داستان كوتاه discussion

29 views
داستان كوتاه > هدا جان سلام،

Comments Showing 1-18 of 18 (18 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments هدا جان سلام،
نامه نوشتن این روزها چه سخت شده است. گیرم که بدانی برای که می نویسی و برای چه می نویسی و چرا نامه و مثلا چرا نه ایمیل و چت و گیرم که بدانی که شاید اصلا نخواند و شاید زمانی بخواند که بدانی آیا حالش خوب است یا نه، باز هم سخت است. سختی اش از همه مهمتر به این دلیل است که می دانی که نامه را چند بار می شود خواند و به همین دلیل چند بار می خوانند و بعد از چندبار خواندن ممکن است چیزهایی از آن خوانده شود که ننوشته ای و نمی خواسته ای که خواننده ات بداند یا چیزهایی که می خواستی بداند اما نمی دانستی چگونه لابه لای کلمات جایشان بدهی، و حالا که سه بار و چهار بار می خواند آنها را هم می خواند. پس نامه را که می نویسی باید آن را چند بار بخوانی که مطمئن شوی نمی فهمد یا اصلا نخوانی و فقط زبان بزنی به تمبر و بفرستی. برای همین است که نامه هنوز نامه است و هرچه هم که میل و اس ام اس و تلفن و هر چه که بیاید، باز هم مردم برای هم نامه می نویسند.

خوب هدا جان، حالت چطور است؟ حال من خوب است. تو هم باور بکن. راستش را که بخواهی، کنار همه ناله ها و شکوه ها و عشق های شکست خورده و کسان از دست داده، همیشه خوب بوده ام. یادم هست روزی که تورا پیدا کردم بعد از سالها که فکر می کردیم بزرگ شده ایم و هنوز کوچک بودیم، اما یادم هست که تو همیشه بالغ تر بودی، به من گفتی چیزی در دلم هست که روشن است و مرا برای آن دوست داری. گفتی چیزی که تو نمی دانی چیست و نداری اش، اما می فهمی که آنجاست. و گفتی که می خواهی که همیشه کنارم باشی. کنار تو بودن همیشه آسان نبود. اعتماد به نفس زیاد می خواست که نداشتم و همیشه تظاهر به داشتنش می کردم. و تو می فهمیدی و می گفتی که سرخ و سفید می شوی و من می بینم. بحث های طولانی که می کردیم بیشتر در باب فقر و کمونیسم و کمتر در باب عشق و جنسیت و همیشه به اتاق پذیرایی و وساطت مادرت ختم می شد که طرف من را می گرفت به رسم میهمان نوازی و همه اینها به شوی گوگوش می رسید و با کمی خشم و کمی کینه که می ماند برای دیدار بعد خداحافظی می کردیم. حالا که خوب فکر می کنم شاید این همه عصبانیت های ریز ریز ریز از نه سالگی جمع شدند و تو ناگهان بریدی. یا شاید هنوز عصبانی هستی که در کلاس چهارم من که مبصر شدم به تو فقط شش خط دادم که از کتاب فارسی بخوانی. نمی دانم. نمی دانم از کی نخواستی که کنارم باشی و چرا. که به خدا همه آن روشنی دلم را برایت زنده نگه داشته ام که اگر روزی دوباره خواستی من را ببینی بگویی هنوز چیزی در دلت هست که روشن است و برای آن می خواهی همیشه در کنارم باشی.

