داستان كوتاه discussion

26 views
داستان كوتاه > تخيلات يك ديوانه

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mahdi (new)

Mahdi (mahdi_foraty) | 22 comments برسد به سال 61 ، آقاي ابراهيم دِهدست:
+ آقا ابراهيم، ازت دلخورم. مي خواي بدوني براي چي؟ اون شب رو يادت مي آد؟ كه هوا خنك بود، شب زير يكي از تپه ها دراز كشيده بوديم و ستاره ها رو مي شمرديم. از همونجا فهميدم كه خيلي نامردي. آسمون رو به دو قسمت كرده بوديم، تا هر كدوم نصف ستاره ها رو بشمريم. من اون شب نگفتم، ولي آسمون تو بزرگتر بود، خيلي بزرگتر، يادته؟ آخرش كه گفتم : خب حالا چند تا شد؟ بعد از يه مكث گفتي : 1 دونه ، فقط يكدونه!

+ تو ، ابراهيم خانِ نامرد، حتي به من هم رحم نكردي، منِ بهترين دوستت! هر كي ندونه من يكي كه مي دونم تو به خودت هم رحم نكردي. آخه پسرِ خوب، به فكرِ خودت نيستي نباش، برو بمير، هيچ كس هم تاسف نمي خوره، چرا در حق من نامردي مي كني؟ تو اون شب تنهام گذاشتي...

+ تو هيچ وقت منو درك نكردي، مني كه از هر كسي به تو نزديكتر بودم، هميشه من رو بغل مي كردي، مي بوسيدي، به سر و صورتم عطر مي زدي و روي سرت مي گذاشتيم. حالا خوب مي فهمم ، اين كارها رو مي كردي كه وقتي آخرين ضربه خودت رو زدي، قلبم رو جوري بشكني كه ديگه نتونم بند بزنم.

+ تو رفتي، ولي حالا من مجبورم جورِ مادر و زنت رو بكشم. اونها خيلي ضعيف و حساسن. اگر من تا حالا نبودم كه حتما دق كرده بودن. اونا به من نياز دارن. حتي حالا هم من دارم در حقت جونمردي مي كنم. هرگز نمي بخشمت ، تو اون شب تنهام گذاشتي...

+ امروز با اسماعيل رفته بوديم نون بخريم. اون رو كه يادت مي آد؟ پسرت رو مي گم، گمون نكنم تو اين چيزا حاليت بشه. تو من رو هم فراموش كردي چه برسه به اون طفل معصوم. نون رو گرفتم تو دستم تا اسماعيل نسوزه. پسرت رو ميگم. پسره خوبيه ، من دوسِش دارم، نه چون بوي تو رو مي ده ها، نه چون چشماش مثل تو ،تو نور مي لرزن. نه چون موهاش مثل تو زبر و كوتاهه، نه... حالا كه فكر مي كنم زيادم دوسش ندارم، چون قلبش مثل تو تاپ تاپ مي كنه، هر چي باشه اون...

+ با اين همه خواستم بگم: من مثل تو نبودم، حقِ نون و نمكي كه با هم داشتيم رو نگه داشتم، هنوز به هيچ كي نگفتم اون شب تنهام گذاشتي...
بازهم دوستت دارم.
دوست نزديكت ، چفيه ات
29/6/1387 خورشيدي



message 2: by mohammad (last edited Sep 30, 2008 04:45PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments سلام مهدی جان
متن شما رو خوندم
جدید بود ولی مثل متن هایی بود که تو مجله میخونیم
.
.
کاملا با حمید موافقم
نویسنده نباید خواننده رو سر کار بزاره
خواننده وقتی متنی رو به عنوان داستان میخونه دیگه دوست نداره هی تا آخر داستان یه چیز براش مجهول باشه ودر آخر با پوز خندی که از سمت نویسنده احساس میکنه داستان رو ترک کنه

من به این اعتقاد دارم که نویسنده داستان کوتاه
باید خواننده رو عین خودش در جریان داستان بزاره

حالا اگه این متن رو به عنوان چیستان و با نام حدس بزنید من کیستم؟ میخوندیم یه چیزی ولی داریم داستان میخونیم.

امیدوارم کار بعدیتون مثل متن اولی که ازتون دیدم پخته تر باشه.
موفق باشید


message 3: by [deleted user] (new)

آقا مهدي شما يه چيزيتون ميشه ها


back to top