داستان كوتاه discussion

20 views
داستان كوتاه > داستان / مهدی بهروزی

Comments Showing 1-17 of 17 (17 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
داستان

قصه شروع شده بود و من هنوز داشتم دنبال پی رنگش می گشتم و استاد هم هی مرتب توی گوشم داشت می خواند که یک پی رنگ یک خطی این همه دنگ و فنگ ندارد که تو هی داری لفتش می دهی.
من هم سرم را انداخته بودم و مثل بز زل زده بودم به کفشهایم که بی اختیار داشتند خودشان را می‌کوبیدند به کف آسفالت و تاراق تروق صدایشان با جمله های بی سر و ته استاد یکی می شد و یک چیز خنده داری شده بود که نگو.
وقتی قصه شروع بشود فقط باید خودت را بسپاری دست راوی و هی نگاه کنی که خوب دارد جلو می رود یا نه. اما انگار نه انگار که حواست هم نیست که تو اصلا سالی یک بار قصه می نوشتی و توی برنامه راه شب می کردندش تئاتر رادیویی و راه شب سالی یک هفته قصه ات را پخش می کرد. چقدر هم هیجان داشت که بشنوی قصه ات را که حالا شده بود نمایشنامه رادیویی آن هم با صدای صدر الدین شجره که راوی بود.
مادر بزرگ از کنار زنبیل ولو شده صغرا گذشت و دستش را گذاشت روی قلبش و زانو زد کنار صغرای بیچاره که پخش و پلا شده بود وسط کوچه و شوهرش عزیز خان دو متر آن طرف‌تر ایستاده بود و داشت فحش های چار واداری می‌داد که معلوم هم نبود اصلا با کی هست و گاهی زیر چشمی نگاهی هم می‌انداخت به صغرای بدبخت که نفس نفس می زد .
صغری دست می‌کشید روی شکم جلو آمده‌اش و مادر بزرگ هم بِر و بِر نگاهش می کرد و او هم دستش را می‌مالید روی قلبش و شروع می کرد به نفرین کردن و نگاهش را می‌گرداند سمت عزیز خان.
خدا ذلیلت کنه مرد ِ مادر بزرگ ولو می شد توی هوا و عزیز خان بر می گشت سمت مادر بزرگ که ننه به جان خودش این دفعه دیگه تقصیر من نبود و صغری وای وای کنان می گفت: آره جون عمت، پس تقصیر کدوم خری بود که من بدبخت با این همه بار تو دستم و تو شکمم اینجوری ولو شدم کف این کوچه و اون گوساله هم در رفت، یه نگا هم به این پیر زن بنداز ببین چه حالی شده، حالا من به درک، کل محل آسایش ندارن از این کارای تو، الهی به زمین گرم بخوری مرد.
قصه همین جایش قشنگ بود که صغری دلش برای مادر بزرگ می سوخت و پیرزن دلش برای صغری و عزیز خان معلوم نبود وسط این قصه چه کاره هست که تازه سر و پیاز و ته پیاز اصلا کجا بود.
استاد داشت هن و هن می کرد و پا به پای من راه می آمد و معلوم نبود کجا سرش را انداخته پایین و دارد دنبال من می آید و من توی هوای پرتقال های ریخته شده کف کوچه بودم و دست مادر بزرگ روی قلبش که یک هو سوزشی پشت سرم احساس کردم که پسر مگه با تو نیستمش عین اخم و تخم های استاد بود و اینکه برو اون طرف خیابون از اون دکه برام یه پاکت وینیستون قرمز بگیر و بیا که حوصله رفتن تا سر چهار راه را ندارم و تازه فهمیدم که استاد با من کاری ندارد و اتفاقی هم مسیر شده ایم و هنوز مادر بزرگ کنار صغرا زانو زده است.
عزیز خان دارد پرتقال ها را جمع و جور می کند تا بیریزد توی زنبیل و دست زنش را بگیرد و ببرد خانه که مادر بزرگ محکم می‌کوبد توی سرش و داد و هوار راه می اندازد که مرتیکه به جای اونها بیا یه نگاه به این بدبخت بیانداز که از حال رفته و گوشه لبش هم خون راه افتاده و نکند خدای نکرده بچه اش طوری شود و زنگ بزن اورژانس، هی با تو مگر نیستم مرتیکه الدنگ.
صدای آژیر آمبولانس می پیچد توی گوشهایت و صدای راوی را می شنوی که دارد خلاصه قصه بازی شده در شبهای قبل را بازمی‌خواند و با صدای وحشتناک نارنجک شب چهار شنبه سوری یکی می شود، استاد را مضطرب با سیگاری توی دست چپ محو می بینی که برعکس به تو زل زده است و خون توی دستها و صورتت می دود و تو می مانی و یک سقف سفید و صغری که بچه اش افتاده است.