هدا جان حالت چطور است؟ هدا جان حال من خوب است. اینجا همه چیز آرام و ساده است. اینجا همه راهی برای کنار هم زیستن پیدا می کنند. درخت ها به هم می پیچند و یکی پایه دیگری می شود و دیگری دور پایه دور می زند تا حفظش کند از گزند حشرات و آن یکی از وسط هر دو می روید که گل هم می دهد و پایین را که نگاه کنی مورچه ها و بالا را که نگاه کنی عنکبوت ها و دور گلها پروانه هایی که هر کدام به اندازه کف دستند و آنطرف تر آبی از ناکجای زمین قل قل می جوشد و خلاصه صد ها رنگ سبز می بینی و هزاران هزار رنگی که به خدا در طیف رنگها نیستند و می مانی که جل الخالق که از زیبایی و فراوانی اینجا کم ندارند. آتش فشانی هست نزدیک خانه که صبح زود به جای زنگ ساعت با بوی گوگرد بیدارت می کند و اگر به موقع برسی آتش را می بینی که چون آب در حال جوش بالا و پایین می پرد و آب چشمه مجاور را گرم می کند برای مردمی که در خانه هایشان آب گرم ندارند و دل خوشند به گاهی یک بار چشمه آب گرم. می آیند لب چشمه میخچه های پایشان را با سنگ گوگرد می سابند و صورتهایشان را با خاک ماسک می کنند و با آبی که از رودخانه به چشمه می ریزد بدنشان را ماساژ می دهند و می روند آسوده که چشمه ای که همیشه آنجا بوده همیشه خواهد بود. نه مثل ما که هر بار که می رویم نگرانیم که نکند بشر همه اینها را خراب کند و آتش فشان ها خاموش شوند و چشمه ها خشک و گونه های گیاهی و جانوری از بین بروند. اینجا همه چیز همیشه بوده بی ترس و بی واهمه. اینجا جمعه ها برای عبادت به بازار میوه می روم. بازاری است بزرگ که کشاورزان بساط پهن می کنند و هرچه زمینشان محصول داده می چینند و می آورند برای فروش. در نارگیل ها نی می گذارند، نیشکر ها را آب می گیرند، میوه ها رنگ و وارنگ، سبز، سفید، قرمز، نارنجی، سبزی ها سبز سبز، و تو می خری و شکر می کنی از این همه فراوانی و ارزانی و از این همه خنده و فریاد حراج حراج و ضبط صوت های کوچکی که همه سالسا پخش می کنند. و می گویی جاهایی هست هنوز که خدایی هست. جایی که از همه خانه ها صدای گریه نوزاد می آید و هنوز هرآنکه دندان می دهد نان می دهد. اینجا در قلب آمریکای مرکزی، بالا تمدن و پایین کوکائین، جایی هست که مردمش شادند و بی خبر از غم دنیا زندگی می کنند. نگران نباش، لازم نیست رگ کمونیستی ات بالا بزند که ای وای که باید دانش به آنجا برد و مردم را آگاه کرد از حقوقشان و غم برد و صادرات کرد و ... نه هدا جان، اینجا مدرسه و دانشگاه و بیمارستان رایگان است برای همه و تحصیل اجباری است برای کودکان و شادیشان از ناامیدی نیست. شادیشان از فراوانی است. از گرمای هواست، از باران و بوی گوگرد است. شادیشان از خورشیدی است که بی منت همیشه برایشان تابیده. خوب که فکر می کنم می بینم اینجا همه چیزش به هم می آید. ساحل سفید و دریای آبی و غروب قرمز. آنطرف یک چادر سفید زیرش می زنند و می رقصند و مرد نیمه عریانی با نیم تنه نارنجی می خواند و زنی آمریکایی اروپایی با پوشش صورتی مبهوت از دور نگاه می کند و بقیه با لباس شنا ) دور آنها کف می زنند. اینطرف مرد کروات زده ای گیتار به دست بالای سر زوج های احتمالا خارجی می رود و به اسپانیای احتمالا می گوید چه مرغان عاشقی و چند سنتی برایشان می خواند. خوب که فکر می کنم هدا جان، همه جا همه چیزش به هم می آید. تو در تهران بزرگ خودمان چیزی پیدا کن که وصله ناجور باشد برای تهران و بگو این چیز مثلا به آن چیز نمی آید. میدان ولیعصر و سینماهایش، دختران و رژ لب هایشان، صلیب های آویزان از گردن پسران مسلمان در میدان تجریش، بوی قهوه ارمنی زیر پل فردوسی، قلیان کشیدن ممنوع های دربند، پیرزنان کشیک کشان پشت پنجره ها و آوای مرغ سحر از دکان واکسی... خوب که فکر می کنم همه جا همه چیزش کمی هم شبیه همه جاهای دیگر است.

