داستان كوتاه discussion

19 views

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments :-)


message 2: by [deleted user] (new)

صبح که نوشته را خوندم فکر کردم چه لبخندی! اما چیزی نگفتم که حمل بر منفی‌ گرایی نشود. همیشه دوست دارم فکر کنم که تقدیر از پیش تعیین شدی در کار نیست و زندگی را خودمون میسازیم. چون اگر غیر از این فکر کنم بعد کنجکاو میشم بدونم چرا من اون ستاره خامشم نمی‌شد اون ماه روشن باشم!!!


message 3: by Behzad, دیوونه (last edited Feb 24, 2012 03:21PM) (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
سهمت از آسمان
درخشش چشمانت بود
که به خاموشی ستاره بخشیدی
.
ما زاده تقدیر نیستیم
آن را خالقیم


message 4: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments آفرین بهزاد
تو یه اگزیستانسیالست واقعی هستی
آفرین
ما خالق تقدیریم


message 5: by Amir ali (new)

Amir ali Behzad wrote: "سهمت از آسمان
درخشش چشمانت بود
که به خاموشی ستاره بخشیدی
.
ما زاده تقدیر نیستیم
آن را خالقیم"


Roya wrote: "صبح که نوشته را خوندم فکر کردم چه لبخندی! اما چیزی نگفتم که حمل بر منفی‌ گرایی نشود. همیشه دوست دارم فکر کنم که تقدیر از پیش تعیین شدی در کار نیست و زندگی را خودمون میسازیم. چون اگر غیر از این فکر ..."


من هم نمیتونم لبخند بزنم،چون به جیر بشتر از اختیار معتقدم هرچند فکر میکنم آخرش همه باید لبخند بزنیم،به قول حضرت حافط:
جام می و خون دل هر یک به کسی دادند
دردایره قسمت اوضاع چنین باشد
درکارگلاب وگل حکم ازلی این بود
کآن شاهد بازاری واین پرده نشین باشد


message 6: by [deleted user] (last edited Feb 25, 2012 10:38AM) (new)

آه...
سهم من اینست
سهم من اینست
سهم من
آسمانیست که آویختن پرده ای
آن را از من می گیرد
سهم من
پایین رفتن از یک پله ی متروکست
وبه چیزی در پوسیدگی و
غربت و اصل گشتن
سهم من
گردش حزن آلودی در باغ خاطره هاست
و در اندوه صدایی جان دادن
که به من می گوید:
دستهایت را
دوست می دارم.


چرا این نوشته ی زیبای تو منو به یاد شعر فروغ انداخت ، نمی دونم

ولی ونوس عزیزم ، حتی اگه یه آسمون تاریک با یه ستاره ی خاموش سهم من باشه ، بازم ترجیح می دم بخندم

غم دیگه بسه


message 7: by [deleted user] (new)

خنده زیادش کمه ،غم کمش زیاد


بیا به نیک و بد زمانه خنده زنیم ... به نفشبندی نا پایدار خنده زنیم

به کار بسته که آخر چو غنچه باز شود ... بیا چو بلبل امیدوار خنده زنیم

چرا ز شام ملال آور خزان نالیم؟ ... بیا به جلوه‌ی صبح بهار خنده زنیم

زمانه صفحه‌ی آینده را نهان دارد ... بیا به کارهای نهان آشکار خنده زنیم

کنون که ما همه بازیچگان تقدیریم

بیا به نیک و بد روزگار خنده زنیم


message 8: by mohammad (last edited Feb 25, 2012 09:55PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments ونوس عزیز
چرا نشه به تقدیری که خودمون خالقشیم لبخند بزنیم
لبخند بزنیم که شاید اگه اون لحظه تو دوم ابتدایی اراده نمیکردیم که نمره 5 رو از توی دفتر املا پاره کنیم
چه بسا الان جای دیگه بودیم و کار دیگه ای داشتیم و الن توی گودریدز پرسه های دلپذیر نمیزدیم
لبخند نداره ؟؟؟
:-)
:-)
:-)


back to top