماند.
شماره 273 به بادجه 3
گوشه دیوار کنار دستگاه سه صندلی پلاستیکی سفید با دسته‌های به هم چسبیده چیده شده‌اند. یکی از آنها خالی میشود. پسرک ابتدا از پشت ابروهای سیاهش نگاهی به اطراف میکند سپس بر روی صندلی مینشیند. خط خطی های خودکار، صندلی را از نزدیک مشکی نشان میدهد. سمت چپش مرد میانسالی با سر و وضع خاکی نشسته است در حالی که موهایش در هوا شاخ شده و موهای سینه‌اش از زیر دکمه‌های یقه‌اش بیرون زده. بند کفش‌هایش پوسیده و کف آن را گل و لای پر کرده. رد پایش را میشد از درب ورودی گرفت. نسیم خنک بوی عرقش را به دیوار میزند و در آن گوشه گیر می‌اندازد. ناگهان شماره‌ای از دستش به روی زمین می‌افتاد. پسرک او را متوجه کاغذ روی زمین میکند. مرد به سمت او برمیگردد، با پوزخندی، چنگی در ریش‌های سیاهش می‌اندازد، پفی میزند زیر خنده، دندان‌های زردش در پشت ریش‌های مشکی برق میزند. با لبه‌ی چک‌پول در دستش، غذاهای زردرنگ زیر دندان‌های انتهایی حلقومش را به زحمت بیرون میکشد و در پس آن دست راستش را در گوش راست میکند و زردی‌های دیگری را به روی زانویش میکشد.
صندلی سمت راست، جوانی فربه با سری گرد، بینی تیغه‌ای با پره‌های در هم کشیده، آرواره درشت طوری روی صندلی لم داده بود که نافش از میان دکمه‌های به هم فشرده پیرآهنش جلوه مینمود. پای راستش روی پای چپ، دست راستش به دور پیپ طلایی‌رنگ و دست چپش کیف پول چرمی‌ را محکم در بغل گرفته بود. بوی پیپ سوار بر نسیم به بوی عرق می‌پیوست. چشمانش را میبست و با یک پک طولانی، پیپ را از خود جدا میکرد و با چشمانی نیمه باز سرش را به سمت بالا میگرفت و تمام عقایدش را به هوا میفرستاد. سعی میکرد به کسی توجه نکند. وقتی پسرک کاغذ را به سطل زباله کنارشان انداخت، درحالی که با چشمان نیمه‌بازش عقایدش را مینگریست، با گوشه چشم نگاهی معنادار به پسر انداخت که شرم پسرک را از عملکردش برانگیخت.
شماره 282 به بادجه 1
صندلی‌های زن و مرد با یک آبسردکن زنگ زده که شیرهایش یکدیگر را نگاه میکردند و اشک میریختند جدا شده بود. صندلی کنار آبسردکن خالی شد. دختری جوان در حالی که لبه‌های چادرش را به هم نزدیک میکرد به طرف بادجه 1 شتافت. چند مرد درشت هیکل بدون توجه سرگرم کاغذبازی‌های خود روی پیشخوان بودند. آن طرف بادجه مشخص نبود. دخترک سعی کرد از بین آنها رد شود اما نتوانست. نه جرأت حرف زدن با غریبه را داشت، نه توان کنار زدن آنها را...
شماره 283 به بادجه 1
دخترک با امید به اینکه کسی بیاید و به یاری او از این دیوار نامرئی بگذرد...
کسی به بادجه نزدیک نشد. تابلوی روی دیوار چشمک‌زنان شماره 283 را نشان میداد.
شماره 284 به بادجه 1