هدا جان اینها همه را برایت می نویسم که اگر آمدی بدانی کجا بروی و چه کنی. اگر روزی تو هم فکر کردی که سفر علاج دردی است که نمی دانی چیست و کوله بستی و راه افتادی دور دنیا که جایت را پیدا کنی، بدانی که کجا می روی و چه می بینی. گیرم که این سفر ها نه برای هدف، که برای خود سفر است. شاید که برای فرار است از چیزی که نمی دانی چیست، که اگر بدانی می دانی کجا بروی که آن چیز نباشد. کمااینکه مرد ناپلی که سفر میکرد و زیاد سفر می کرد و از آفریقا به آسیا و بعد به اینجا به قلب قاره آمریکا، به من گفت که جایش را پیدا کرده است. جایش جایی است به نام واتامو در جنوب کنیا که هر لحظه حس کرده متعلق به آنجاست و می خواهد که روزی برای همیشه به آنجا برود. چرا پس باز هم سفر می کنی؟ شاید جای دیگری هم باشد، شاید هنوز خوب نگشته ام. اینطوری است که ناپلی هم که جایش را پیداکرده هنوز کوله به کول دارد و می گردد و می چرخد و آواره است. هدا جان اگر روزی این طرف ها آمدی و با مردی ناپلی آشنا شدی، حتما با او اسپاگتی بخور و آبجویی را که سفارش کرد سفارش بده که می داند کدام آبجو بهترین است و علفی را که خرید بکش که می داند ماری جوانا چیست، اما هر کجا که رفتی و هرچه که شد، با ناپلی قهوه نخور. بعد از نیم ساعت بحث با زن آفریقایی پانامایی که اسپرسو نباید بیشتر از ده ثانیه در دستگاه بماند و آب را که روشن می کنی نباید بیشتر از اینقدر و آنقدر بریزد و این را بریز دور و یکی دیگر درست کن و کاپوچینو نباید با شیر خیلی داغ درست شود و این کافه لاته نیست و همان کاپوچینو است و خلاصه از قهوه به این سادگی نمی گذرند. ناپلی به دوردست خیره می شد و به جاهای رفته و نرفته فکر می کرد و هنوز برنگشته برای سفر بعدی برنامه می ریخت و لبخند می زد و شاید او هم فکر می کرد که واقعا دارد از که و از چه فرار می کند و یا آیا واقعا خودش را در این سفر ها پیدا می کند؟ یا خودش همانجا در ناپل مانده تا او بیاید؟ گاهی فکر می کنم آنها که می مانند، آنها که هفتاد سال در کنج خانه خود می مانند و سی سال به دفتر کار خود می روند و پنجاه سال به همسر خود سلام می گویند، خود را بهتر بهتر پیدا می کنند تا ما که می رویم و می رویم. البته اشتباه نکن، در سفر چیزهای زیادی یاد گرفته ام. مثلا اینکه مردم آمریکای لاتین آبجو را با یخ و لیمو می خورند. یا اینکه درختهای نخل در جنگلهای بارانی با فاصله های منظم چنان می رویند انگار کسی آنها را با دقت فراوان کاشته است و از هر طرف که نگاه کنی فقط خط صاف می بینی. البته می دانم که دانستن بعضی از اینها به سفر احتیاج ندارد و در همه کتابهای جغرافی پیدا می شود. اما مثلا اینکه بزرگترین شهر تولید کننده موز اسمش لیمو است یا میمونهای صورت سفید وسط جزیره کوچکی زندگی می کنند که وسط دریاچه کوچکی که از کانال کوچکی می گذرد قرار دارد، این را در جغرافی نمی نویسند. آخر اینجا مردم قاره آمریکا را کنده اند و از وسط نصف کرده اند از آنجا که باریک ترین جاست و اسمش را کانال پاناما گذاشته اند و می گویند بزرگترین سازه مهندسی جهان است. جابجایش دریچه یا دروازه یا به قول خودمان همان گیت هایی گذاشته اند که آب را کنترل کنند. تو که عمران آب خوانده ای شاید دوست داشته باشی و ببینی و بفهمی، به ما فقط گفتند که آب اقیانوس ساکن بیست و شش متر بالاتر از آنتالتیک است و نمی دانم شاید اگر این دریچه ها نبود همه آب ساکن به آنتالتیک می ریخت و نمی دانم دیگر دنیا چه شکلی می شد. مردم از همه جای دنیا می آیند که این سوراخ بزرگ دست ساز را ببینند و پولهای کلان می دهند که یک هفته یا پانزده روز روی کانال پاناما با کشتی بگردند و یا من نمی فهمم سفر چیست یا آنها و اینجاست که تو وارد بحث می شدی که هر کس باید هرطوری که می خواهد هر جا که می خواهد برود و من نباید آدمها را قضاوت کنم و هدا جان راستی تو می دانی که خودت چقدر قضاوت می کردی و چطور می گفتی که برابر کدام اصول اخلاقی کدام کار من غلط است و کدام کار فلانی درست. که چه اصول سختی داشتی و چه سخت به آنها پابند بودی و نمی دانم چه شد و از من چه شنیدی که اصولت را زیر پا گذاشتی و بدون این که از صحت آنچه که شنیدی مطمئن شوی من را رها کردی و دیگر سالهای سال حتا آن خشم و نفرت و کینه را نتوانستی فراموش کنی و تو که بخشنده بودی نبخشیدی و تو که مهربان بودی جفا کردی و من ماندم که سالهای سال خواب تو را می بینم و زنگ می زدم و جواب نمی دادی و می دانستم که داری در خانه با مادرت بحث می کنی که چرا به من زنگ نمی زنی و مادرت که احتمالا می گفته تو نمی دانی که راست گفته باشند و تو که می گفته ای به مادرت بحث راست و دروغ نیست و تو نمی دانی بر من چه گذشته است. می دانم که علت کجا و نزد چه کسی است. اما چه بگویمش، هرچه بگویم یک وری لبخند خواهد زد که دوستی بیست و چند ساله ای که به حرف کسی و بی شاهد و قاضی به این روز افتاده را چه به دنبال مقصر گشتن و به خدا که راست می گوید. و من هیچ نخواهم گفت، تو از من متنفر خواهی ماند و من از او و حیران در این پازل روابط که گاهی چه سخت می شود و باز سفر می کنم.

