داستان كوتاه discussion

19 views
نوشته هاي كوتاه > هذیان های نبودت

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Katayoon (new)

Katayoon Kianmehr | 14 comments مرسی


message 2: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
محسن جان ممنون که انقدر دقیق خواندی
و ممنون که حتی اشتاهات تایپی رو هم بهم گوشزد می کنی

اما درباره شماره بندی
این قسمت بندی فقط و فقط به خاطر سهولت در خواندن بخاطر بلندی متن بود چون این متن کاملا یک تکه ست
و در مورد پیوستگی یا عدم پیوستگی
از نظر من با توجه به اسمش کاملا یکپارچه است
هذیان
هذیان که می دانی چیست ؟


message 3: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
Katayoon wrote: "مرسی"

از شما هم ممنون که وقت گذاشتید و خواندید
ورودتون رو هم به گروه خوش آمد می گم


طيبه تيموري | 659 comments با تو گریه می‌کردم و تو اینجا نبودی. و این داستان را دو‌تایی قدم می‌زدیم و تنهایی برمی‌گشتم. شبیه کلکسیون تمبرهای قدیمی توی کتابخانه‌ی متروکم نشسته بودی و دعا می‌کردی با روشنایی این شمع ادامه پیدا کنیم.

آقای راننده، لطفاً ما را دربست به خودمان برسانید. یک‌دنده نباش آقای راننده، توی ترافیک خاطره‌ها‌مان گیر کرده‌ایم. ببین سایه‌ی پشت چشمم سبز شده، راه بیفت آقای راننده، ما را به‌هم برسان...

و تو اینجا نبودی. و این خیابان را شهرداری یک‌طرفه کرده بود. ذهنم پر از پلیس شده است. کسی دارد نام ترا از دفترم دستگیر می‌کند. به بوسه‌هایمان دستبند زده‌اند. حکم انسان بودنمان حبسی‌ابد در گره‌های وا‌نشده‌ی کفش‌های ساراست. ته کمد. ذهنم پر از پرستارهای بد‌اخلاق شده است. کسی دارد رویایمان را بستری می‌کند. به عشقمان آمپول بیهوشی زده‌اند. من و تو از جهالت این آدم‌ها ترخیص نمی‌شویم.

نبودی. و این نوشته‌ها ختم به خیر نمی‌شوند. با هر وسیله که می‌رود احتمال رفتن تو هست. در چمدانی که پر می‌شود، تکه‌ای از وابستگی‌های ما تا می‌شوند. این احتمال که با هم ... گیر می‌کند توی ضبط‌ماشین مردی که بی‌چون و چرا عاشق است. تو دوست داری جای خدا باشی، من دوست دارم جای نرفتن تو.

و این قصه در قاره‌ای دیگر ادامه دارد...


message 5: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments من در آنسوي هرچه حصار
به انتظار يك ديدار
به گرد عقربه ام مي گردم
.
.
می دونستی اتمام تمامی هذیان ها با این جملات تمام می شود
برای امیدواری دادن به وضع اسفناکه اونی که از تو آیینه بما نگاه می کنه ؟


طيبه تيموري | 659 comments ArEzO.... wrote: "من در آنسوي هرچه حصار
به انتظار يك ديدار
به گرد عقربه ام مي گردم
.
.
می دونستی اتمام تمامی هذیان ها با این جملات تمام می شود
برای امیدواری دادن به وضع اسفناکه اونی که از تو آیینه بما نگاه می کنه ؟"



و فقط تو آينه است كه عقربه ها برعكس مي چرخند
اين يعني يه اميدواري
شايد بتونيم برگرديم


message 7: by Ahmad (last edited Feb 28, 2012 02:31AM) (new)

Ahmad Sharabiani (sharabiani) | 81 comments بهزاد نازنین مرغ سلیمان، چه خبر از سبا
واژه­ها را چیده­ای، تاکنون گفت و گوی چنین خیال انگیزی نخوانده بودم، که کس شعر را چنین زیبا بستاید، سروده­ای «تو در شعر رسمی به تعریف نمی­رسی» و نرسیده بود، رسیدی و چه دل­انگیز این کار کردید. سپاسگزارم که چشیدم. می­انگارم خیال شما، گستره­ی دشت سپیدی­ست، و واژه­های رسته بر آن، برایم همان سرزمین موعود شعر است. تا دیدم چون کودکی پابرهنه دویدم و دویدم، کودکی خویش را با همه­ی آزادی و گرمای راستین آن روزها، در واژه­ها و به ظاهر هذیان­های شما یافتم. لحظه­های نابی را که در تصاویر آن، از دوربین مراقبان ناپیدای قوانین جامعه خبری نبود. در چارچوبی آزاد، انگار روبه­روی آئینه ایستاده و خیال خویش را از بند لباس­های تئاتری و نقاب­هایی که جامعه تحمیل می­کند، رها ساخته. به گویش آن روزها زبان قاصر است، پس از دهانم مرخصی گرفتم و به انگشتانم دقایقی اضافه­کاری دادم تا در خیال شما مسافر شوم. چارچوب نگارش­ات چه سحرانگیز است، همیشه چنین باش و زنجیر به گردن واژه­هایت نبند. هرچند می­دانم که زنجیرها هم زشت و زیبا دارند، این که سینه­ریز تا سینه­ی دلبری بیارایند، یا بر پا و گردن گناهکاری بیارمند. ا. شربیانی


message 8: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
tAyebe teimouri...Medad Rangi wrote: "من و تو از جهالت این آدم‌ها ترخیص نمی‌شویم ..."
نوشته زیبایی بود ممنون

ArEzO.... wrote: "
برای امیدواری دادن به وضع اسفناکه اونی که از تو آیینه بما نگاه می کنه ؟"

منم اینجوری فکر می کنم

tAyebe teimouri...Medad Rangi wrote: "اين يعني يه اميدواري
شايد بتونيم برگرديم ..."


پل برگشت توان تحمل وزن ما رو نداره برگشتن ممکن نیست

Mohsen Sad wrote: "تا حدودی قانع شدم
هزیان می دانم چیست
همین هاست که تو نوشتی
"

:)

Ahmad wrote: "بهزاد نازنین مرغ سلیمان، چه خبر از سبا
واژه­ها را چیده­ای، تاکنون گفت و گوی چنین خیال انگیزی نخوانده بودم، که کس شعر را چنین زیبا بستاید، سروده­ای «تو در شعر رسمی به تعریف نمی­رسی» و نرسیده بود، رس..."


جناب شربیانی عزیز
ممنونم که هستید و بنده رو لایق دونستید
واقعا سپاس گذارم


back to top