داستان كوتاه discussion

34 views
داستان كوتاه > ميرزا ابوالحسن خان - مهدي بهروزي

Comments Showing 1-40 of 40 (40 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ميرزا ابوالحسن خان


ميرزا ابوالحسن خان نه ميرزا بود، نه خان. اصلا يادم نمي آمد كه ميراز ابوالحسن خان از چه وقتي اومده بود توي محله ما. ميرزا يك چرخ و فلك دستي جمع و جور داشت كه از صبح حدود ساعتهاي 9 و 10 راهش مي انداخت. گاهي سركوچه ما بود، گاهي كنار سقاخونه و گاهي هم كنار پارك بازي كه فقط توش دوتا تاب بود و يك سرسره و دوتا الا كلنگ. ابوالحسن خان از صبح تا يك ساعت مونده به غروب، بچه ها را سوار چرخ و فلكش مي كرد و بعد از 10 دور چرخوندن يكي يكي پيادشون مي كرد و 2 تومان مي گرفت. من و سعيد عاشق چرخ و فلك سواري بوديم. هر وقت من و سعيد سوار چرخ و فلك ميرزا ابوالحسن خان مي شديم به جاي 10 دور 16 دور مي چرخوندمون و همون 2 تومان رو هم ازمون مي گرفت واسه همين هم هميشه بچه هاي محله دوست داشتند با من و سعيد سوار چرخ و فلك بشوند. گاهي وقتها كه ميرزا يك نفر براي پر شدن جاهاي چرخ و فلكش كم داشت من را صدا مي كرد و مجاني سوارم مي كرد. چرخ و فلك پنج تا جا واسه نشستن داشت، مي شد 3 نفر يا دو نفر يا حتي يك نفر تنها را سوار كرد و چرخوند اما اگر 4 نفر سوار مي شدند و اون رو مي چرخوندي شروع مي كرد به لرزيدن و تعادلش رو از دست مي داد واسه همين هم هر وقت ابوالحسن خان 4 تا مشتري داشت و مشتري پنجم از راه نمي رسيد مي اومد در خونه ما و من رو صدا مي كرد و من مي شدم مشتري پنجم ، البته بدون اينكه 2 تومان رو ازم بگيره.ميراز ابوالحسن خان آدم جالبي بود. خيلي شعر حفظش بود. وقتي مي خواستيم سوار چرخ و فلكش بشيم اول برامون يه بيت شعر مي خوند و بعد يكي يكي بغلمون مي كرد و مي ذاشتمون توي جاي نشستن. بيشتر وقتا شعراي شاهنامه رو مي خوند. چو با خستگي چشمها برگشاد/ بديد آن بد انديش روي شغاد/ بدانست كان چاره و راه اوست/ شغاد فريبنده بدخواه اوست. ميرزا هميشه شعر مي خوند و ما رو مي ذاشت توي جاهامون و بعد با اون دستاي تنومندش شروع مي كرد به چرخوندن ميله هاي چرخ و فلك. گاهي وقتا شمارش از دستش در مي رفت و گاهي بيست بار و يا شايدم سي بار چرخ و فلك مي چرخيد و يهو داد مي زد و مي گفت امان از دست شغاد، و بعد چرخ و فلك رو نگه مي داشت.
هيچ وقت نفهميدم خونه ميرزا كجاست اما اينو مي دونستم كه ابوالحسن پير چرخ و فلك گردون، نه ميراز بود و نه خان. صبح ها از ته محله پيداش مي شد و مي رفت سراغ چرخ و فلك و زنجيرش رو باز مي كرد و يه دستي به سر و گوشش مي كشيد و اونجايي كه اون روز قرار بود محل كسبش باشه مستقرش مي كرد. بچه ها كم كم پيداشون مي شد و مي اومدند و سوار مي شدند. بعد از ظهرها كنار بساط ابوالحسن خان غوغايي مي شد. گاهي وقتها بچه ها صف مي كشيدند. بساط چرخ و فلك ميرزا، همه بچه هاي محله رو مي كشوند توي كوچه. روزهايي كه ميرزا نبود كوچه بدون سروصداي بچه ها بود. همه بچه ها بدون ميراز زل مي زدند به چرخ و فلكي كه زنجير شده بود به ميله اي يا جايي از محله. محله بدون ميرزا ابوالحسن خان براي بجه ها هيچ جذابيتي نداشت. چند باري ازش پرسيدم: ميرزا! روزهايي كه نمي آيي ، كجا مي ري؟ و اون هم بدون اينكه جواب منو بده سرش و مي گردوند طرف چرخ و فلكش و با خودش مي گفت: چنين پاسخ آورد ناكس شغاد/ كه گردون گردان ترا داد داد. ميرزا ابوالحسن خان دستاي بزرگ و پرقدرتي داشت. رويي آفتاب سوخته و موهايي جو گندمي. زياد تنومند نبود اما خيلي هم لاغر نبود و لباس هاش اگرچه قديمي و كهنه بود اما هميشه تميز و مرتب بودند.
هيچ وقت نفهميدم خونه ميرزا كجاست و هيچ وقت هم نفهميدم روزهايي كه ميراز توي محله نيست كجا مي ره. حتي نفهميدم وقتي 1 ساعت قبل از غروب بساطش و جايي زنجير مي كرد يهو كجا غيبش مي زد كه هر طرف محله رو كه مي گشتيم پيداش نمي كرديم. هميشه وقتي من و سعيد رو سوار چرخ و فلك مي كرد بهمون مي گفت به اين چرخ و فلك و گردشش نگاه كنيد. مي گفت اين بالا و پايين رفتنا رو به خاطر داشته باشد. مي گفت توي اين بالا و پايين رفتن ها مثل همون دو دقيقه اي كه توي زندگي با هم فاصله دارين ،فاصله دارين اما سعي كنين وقتي روي زمين قدم مي زنين شونه به شونه هم باشيد و هيچ فاصله اي نداشته باشيد. هيچ وقت از رفتارها و حرفاش سر در نياوردم. حتي روزهايي كه ديگه پير شده بود و من و سعيد حسابي بزرگ شده بوديم. ما حدودا سي سالمون شده بود و 20 سال از روزهايي كه سوار چرخ و فلك ميرزا ابوالحسن خان مي شديم گذشته بود. ميرزا خيلي پير و نحيف شده بود و من و سعيد اون رو برده بوديم توي آسايشگاه سالمندان تا اونجا ازش نگهداري كنند.
ميرزا ابولحسن خان، هم خان بود و هم ميرزا، يه خونه بزرگ توي شميران داشت و يه سري زمين سمت لواسون. ميرزا ابوالحسن خان از سر آبروريزي برادرش زمين هاي كشاورزيش رو رها كرده بود و اومده بود تهران. عشقش بچه ها بود و اون كه هيچ وقت از هيچ زني بچه دار نشده بود به عشق بچه ها يك چرخ و فلك خريده بود و با اون دل بچه ها رو شاد مي كرد. چرخ و فلك چرخيده بودند و ميرزا تنهاي تنها توي آسايشگاه ديگه صداي هيچ بچه اي را نمي شنيد.
صداي شعر خوندنش هميشه توي گوشم خواهد موند. تهمتن بسختي كمان برگرفت/ بدان خستگي پيچش اندر گرفت / برادر زتيرش بترسيد سخت / بيامد سپر كرد برخود درخت / چو رستم چنان ديد بفراخت دست / چنان خسته از تير بگشاد دست / درخت و برادر بهم بر بدوخت / بهنگام رفتن دلش برفروخت.