هدا جان حالت چطور است. اینطور که نمی شود که من هی حالت را بپرسم و هی از خودم بگویم. گاهی عکست را در فیس بوک نگاه می کنم، می دانی که سفید خیلی بهت می آید که هی سفید می پوشی. نگاه می کنم که ازدواج کرده ای، بعد می روم عکسش را نگاه می کنم. لبخندش را نگاه می کنم که چقدر به آن لبخندی که تو می خواستی همیشه می آید و بعد نگاه می کنم که صد و شانزده دوست داری و ما با هم چهارده دوست مشترک داریم و آه می کشم که بینمان چهارده نفر فاصله افتاده و ادت نمی کنم که تو فقط همینطوری قبول کنی. فقط خودم همینطوری صبر می کنم. نمی دانم آیا تو هم گاهی به پروفایل من سر می زنی. نمی دانم آیا مادر تو هم فیس بوک دارد، یا مینایتان. هنوز هم دلت برای مادرم تنگ می شود؟ هنوز هم اسم رمزت هماست؟ بهت گفتم که مادربزرگم رفت؟ گفتم که اینجا پیش عمویم زندگی می کنم که همه عشق است و برایم پدری می کند و برادری می کند و من برایش مادری می کنم و دختری می کنم و هی عاشق می شویم. گفتم که اینجا دختری هست به نام راز که عجیب است و سخت و نه ساله و چیزی در دلش دارد که روشن است؟ گفتم که اینجا کارگران از کارفرمایان شادترند و از صبح که می آیند سر کار می رقصند و می خندند و شب با کمی باقی مانده غذا و چند میوه نصفه نیمه و لبخندی بر لب برمی گردند. هان، می دانم حالا آن از برابری می گویی و از این مردم که شاید شادیشان شادی نباشد و من را محکوم می کنی که اینها را می بینم و هیچ کاری نمی کنم و می دانم که همه این اصول برابری و برادری ات در مغازه لوازم آرایش و کیف و کفش رنگ می بازد. هدا جان، بهت گفتم که دلم برایت تنگ شده است؟ دلم برای خانه تان که همیشه همانجا بود، دلم برای مادرت که سلامش را کمی می کشید، دلم برای نگاهت موقع سلام کردن که اول به کفشم می افتاد حتا تنگ شده. هدا جان گفتم که دلم برایت تنگ شده؟