دیوار نامرئی کمی تکان خورد و با خروج پرفشار بلوک میانی‌اش، به یکباره فرو ریخت. مرد بی اعتنا از کنار دخترک عبور کرد و به سمت در قدم برداشت. در به احترامش باز شد و دوباره بسته شد. دخترک دستش را به سختی به مسئول بادجه دراز کرد و شماره‌اش را نشان داد. مسئول بادجه بی توجه شماره را گرفت و به سطل زباله کنارش انداخت. شماره خارج از نوبت بود...
چند دقیقه‌ای گذشت. پیرمردی کوتاه قد و شکم‌گنده با ته ریشی سفید وارد شد. کلاهش را تکانی داد و با صدای خس‌خسی گفت: سلام علیکم؛ سینه‌اش را صاف کرد. پشت گیوه‌های سفیدش را به زیر پاشنه داده بود و روی زمین میکشید. صدای محسوسی سکوت بانک را به طور متناوب میشکست. صدا به صندلی‌های سفیدرنگ گوشه دیوار نزدیک‌تر میشد. جوان پیپ به دست که حتی با سلام او اندک نگاهی به در نیانداخته بود، درحالی که نشیمنگاه خود را به لبه صندلی جلو آورد، جای پای راست و چپش را عوض کرد و روی صندلی درازکش شد. مرد آشفته صندلی سمت چپ که ردپایش از جلوی درب درحال محو شدن بود، تازه به گوش چپش رسیده بود. پسرک سعی کرد وانمود کند متوجه پیرمرد نشده، اما نتوانست. بازیگر، بازیگر متولد نمیشود، گذشت زمان به او بازی کردن یاد میدهد. از جایش بلند شد و تعارفی کرد: "آقا من ایستاده راحت ترم!" پیرمرد به سمت صندلی خیز گرفت و نشیمنگاهش را به زور بین دسته‌های صندلی جای داد و صدایش نامفهوم بود در حالی که زور میزد تا بگوید "من هم نشسته راحت‌ترم!". پسرک همچنان سردرگرم از دنیای اطرافش کنار آبسردکن ایستاد، همان جایی که صندلی‌های زن و مرد جدا میشد.
شماره 323 به بادجه 2
دختر جوانی با آرایشی غلیظ و لباسی چسبان و چشمانی که منتظر شکار مینمود به سمت بادجه رفت. انتهای موهای طلایی‌اش در هوا به رقص آمده بود و بوت‌های پاشنه‌بلند مشکی‌اش زمین را شخم میزد. جمعیت به کناری رفت و دخترک از لابه‌لای آنها به سمت سکوی بادجه رفت. در یک لحظه سکوت کل بانک را در هم کوبید. تمام چشم‌ها به سمت بادجه 2 چرخید. در هوا دیگر خبری از عقاید جوان فربه نبود. مسئول بادجه در حالی که دستانش میلرزید روی میزش را مرتب میکرد، بلند میشد و مینشست و دوباره کاغذهای روی پیشخوان را جابجا میکرد. درب ورودی بسته نمیشد. گوش‌های مرد میانسال دیگر تمیز شده بود. پسرک نیز با چشمانی باز اطراف را مینگریست، درونش ولی چیز دیگری میگذشت. نگاهی به اطراف کرد، پیرزنی را که برایش نوبت گرفته بود یافت. صندلی کنارش خالی شده بود. خودش را به او رساند. در دستش شماره‌ی 452 را دید!
مسئول بادجه لحظه‌ای چشم از چشمان دخترک برنمداشت و درحالی که تندتند دسته اسکناس ده هزاری را میشمرد، به سختی از صندلی خود برخواست و همان طور که سعی میکرد خود را هرچه بیشتر به دخترک نزدیک کند، با دستانی لرزان پول دختر را با احترام تقدیم کرد و شماره بعدی را فراخواند.
شماره 324 به بادجه 2
پیرزن لنگان لنگان درحالی که لبه‌های چادرش را از روی زمین پس میکشید به سمت بادجه میرفت...