اصفهان
3/12/90


طيبه تيموري | 659 comments درود
قصه شروع شد
همین شروع کافیه که ترغیب بشی به خوندن
داری روایت می کنی
روایت در روایت و چیزی که تو ذوق من می زنه اینه که چرا نمی خوای از فضاهای دهه چهل بیرون بیای؟
ارائه تصاویری کاملاً ملموس و اصطلاحاتی مثل چاوداری...
یه طور جبر غم انگیز در سرتاسر قصه وجود داره
می تونم درک کنم که وقتی یه نویسنده شروع به نوشتن می کنه چقدر با این دردها مواجه می شه
مثل سرنوشته
گاهی خود نویسنده هم که حتی خالقه نمی تونه جلوی خیلی اتفاقات رو بگیره
من تلفیق این روایات دوگانه رو دوست داشتم
نقش استاد بهترین کاراکتر این داستانه

راستی مگه کفشات آهنی هستن که اینهمه ترق ترق می کنن

باید بیشتر بخونمت
ممنون که هستی


message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون محسن جان.


message 4: by Mehdi (last edited Feb 22, 2012 07:17AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون تی تی جان.
کدوم فضای دهه چهل؟
این چند روایت هست و دو تا روایت نیست. در ضمن به جای چارواداری فکر کنم بنویسم فحش خواهر و مادر فرقی توی جمله نمی کنه. کما اینکه من همواره در بعضی موارد خودم را سانسور کرده ام و این هم همیشه چیز بدی نیست.
کفشم آهنی نیست ولی همین حالا چند بار زدم زمین ببینم واقعن چه صدایی می ده و واقعا صداش همونجوری بود که توی قصه نوشتم.


طيبه تيموري | 659 comments Mehdi wrote: "ممنون تی تی جان.
کدوم فضای دهه چهل؟
این چند روایت هست و دو تا روایت نیست. در ضمن به جای چارواداری فکر کنم بنویسم فحش خواهر و مادر فرقی توی جمله نمی کنه. کما اینکه من همواره در بعضی موارد خودم را ..."


مهدی جان این فضای دهه چهل احساس من از خوندن داستانته
شاید بخاطر فضای کوچه
اسامی
لحن افراد
...

راستی مواظب کفشت باش پاره نشه


message 6: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
چرا الکی به خودت القای دهه چهل می کنی؟ کدوم اسما؟ الان صغری نداریم؟ عزیز خان نداریم؟ مادر بزرگ نداریم؟ مگه من گفتم کوچه ملی؟ نه. رضا یزدانی بازی هم در نیاوردم و فضا هم فضای کیمیایی وار اصلن نیست. قبلن هم در مورد دهه چهل و علاقه بعضیا به اون باهات حرف زده بودم و فکر کنم که این موضوع توی تو رسوب کرده وگرنه من هیچ نشانی توی این فضا از دهه چهل به صورت کاملا واقعی نمی بینم.


message 7: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments امیدوار کننده ترین چیزی که میشه اینجا دید تاریخ بروزیه که پایین داستان گذاشتی . خوشحالم که مینویسی.
من به عنوان کسی که تجربه های ناموفق زیادی تو داستان نویسی دارم میگم که نوشتن همچین داستانی کار هر کسی نیست .
نویسنده توپ رو میندازه تو زمین منتقد . که هی خودم میدونم این داستان پیرنگ نداره پس بهتره وقت خودت رو تلف نکنی و اینجا دنبال دلیل برای اتفاقات نگردی .
داستان رو دوست داشتم خیلی خاص و جالبه.
نویسنده با روایت خاصی که داره توضیحاتی د مورد داستان میده.
منم موافقم که داستان صغرا و مادر بزرگ و عزیز خان تازه خیلی قبلتر از دهه چهله و چوبک رو به یادم میاره. الان صغری داریم ولی این اسامی به عمد آورده شده تو ذهن داستان نویس که فضایی بسازه قدیمی اما جدید و آدمای قدیمی. نارنجک نشون میده داستان مال همین اواخره.
در کل جالب بود