هدا جان هی حالت چطور است و هی می نویسم و هی حالت چطور است و هی آه می کشم و هی حالت چطور است و هی برایت می نویسم. نه، برای خودم می نویسم. نامه نوشتن این روزها سخت شده. نامه نویسان حرفه ای خوب می دانند که نامه را برای کسی نمی نویسند، نامه را از خود به خود می نویسند تا آنچه را در ذهن سیالشان آرام نمی گیرد در کاغذ منظم کنند. همین است که نامه نوشتن سخت شده. کنار هم چیدن سخت شده. همان بهتر که برایت ایمیلی بزنم و یا در فیس بوک ادت کنم و فقط بگویم سلام هدا جان، حالت چطور است؟

کاستاریکا
5 فوریه 2011

پانویس: هدا می داند، اما اگر جز هدا کسی این نامه را خواند بداند که نوشتن هدا با الف به جای ی غلط املایی نیست. پدرهدا لجباز بود و توانست در ثبت احوال هدایش را با ا بنویسد و به سهم خودش عربی زدایی کند. خدایش بیامرزد.


message 2: by elham (new)

elham (laaalaaammm) | 90 comments نوشته تون را خوندم وبسیار لذت بردم
شاید یه صداقتی توش بود که با این که وقت برای نوشته های بلند نمی زارم تا اخرش خوندمش این جمله خیلی خوب بود
خوب که فکر می کنم هدا جان، همه جا همه چیزش به هم می آید.
خیلی شبیه شهری که دوست می داشتم از نادر ابراهیمی بود البته


message 3: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments ممنونم الهام جان، و خوشحالم که تا آخر خوندی


message 4: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments عالی بود دوست عزیز .
فرصت کنم حتما راجبش بیشتر می نویسم .


message 5: by میلاد (new)

میلاد صادقی | 28 comments دوستش نداشتم آهو جان. به نظرم به همه ی تلاشی که برای خوب دراومدن زبانت کرده بودی دست کم تو پاراگراف اولت یه گونی حرف اضافه ی اضافه داشتی! چی گفتم! به هر حال موفق باشی.


message 6: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments میلاد جان ممنون از نقدت، من پاراگراف اول رو دوباره خوندم، حرف تکراری دارم درسته اما حرف اضافه ی اضافه رو متوجه نشدم، بیشتر برام توضیح بده لطفا


message 7: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments ممنون محسن جان، درسته، برای این نوشته وقت زیادی صرف شده، و هزینه ای بیشتر از اون وقت داده شده،
بیست سال دوستی هزینه اش بوده و 10 سال قهر زمان نوشتنش


message 8: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments سارا جان لطف می کنی اگه بیشتر بنویسی


message 9: by میلاد (last edited Nov 11, 2011 08:05AM) (new)