message 2: by Mehdi (last edited Feb 27, 2012 09:28AM) (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments سلام دوستان
اسمش را داستان کوتاه نمیذارم ولی شاید بشه گفت اولین داستان کوتاهی هست که مینویسم
و البته یک تازه وارد در اینجا
خوشحال میشم نقاط ضعف و قوتم را بگید


message 3: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments سلام مهدی عزیز
خوش اومدی
من به اسم داستان کوتاه میخونم و نقد میکنم


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments mohammad wrote: "سلام مهدی عزیز
خوش اومدی
من به اسم داستان کوتاه میخونم و نقد میکنم"


ممنون محمدجان
منتظر نقدتون هستم


message 5: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments مهدی عزیز قبل از هر چیزی ورودتون رو به این گروه خوش آمد میگم و خوشحالم که با داستان شروع کردید

نوع معرفی کردن شخصیت ها رمان گونه بود یعنی انگار میخوایم چهارصد پانصد صفحه از این شخصیتها بخونیم. بزررگترین مشکل این داستان همینه.
تو داستان کوتاه و باید بدونیم چه چیزهایی لازمه که گفته بشه و چه چیزهایی لازم نیست. به خواننده چه دخلی داره که میای آبسرد کن رو توصیف میکنی .
باید دقت کرد. ما هرچه هم بخوایم نمیتونیم جزءیات رو به صورت کامل بگیم. باید هرچه در جهت اراءه حرف داستان لازمه گفته بشه. تعدد شخصیت ها نقطه ضعف دیگه این داستانه .
داستانی با این درونمایه شما میشد با یه داستانک گفته بشه .
. راوی حتی به قصد شخصیتها. فکر . دوگانگی شخصیتشون. تظاهرشون. و همه چیز احاطه داره. این طور روایت به درد داستان کوتاه نمیخوره و مربوطه به رمانهای 60 70 سال پیش.
شما رفتار شخصیت رو توصیف کن خواننده شاید بهتر از راوی بتونه تشخیص بده که پسرک سعی میکنه که وانمود کنه متوجه پیرمرد نشده. من میگم آقای راوی پسرک واقعا متوجه پیرمرد نشد . از این زبان شخصیت شدنها زیاد داشت راوی.
از نقاط قدرت نویسنده و نه داستان، توانایی در توصیف رفتار شخصیتها و توصیفات و تمثیلهای خاص و بکر هست.
منتظر فعالیت بیشتر شما تو این گروه هستم.


message 6: by [deleted user] (last edited Feb 27, 2012 03:20PM) (new)

سلام مهدی
ورودت نیک و حضورت پاینده

در مورد داستان، باید بگم که ضعف های زیادی داشت
مثلا اینکه بیش از صحد جزئیات رو توصیف کردی به طوریکه از حوصله ی خواننده ی داستان کوتاه خارج بود

قضاوت و حضور نویسنده در مورد شخصیت هایی که آفریده ، در همه ی جای داستان دیده می شه
مثلا جوونی که عقایدش رو دود می کنه
یا دختر چادری که مورد بی توجهی قرار می گیره و ..

یا جمله ی بازیگر ، بازیگر متولد نمی شه
مثل اینه که نویسنده قصد تحمیل نظریاتش رو داره
و به خواننده اجازه ی برداشت شخصی نمی ده

افعالی که به کار بردی گاهی به زمان حال هست و گاهی به زمان گذشته و این لطمه ی بزرگی به فضا و همینطور ریتم داستان می زنه

شخصیت پیرزن بهتر و ملموس تر از بقیه ی شخصیت ها در اومده
گرچه می شه گفت که هیچ کدومشون شخصیت نیستن و فقط تیپ هستن

توصیفات ادبی رو من به شخصه در فضای یه داستان ، اونم رئال نمی پسندم
مثلا توصیفی که در مورد آب سرد کن استفاده کردی

صندلی‌های زن و مرد با یک آبسردکن زنگ زده که شیرهایش یکدیگر را نگاه میکردند و اشک میریختند جدا شده بود.


اشیا و حتی شماره هایی که در داستان هست، اغلب خیلی بی مورد و بی هدف استفاده شده مثل همین آبسردکن
در حالیکه می تونستی از اون ها به عنوان اِلِمان و در خدمت پیشبرد داستان استفاده کنی

عکس العمل شخصیت ها ، مخصوصا کارمند بانک ، در مقابل ورود دختری با مانتو چسبان و .. به هیچ وجه واقعی به نظر نمی رسه


اگر بیشتر بخونی و بخونی و در کنارش هم ،بیشتر بنویسی ، بعدا که خودت بیای و دوباره این داستان رو مرور کنی ، متوجه ی ضعف هاش می شی


ممنون از اینکه با داستان شروع کردی


طيبه تيموري | 659 comments درود و خوش آمدگويي

علاوه بر نقدهاي دوستان،‌توصيفاتتان خيلي تكراري هستند
به نظرم براي نوشتن اولين كاري كه بايد كرد اين است كه خودمان رااز تعاريف و مفاهيم روتين شده بتكانيم و دوباره به همه چيز نگاه كنيم


message 8: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments mohammad wrote: "مهدی عزیز قبل از هر چیزی ورودتون رو به این گروه خوش آمد میگم و خوشحالم که با داستان شروع کردید

نوع معرفی کردن شخصیت ها رمان گونه بود یعنی انگار میخوایم چهارصد پانصد صفحه از این شخصیتها بخونیم. ب..."


