داستان كوتاه discussion

25 views
داستان كوتاه > بیخیال

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

مهدی عناصری  عناصری | 414 comments داشت لامپهای سقف را میشمرد . از بس که منتظر بود حوصله اش سر رفته بود .

یک دو سه چهار .....سیزده ....

" سیزده..... سیزده ه ه ه ه ........ سیزده نیست . ... سیزده کجاست ؟........"



نوبت سیزده بود .

{سیزده کجایی؟}

سیزده که خودش بود ! . چنان با عجله بلند شد که به صورت نیمه سکندری از در اتاق تو رفت و اگر تعادلش را حفظ نکرد بود ، رفته بود تو بغل پستاری که منتظر ش بود .



} سیزده منم .{



} بازم که تویی ! کاملا معلوم است که سیزدهی ! نه! بفرما جلوتر ! . یک قدم هم جلوتر می آمدی بغل من بودی ! آقاآآآآآآآآآآآآآآ بفرما عقب تر . چه خبرته ! یک ساعته کجایی ؟ یک ساعته داد میزنم . ما اینجا بیکار نیستیم که...

کیسه ی خونگیری! {



حرفهای به این مهمی را در دو کلمه میگفت ولی به نظر میرسید که کلی حرف صد من یک غاز دارد که برای او گلچین کرده بود. از آنهایی بود که اگر حرف نمیزد مجبور بود کمی فکر کند .

کتش را آویزان کرد و روی تخت دراز کشید و با سرعت تمام آستینش را بالا زد .

{ دستت رو شل کن .}

همیشه احساس میکرد که این جمله ی پرستارها چقدر خشن است . مخصوصا وقتی که همزمان با این جمله ی خشن ، سوزن خونگیری هم تو دستشان باشد . فکر میکرد کار آنها شبیه خفاشها یی است که خون میخورند . رویش را به طرف دیگر برگرداند تا سر تیز و قد بلند سوزنی که قرار بود تو رگش فرو رود را نبیند . فکر میکرد اینطوری دردش را کمتر است . همیشه وقتی به اینجا میآمد یک چیزهایی از خفاش به ذهنش میرسید .



{آخ! بالاخره کار خودش را کرد.}



دوباره صورتش را برگردانده بود تا شروع حرکت خون را به سمت کیسه ی خونگیری ببیند .مایع قرمز رنگی شروع کرده بود که از لوله پایین برود . داشت راه خودش را میرفت تا خودش را توی کیسه بریزد . ولی ترجیح میداد انتهای این صحنه را نبیند .



باز دوباره صورتش را برگردانده بود.مردی روی تخت کنار او دراز کشیده بود و چشمانش را به لامپ خاموشی که از سقف آویزان بود ، دوخته بود و حرف میزد . مثل این بود که داشت با آن چراغ درد و دل میکرد ولی با او بود . انگارفکر میکرد امواج صوتی بعد از خوردن به سقف می امد سراغ گوشهای او .مثل اینکه درست مثل خفاشها فکر میکرد .

داشت زمزمه میکرد :

{نمیدانم امسال چی میشود . پارسال مادرم مرد . امسال را خدا بخیر کند . از وقتی آقا گفته بجای این کارها بروید و خون بدهبد٬ برکت از زندگیم رفته . ما که نذر خودمان را کرده بودیم٬ گناهش پای کسی که اینها را گفته .}



تازه یادش آمد که چرا انتقال خون اینقدر شلوغه .




مهدی عناصری  عناصری | 414 comments البته مدیر محترم اینکه داستان کوتاه قبیلم (البته به نظر خودم ) را بدون نظر خودم به نوشته های کوتاه منتقل کردید
بیخیال
شدم
اگه هم نمیشدم چکار میتونستم بکنم
میتونستید از من بپرسید
ترجیه میدادم حذفش کنید تا تحقیرش

هرچند جرقه ای شد که بیخیالی را تو این داستان بیارم


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments واقعا چقدر میشه بیخیال شد؟


message 4: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments داستان خیلی خوب و جالبی نوشتید
اصل ایجاز رو به خوبی رعایت کرده بودید

زمزمه هایی که مرد روی تخت بغلی میکرد خیلی مصنوعی بود
این حرفها حرفهایی بود که شما میخواستید بزنه

نه حرفهایی که یه مرد که داره خون میده میزنه

در کل داستان خوبی بود
من خوشم اومد



message 5: by ماهور (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments با نظر آقای محمد کاملا موافقم
به نظر من بهترین داستانتون بود، ولی خیلی خوب تمومش نکردید


back to top