میلاد صادقی | 28 comments یه مثال یزنم برات. بیا قسمتی از پاراگراف اول رو با هم بررسی کنیم:
1. گیرم (که) بدانی برای که می نویسی و برای چه می نویسی و چرا نامه و مثلا چرا نه ایمیل و چت و گیرم (که) بدانی (که) شاید اصلا نخواند و شاید زمانی بخواند که بدانی (آیا) حالش خوب است یا نه، باز هم سخت است. سختی اش از همه مهمتر به این دلیل است که می دانی (که) نامه را چند بار می شود خواند و به همین دلیل چند بار می خوانند و بعد از چندبار خواندن ممکن است چیزهایی از آن خوانده شود که ننوشته ای و نمی خواسته ای (که) خواننده ات بداند یا چیزهایی که می خواستی بداند اما نمی دانستی چگونه لابه لای کلمات جایشان بدهی، و حالا که سه بار و چهار بار می خواند آنها را هم می خواند.
×××
حالا بیا حروف داخل پرانتز رو حذف کنیم و قدری هم معقول‌تر به روابط علی و معلولی و ادبیش دقت کنیم ببینیم چه اتفاقی می‌افته:
گیرم (شاید) بدانی برای که می نویسی و برای چه می نویسی و چرا نامه و مثلا چرا نه ایمیل و چت (چت را نمی‌نویسند. انتخاب قعل و حذف به قرینه‌ی آن اشتباه بوده) و گیرم بدانی شاید اصلا نخواند و شاید زمانی بخواند که بدانی حالش خوب است یا نه (این جمله یعنی چه؟ این که بدانی کسی شاید نامه‌ات را نخواند یا شاید زمانی بخواند که بدانی حالش خوب است یا نه چه تاثیری در سخت یا ساده بودن نوشتن نامه دارد؟!)، باز هم سخت است. سختی اش از همه مهمتر به این دلیل است که می دانی نامه را چند بار می شود خواند و به همین دلیل چند بار می خوانند (مگر چیزهای دیگر را نمی‌شود چند بار خواند؟ پس چرا آن‌ها را چند بار نمی‌خوانند؟ به نظرم دلیلی که برای چندبار خوانده شدن آورده‌ای درست نیست!) و بعد از چندبار خواندن ممکن است چیزهایی از آن خوانده شود که ننوشته ای و نمی خواسته ای خواننده ات بداند (فکر می‌کنم منظورت از این که نمی‌خواسته‌ای خواننده‌ات بداند این بوده که نمی‌خواسته‌ای خواننده آن برداشت را از آن بکند. رازی در میان نیست که؟ هست؟) یا چیزهایی که می خواستی (می‌خواسته‌ای) بداند اما نمی دانستی چگونه لابه لای کلمات جایشان بدهی، و حالا که سه بار و چهار بار می خواند آنها را هم می خواند (اگر نمی‌دانستی چه‌طور جایشان بدهی پس جا نداده‌ای. وقتی جا نداده‌ای او چطور بفهمد؟).
).


message 10: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments میلاد جان با تشکر از ته قلبم از وقتی که گذاشتی. در مورد بعضی کلمات تکراری و یا قابل حذف کاملا حق با تو هست، نمی گم که کاملا از روی عمد تک تک اونها رو انتخاب کردم، اما دلیل اینکه ویرایش نکردم و همونطوری گذاشتم بمونه برای این بود که نامه شیوه گفتاری و غیر حرفه ای رو حفظ کنه. اما حتما ویرایش می کنم.

اما در موارد محتوا و معنا باهات موافق نیستم، مثلا این که نامه رو چند بار می شود خواند، در مقایسه با حرف زدن، چت، ایمیل و سایر ارتباطات است، حس نامه خواندن و نامه دست گرفتن، هنوز برای اکثر مردم با سایر مکاتبات قابل مقایسه نیست، و با اطمینان می گویم که نامه را چند بار می خوانند، اما ایمیل را شاید یک بار هم کامل نخوانند

باز هم از ویرایش موشکافانه ات تشکر می کنم و سعی می کنم با نگاه یک خواننده ایرادات ادبی رو رفع کنم


message 11: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments سلام آهو عزیز چه حس خارق العاده اید داره این نوشته
خیلی سفر رو دوست دارم اما تعداد شهرهایی که رفتم از از انگشتای دستم کمترند افسوس
این نوشته حس سفر دوستی من رو به اوج رسوند.
از تک گویی در پاراگراف اول بسیارلذت بردم و کاملا موافقم اگه من هدایی بودم که کاغذی با این محتوا به دستم میرسید شک نکنید که کمتر از هزار بار نمیخوندمش و باز شک نکنید تا آخر عمرم باهام بود .
پر معنا عمیق بغضآلود غریب و انسان دوست نوشتید .دقیقا مثل گریه کردن فکر کنم بعد از این نامه خالی شدید.