شاید چون تو جو رمان بودم، معرفی شخصیت‌ها رمان‌گونه شد. الان که میبینم، کاملا درست میگید.
آبسردکنی که شیرش چیکه میکنه، به نظرم میتونست اون فضای سست عنصری را نشون بده
در مورد توصیف شخصیت‌ها هم حتما در داستان‌های بعدی سعی خودم را میکنم تا واقعی‌تر و قابل حدس زدن تر باشه.
ممنون از اینکه وقت گذاشتی
امیدوارم در سایه نقد پیشرفت کنم


message 9: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments maryam wrote: "سلام مهدی
ورودت نیک و حضورت پاینده

در مورد داستان، باید بگم که ضعف های زیادی داشت
مثلا اینکه بیش از صحد جزئیات رو توصیف کردی به طوریکه از حوصله ی خواننده ی داستان کوتاه خارج بود

قضاوت و حضور نوی..."


سلام. ممنون از شما خانم مریم
حتما در نوشته‌های بعدی سعی میکنم طوری بنویسم که برداشت شخصی برای خواننده بیشتر میسر بشه
میشه توضیح بدین فرق شخصیت با تیپ چیه؟ چه ویژگی‌هایی میتونه اینها را از هم متمایز کنه؟
توصیفات ادبی را هم در داستان‌های بعدی استفاده نمیکنم
آبسردکن را هم گفتم، به نظرم رسید میتونه اون فضای سست عنصری را بهتر نشون بده
ولی شماره‌ها بی هدف نبوده. اینکه از یه عدد زیاد شروع شده، میخواستم تعداد زیاد افراد را توجیه کنم. اگه بعضی وقت‌ها به ترتیب نیست و شماره بعدی با اختلاف آورده شده، میخواستم گذر زمان را توجیه کنم.
اینکه میگید بخونم، منظروتون داستان کوتاهه؟


message 10: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments Mohsen Sad wrote: "ضمن هم نظری با مریم و محمد باید بگویم که فضا سازی را پیچ در پیچ می دانم و معتقدم این نوشته ها باید دارای فضایی ممتد و یک راست باشد"

محسن جان. سپاس از اینکه خوندی
میشه بگی دقیقا منظورت از فضاسازی پیچ در پیچ چیه؟ شخصیت ها را میگی یا محیط را؟


message 11: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments tAyebe teimouri...Medad Rangi wrote: "درود و خوش آمدگويي

علاوه بر نقدهاي دوستان،‌توصيفاتتان خيلي تكراري هستند
به نظرم براي نوشتن اولين كاري كه بايد كرد اين است كه خودمان رااز تعاريف و مفاهيم روتين شده بتكانيم و دوباره به همه چيز نگاه..."


تشکر از شما خانم تیموری
کاش یه نمونه را از داخل همین نوشته‌ام مثال میزدید و یه تعریف روتین را جایگزین میکردین. اینجوری شاید بهتر متوجه منظورتون میشدم...


طيبه تيموري | 659 comments Mehdi wrote: "tAyebe teimouri...Medad Rangi wrote: "درود و خوش آمدگويي

علاوه بر نقدهاي دوستان،‌توصيفاتتان خيلي تكراري هستند
به نظرم براي نوشتن اولين كاري كه بايد كرد اين است كه خودمان رااز تعاريف و مفاهيم روتي..."




سلام
مثلا
در پس موهای بلندش که با چین‌هایی آشفته خود را به ابروهای پیوسته و مژه‌های سربه فلک کشیده رسانده، پیشانی بلندش را به نظاره نشست

اينها توصيفاتي هستند كه هميشه از دلبركان زيباروي مي شده
درسته؟


message 13: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments tAyebe teimouri...Medad Rangi wrote: "Mehdi wrote: "tAyebe teimouri...Medad Rangi wrote: "درود و خوش آمدگويي

علاوه بر نقدهاي دوستان،‌توصيفاتتان خيلي تكراري هستند
به نظرم براي نوشتن اولين كاري كه بايد كرد اين است كه خودمان رااز تعاريف..."


