داستان كوتاه discussion

30 views

Comments Showing 1-12 of 12 (12 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments
روزی یک مرد ثروتمند،پسر بچه ی کوچکش را به یک ده برد تا به او نشان دهد
مردمی که در آنجا زندگی می کنند،چقدر فقیر هستند.آن دو یک شبانه روز در خانه
ی محقر یک روستایی مهمان بودند.
در راه بازگشت و در پایان سفر،مرد از پسرش پرسید:((نظرت در مورد مسافرتمان چه
بود؟))
پسر پاسخ داد::((عالی بود پدر!)) پدر پرسید::((آیا به زندگی آنها توجه
کردی؟))
پسر پاسخ داد:((بله پدر!)) و پدر پرسید:((چه چیزی از این سفر یادگرفتی؟))
پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت:((فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و
آنها چهار تا.ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت
ندارد.ما در حیاطمان فانوسهای تزئینی دارم و آنها ستارگان را دارند.حیاط ما
به دیوارهایش محدود می شود،اما باغ آنها بی انتهاست!))
باشنیدن حرفهای پسر،زبان مرد بند آمده بود.پسر بچه اضافه کرد :((متشکرم
پدر،تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!))



message 2: by [deleted user] (new)

مثل چشمات بودنند مهتابي جونم
يك كلام "زيبا"


message 3: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments ممنون


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 5 comments نياز
لوئيز رفدفن ، زني بود با لباسهاي كهنه و مندرس ، و نگاهي مغموم . وارد خواربار فروشي محله شد و با فروتني از صاحب مغازه خواست كمي خواروبار به او بدهد. به نرمي گفت شوهرش بيمار است و نميتواند كار كند و شش بچهشان بي غذا ماندهاند.
جان لانگ هاوس، صاحب مغازه، با بياعتنايي محلش نگذاشت و با حالت بدي خواست او را بيرون كند.
زن نيازمند در حالي كه اصرار ميكرد گفت: «آقا شما را به خدا به محض اينكه بتوانم پولتان را ميآورم .»
جان گفت نسيه نميدهد. مشتري ديگري كه كنار پيشخوان ايستاده بود و گفت و گوي آن دو را ميشنيد به مغازه دار گفت : «ببين اين خانم چه ميخواهد خريد اين خانم با من .»
خواربار فروش گفت: لازم نيست خودم ميدهم ليست خريدت كو ؟
لوئيز گفت : اينجاست.
- « ليستات را بگذار روي ترازو به اندازه ي وزنش هر چه خواستي ببر . » !!
لوئيز با خجالت يك لحظه مكث كرد، از كيفش تكه كاغذي درآورد و چيزي رويش نوشت و آن را روي كفه ترازو گذاشت. همه با تعجب ديدند كفه ي ترازو پايين رفت.
خواربارفروش باورش نميشد.
مشتري از سر رضايت خنديد.
مغازهدار با ناباوري شروع به گذاشتن جنس در كفه ي ديگر ترازو كرد كفه ي ترازو برابر نشد، آن قدر چيز گذاشت تا كفهها برابر شدند.
در اين وقت ، خواربار فروش با تعجب و دلخوري تكه كاغذ را برداشت ببيند روي آن چه نوشته است.
كاغذ ليست خريد نبود ، دعاي زن بود كه نوشته بود :
« اي خداي عزيزم تو از نياز من با خبري، خودت آن را برآورده كن »


MahtaBi KhaNooM | 1782 comments متن بسیار زیبایی بود......ممنون آقای مهدی


message 6: by Paizeh (new)

Paizeh | 3 comments merC
Ziba bod .


message 7: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
باز هم فينگليش؟
واقعا برخي دوستان خيلي كم لطفي مي كنند!


MahtaBi KhaNooM | 1782 comments شاید تازه وارد باشند جناب بهروزی...ء


message 9: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments ديدگاه هاي آدمها مثل مداد رنگي ست..
با انواع رنگها



message 10: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
داستان آقا مهدی و دوستانی که فینگلیش تایپ می کنن
شده داستان پیامبر و پیرمردی که قربون صدقه خدا میشد



message 11: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments :)) :)) :))


message 12: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments داستان مهتابی خانوم خیلی زیبا و دلنشین بود


back to top