داستان كوتاه discussion

16 views
حالا که رفته ای

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments حالا که رفته ای
دل دلیل می آورد و
عشق گریه می کند
با این همه
جای خالی ات پر نمی شود
نه با خیال و نه با خاطره

حالا که رفته ای
این روزها دلتنگم
دلتنگم که رفته اند
آن روزها

حالا که رفته ای
باور می کنم
گل ها همه آفتابگردانند
اما همین امروز
آفتاب
چشم در چشم من
فقط سراغ تو را می گرفت

حالا که رفته ای
برای این پنجره فرقی نمی کند
باران ببارد
باران نبارد
باران..
باران ...
باران....

حالا که رفته ای
پایین می آید از پلکان ابر
و فرو می ریزد در جویبارهایی
که به جانب پاییز می روند


message 2: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments رفتن ات را قاب مي كنم
بر ديوار اتاقي
كه چشم به راه خواهد ماند
پابه پاي چشمهايم
آمدنت را
.
.
چشم به راه خواهم بود
شعرهاي تازه ات را
مارياي عزيز



message 3: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 691 comments مي گويد:

...
اين روزها دلتنگم
دلتنگم که رفته اند
آنروزها
...

نمي خواستم دلتنگ بشي دوست خوبم
ولي
خب اگه تونسته دلتنگي رو منتقل کنه! ...
منم تونستم حرفمو بزنم

بازم عذر مي خوام



message 4: by [deleted user] (new)


اشتباه فرشتگان

درویشی به اشتباه فرشتگان به جهنم فرستاده می شود. پس از اندک زمانی داد شیطان در می آید و رو به فرشتگان می کند و می گوید : جاسوس می فرستید به جهنم!؟

از روزی که این ادم به جهنم آمده مداوم در جهنم در گفتگو و بحث است و جهنمیان را هدایت می کند و عرصه را به من تنگ کرده است. ـ

سخن درویش این چنین بود: با چنان عشقی زندگی کن که حتی اگر بنا به تصادف به جهنم افتادی، شیطان تو را به بهشت باز گرداند



message 5: by [deleted user] (new)


کودکی


همه در چون و چرا


پشت یک کوهستان


رفت از خاطره ها


چه شد آن کودک بی تاب


که دلش وقت طلوع


مثل خورشید قشنگ


عاری از دشمنی باغچه بود!؟؟


آنکه مغرورتر از این خورشید


رو به سمت دریا


جاری و غافل بود


از کویر سر راه


کودکی


این همه حسرت فریاد زدن


یادت هست؟؟


آن همه آرزوی صبح بلوغ


در دل شبها را


هیچ کس با تو نگفت


که بزرگی این است


که بزرگی یعنی


رنگ پروانه تمام


طرح رویا تعطیل


عشق ممنوع


پرنده ممنوع


کودکی


ای تب ابهام و ترس


از دل فرداها


یادت هست؟؟


آن همه دلهره را


از خیال شبح سرد و غریب


در دل تاریکی


هیچ کس با تو نگفت


که بزرگی این است


که بزرگی یعنی


ترس از سایه یک دوست


درون شب تار


ترس تنها شدن و رسوایی


ترس


حتی از من


من که فردای توام


کودکی آخ کجایی که ببینی این جا


از همه رویاها


آرزوهای بزرگ


یک شبح مانده به جا


که دلش سخت گرفته است از این


عادت شب زدگی


کودکی آخ کجایی که ببینی این جا


همه تنها هستند


همه مردم این شهر


به هم مرموزنند


همه بر لب لبخند


لیک


در دل تردید


کودکی یادت هست


تو و من مست بزرگی بودیم


و نمی دانستیم


بعد از این رویاها


یادمان خواهد رفت


بعد از این ما خودمان را حتی


یادمان خواهد رفت


کاشکی این همه اسرار نمی کردی تو


پای فهمیدن این حس بزرگ


که منم پایانش


کودکی رفتی و من جامانده ام



back to top