ممنون از مثالتون
به نظرم همین‌طوره که میگید. ولی من بیشتر سعی داشتم از اون بچه‌هه یه انسان بی غش در بدو ورود به جامعه درست کنم و برای همین هم به اینجور توصیفات روی آوردم...


message 14: by [deleted user] (last edited Feb 29, 2012 04:11AM) (new)

مهدی در مورد دوتا سوالی که پرسیدی ، اول اینکه من توی این گروه یاد گرفتم همه جور کتابی بخونم.از کتاب های تاریخی و روانشناسی . فلسفی گرفته ، تا رمان و داستان کوتاه و نحوه ی نگارش و عناصر داستان و ..
حتی خیلی جاها هم لغت نامه به درد می خوره
البته مسلمه که وقت نکردم همه اش رو بخونم ، اما تا اونجایی که بشه تنوع در خوندن رو فراموش نمی کنم
مهم اینه که انسان با خوندن ، روحش و افکارش وسیع می شه و دید باز تری پیدا می کنه، افکارش محدود و پوسیده نیست ، می شه مثل دریا

این نظر شخصیم بود البته


message 15: by [deleted user] (new)

اما در مورد تیپ و شخصیت ، این متن می تونه کمکت کنه:


شخصیت پردازی در داستان:

در یک داستان چه داستان کوتاه و چه رمان شخصیت ها می توانند ساده و یا پیچیده باشند. آشنایی با شخصیت های موجود دریک داستان می تواند از طریق توصیفات و یا احساسات و واکنش هایی که در طی داستان نسبت به ماجراها و وقایع دارند صورت بگیرد.گاهی ممکن است این توصیفات و یا شخصیت پردازی زیادی در داستان صورت نگیرد و نویسنده فقط به شخصیت اصلی داستان توجه نماید و برای شخصیت های فرعی در حد توصیفات ساده و پیش و پا افتاده قناعت کند و اما گاهی ممکن است شخصیت پردازی در داستان حجم بیشتری را به خود اختصاص دهد. ناگفته نماند که این شخصیت پردازی در داستان اگر درست صورت بگیرد بیشتر می تواند خواننده را درگیر داستان نماید. اما در داستان ها کوتاه به دلیل فضای محدودی که وجود دارد امکان شخصیت پردازی گسترده وجود ندارد و نویسنده فقط با شخصیت پردازی قهرمان داستان و یا ضد قهرمان ،داستان خود را پیش می برد.



تفاوت شخصیت با تیپ: باید توجه داشت که تیپ با شخصیت دارای تفاوت است. ذهنیتی که یک فرد می تواند داشته باشد می شود شخصیت اما رفتار بیرونی که آن شخص دارد به نحوی می شود تیپ. برای مثال ما وقتی در مورد قصابها و یا درمورد راننده تاکسی ها حرف می زنیم در واقع در مورد تیپ آنها حرف زده ایم ولی وقتی به درون آنها راه پیدا می کنیم و از ذهنیت آنها آگاهی پیدا می کنیم با شخصیت آنها آشنایی پیدا کرده ایم.


message 16: by Mehdi (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments maryam wrote: "مهدی در مورد دوتا سوالی که پرسیدی ، اول اینکه من توی این گروه یاد گرفتم همه جور کتابی بخونم.از کتاب های تاریخی و روانشناسی . فلسفی گرفته ، تا رمان و داستان کوتاه و نحوه ی نگارش و عناصر داستان و ...."

بسیار سپاسگذارم از توضیحاتتون
حتما سعی میکنم گزینش کتاب‌هام را چندبعدی کنم
سعی میکنم از این به بعد بیشتر از یک قهرمان در داستان‌هام راه ندم و شخصیت و درونش را بر تیپ و بیرونش ترجیح بدم


message 17: by Mehdi (last edited Feb 29, 2012 04:38AM) (new)

Mehdi Sadeghian | 55 comments Mohsen Sad wrote: "منظور من شخصیت هایی است که در محیطی به نام بانک به سر می برند
من دوست داشتم از یک دوربین ثابت که در گوشه ی سقف اتفاقات را تماشا می کرد این داستان روایت می شد
توصیف شلوغی ازدهام دقیق تر روایت می شد
..."


ممنون. الان متوجه منظورتون شدم
من هم بیشتر سعی کردم از چشم پسربچه فضا را توصیف کنم ولی درست میگید، گاهی عوض میشد


back to top