میدونم که شما تاکید زیادی به ساختار شکنی دارید و میدونم که اصلا پایبند اسامی نیستید . اما خوب با همه این تفاسیر باز باید بگم این نوشته یک داستان کوتاه نیست و میتوانستید داستانش کنید . پینوشت برای این نوشته اضافیه چرا که خواننده میفهمه که هدایی هست و این نوشته متعلق بو اونه. که خوب نیست

چرا ما به چوبک میگیم داستان نویس اما این لقب رو در مورد شریعتی به کار نمیبریم مگه هردو حرف دلشون رو نمیزنن. دلیلش اینه که چوبک وقتی میخواد بگه خریت خوشبختی است میاد شخصیت میسازه شخصیتی که خدا نساختتش چوبک ساختتش . صحنه میسازه اگه پاش برسه خونه و شهر و کوچه و مدرسه میسازه شخصیت ها و فضا رو به سمتی میبره که خواننده رو مجاب کنه که خریت خوشبختیه. و اینطوریه اندیشه و جهانبینیش رو به جهانیان اعلام کنه.
داستان کوتاه برای کسی نوشته میشه که میخواد داستان بخونه. نمیخواد بدونه کمونیست کیه. و یا هر چیز دیگه. فقط میخواد بدونه فلان پیرمرد چی شد چیکار کرد چطوری فلان مشکلش رو حل کرد یا اون پسره توی پارک چه بلایی سرش اومد یا فلان کارگر چطوری و چرا خودکشی کرد.
داستان نویسی موفق تره که حرفای دلش رو بپوشونه زیر لحاف جامعه که هر کسی هرطوری خواست با داستانش مرتبط بشه و اگه حتی هیچی از اندیشه نویسنده دستش نیومد ضرر نکرده باشه داستان جذابی رو خونده باشه.
ببخشید که حرفام کلی شد و کمی شعاری
با تمام وجود لذت بردم از نوشته
داستان کوتاه یک تکه از زندگیه نه همه حرفهای یو سینه بغض الود


message 12: by [deleted user] (new)

آهو جان همونطور که بقیه دوستان هم گفتن،متن عمیق و تاثیر گذاریه
اما در مقایسه با داستان بسیار عالیِ یک روز خوب،تنها یه دل نوشته ی خوب به حساب میاد


طيبه تيموري | 659 comments سلام
بعضی نوشته ها رو باید خوند و به حرمت هر"آنچه که راستی و حقیقت می نامندش، سکوت کرد و گفت آفرین

راستی سلام؟ حالت چطور است؟

و همین جمله های ساده کافیه
کافی

ممنون آهوی عزیز


طيبه تيموري | 659 comments ممنونم محسن جان


message 15: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments مثل اینکه باید یه نامه به آهو بنویسیم چون بدجوری با گروه قهر کرده
آهو جان سلام


message 16: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments سلام سلام
من هستم
و ممنون هستم از نقد و سلام دوستان


message 17: by Ahoo (last edited Feb 15, 2012 03:13PM) (new)

Ahoo | 129 comments محمد جان من باید یه وقت که اینقدر دیر نباشه داستان رو دوباره بخونم و نقدت رو هم دوباره بخونم
بعد می تونم جواب بدم
فعلا فقط می تونم بگم از وقتی که گذاشتی


message 18: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
به نظر من که خوب بود. لحن و کلمات بسیار به جا و مناسب استفاده شده بودند.


back to top