طيبه تيموري | 659 comments لابد مال اون زمانم و خبر ندارم

مراقب کفشت باش


message 9: by [deleted user] (new)

مهدی خیلی خیلی خوشحالم از حضورت

نقد کردن یه استاد، کار سختیه، ولی من جرئت به خرج می دم و نظرم رو می گم

تو اصلا سالی یک بار قصه می نوشتی و توی برنامه راه شب می کردندش تئاتر رادیویی و راه شب سالی یک هفته قصه ات را پخش می کرد.


این جمله نشون دهنده ی این هست که راوی یه داستان نویس کهنه کاره و او را چه نیازی به استاد؟
اون هم استادی که باهاش مثل بجه مدرسه ای ها حرف می زنه


نحوه ی روایت داستان نقلیه که به نظر میرسه برای این داستان ، انتخاب خوبی بوده
ولی در بعضی جاها به شدت سرعت می گیره به طوریکه گاهی از ذهن خواننده جلو می زنه.در این جمله ها از ( و ) به دفعات استفاده شده و سرعت انتقال اطلاعات رو خیلی افزایش داده.نمونه اش چند جمله ی زیر:

استاد داشت هن و هن می کرد و پا به پای من راه می آمد و معلوم نبود کجا سرش را انداخته پایین و دارد دنبال من می آید و من توی هوای پرتقال های ریخته شده کف کوچه بودم و دست مادر بزرگ روی قلبش که یک هو سوزشی پشت سرم احساس کردم که پسر مگه با تو نیستمش عین اخم و تخم های استاد بود و اینکه برو اون طرف خیابون از اون دکه برام یه پاکت وینیستون قرمز بگیر و بیا که حوصله رفتن تا سر چهار راه را ندارم و تازه فهمیدم که استاد با من کاری ندارد و اتفاقی هم مسیر شده ایم و هنوز مادر بزرگ کنار صغرا زانو زده است.

تغییر فضا از ذهن راوی به واقعیت و بر عکس ، به زیبایی انجام شده و هیچ لطمه ای به روند داستان نمی زنه



برام مهم نیست که دهه ی چهله یا هشتاد، مهم اینه که فضا کاملا باور پذیر و قابل لمسه.

پایان داستان که خیلی خوب گفته شده
، لحن غم انگیز داستان رو کامل می کنه
و دقیقا به همین علت، فکر می کنم جمله ی (یک چیز خنده داری شده بود که نگو) هماهنگ با لحن داستان نیست و در نتیحه خواننده رو یکدفعه از حال و هوای داستان خارج می کنه

در کل من این داستان رو دوست داشتم.مهدی ، من فکر می کنم تو همیشه یه طوری می نویسی که مخصوص به خودته، طبیعی و ملموس و در عین حال خاص


message 10: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments منم مثل طیبه احساس دهه چهل بهم دست داد
مخصوصا با آوردن اسامی مثل صغری و عزیز خان
اما از یک روایت به یک روایت دیگر رفتن
مثل کسی بود هی کانال عوض می کرد و از سریال زیر تیغ می رفت به سریال همسایه ها .
مهدی جان ، نوشته هات همیشه یک جورایی ذهن منو قلقلک میده


message 11: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
با تشکر از همه دوستان که نظر دادند. محمد عزیز، خانم تیموری عزیز، مریم عزیز و فرزان قلقلکی عزیز.

من یک توضیح کلی راجع به این نوشته کوتاه بدهم.
به جایی رسیدم که احساس می کنم بعضی از داستانها می توانند حتی پی رنگ نداشته باشند. همین که ذهن خواننده برای دقایقی درگیر چیزی بشود حالا چه خوب و چه بد خودش کار در خور توجهی می تواند باشد. شاید خیلی حق به جانب و مبالغه آمیز بگویم اما تجربه من در شعر به خصوص شعر پست مدرن این را نشانم داده که در این روزگار ایجاد تصاویر مختلف برای خواننده و یادآوری های زیاد با تاکید بر تاویل پذیری کاری است که باید بشود چرا که راه رفتن به روش نویسندگان و شاعران گذشته راه به جایی نمی برد و نه تنها آوانگارد نیست که مانا نیز نخواهد بود.
البته نمی گویم این سبک نوشتن که شاید به تعبیری راه رفتن بر سبیل آدم هایی چون براتیگان و یا سالینجر است خیلی مانا می شود و مخاطب پیدا می کند که بر عکس ممکن است مخاطب آنچنانی هم نداشته باشد اما به هر حال طرح نو یا شبه نو در انداختن کار هنرمند است و اگر هی بخواهی متر بگذاری که چه جوری بنویسی و شبیه کی که مخاطبانت از طبقه عوام بیشتر باشند و بیشتر تر هم بشوند دیگر کاسبی و هنر مند نیستی و تازه می شوی مثل کسی که پایش را جای نسیرن ثامنی می خواهد بگذارد و فتانه حاج سید جوادی که آنها هم خودشان کپی آدم موفقی هستند مثل ر اعتمادی که من به شخصه فکر می کنم این آدم توی دوره خودش خیلی هم آوانگارد و مخاطب شناس غیر کاسبکاری هم بوده که از نمونه جهانی این روزهایش مثل پائولوکوئیلیوی حقه باز خیلی کارش درست تر بوده است. اما امروز چی؟ اگر ما خلاقیت نداشته باشیم که این نرم افزارهای فوق پیشرفته ای که درست شده و کلی متن و داستان و فیلمنامه و قصه توی دیتا بیسش و یا نالج بیسش دارد و طرفه العینی می تواند داستان بنویسد از یک صفحه تا هزاران صفحه چه فرقی داریم؟
زنده ماندن هنر به خلاقیتهایش است. این نوشته خلاقانه نیست اما هعادتهای معمول را هم رعایت نمی کند.
به قول مریم سرعت می گیرد در جاهایی از ذهن مخاطبش و به نظر من چه خوب، بگذار مخاطب را با تخته گاز رفتنش جا بگذارد، مگر من مسئول نفهمیدن و یا جامددن مخاطبم هستم؟
محمد راست می گوید توپ را می اندازد توی زمین منتقد که بیا ببین این داستان پی رنگ ندارد پس بعدا مته به خشاش نگذار.
من که نویسنده این چند خط هستم اصلا تاکیدی بر قدیمی بودن و ایجاد فضای دهه چهلی نداشته ام اما خواننده ای یا خوانندگانی همچین حسی را گرفته اند، خیلی خوب، این یک لایه ای از این نوشته است که برای خودم هم نامکشوف بوده و مخاطبم برایم پرده را از رویش کنار می زند.
آری به قول فرزان مثل عوض کردن کانال تلویزیون است، مگر این روزها همین کار را نمی کنیم و همزمان سه چهار کانال تلویزیونی را می چرخانیم و از هر کدام چیزی را برداشت می کنیم و تازه شاید از همه آنها یکسری نتیجه گیری های کلی هم بکنیم بی آنکه جزئیات را فهمیده باشیم.
توی این فضا نخواندن کلمه ای با فضای کلی اصلا معنا نمی دهد. برای اینکه ممکن است همه چیز یک آش شله قلمکار صرف باشد.

ممنون که خواندیمم.
سپاس


message 12: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
یک چیز دیگر که یادم رفت خدمت مریم خانم باید عرض کنم این است که هر کسی به استادش احتیاج دارد چرا که قبل از آنکه او کارکشته شود استادش استاد بوده است.


message 13: by Mehdi (last edited Feb 25, 2012 02:16AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
محسن جان ممنون. اون چیزی که نوشتم نافی نقد نیست و من از هر نقدی استقبال می کنم و شما هم به خاطر هیچ چیزی خودتان را سانسور نکن. منتظر نقدی که سانسورش کردی هستم برادر جان.


message 14: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
خوب اون مخلفاتش چیه محسن جان؟
چرا داستان نیست؟


message 15: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
هسسیم خدمتتون. خوشحال می شم.


message 16: by [deleted user] (last edited Feb 25, 2012 09:35AM) (new)

ممنون از جواب خوب و کاملی که دادی مهدی عزیز.
خلاقیت یا سبک جدید، هر اسمی که داره، این داستان کاملا داستان موفقیه و من به شخصه از این خوندنش لذت بردم و باهاش ارتباط برقرار کردم.پس اگر بنویسی باز هم می خوانمت.گرچه قبلا هم داستانهات برام جذاب بوده.

حضورت پاینده


message 17: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون


back to top