اصفهان
4/7/87




message 2: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments احساسي كه از خواندن اين داستان بهم دست داد فقط در خواندن داستان ديوان سومنات اوبوتراب خسروي بهم دست داده بود.چقدر زيبا ..درحاليكه اصل ماجرا تلخ است و غمگين
وتو نمي داني از تلخي اصل ماجرا اندوهناك باشي؟
يا از زيبايي متن سرشار از تحسين و شادي؟
اگر داستان در انتها كمي هم ادامه پيدا مي كرد بيشتر كاملتر مي شد
من بسيار لذت بردم از خواندنش
دست مريزادي بايد كه گفتن
آقاي مهدي بهروزي


message 3: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments از اينكه در داستانهايتان
از كتابي فلسفي
يا شاهنامه
استفاده مي كنيد
چقدر غني مي كند آنرا



message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
واي خيلي خوشحال شدم كه متن من رو با آخرين نفر از نسل كاتبان يعني ابوتراب خسروي مقايسه كرديد.
البته فكر كنم اغراق كرديد.
اما كيفور شدم آرزو خانم.
ممنون.


message 5: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments شروع داستان خیلی عالی بود. مثل بعضی از شروعهای جلال آل احمد.

با اینکه مثل همیشه در بیان و توصیف صحنه ها و حالات خیلی خوب کار کردی؛ اما مثل بقیه نوشته هات به دلم ننشست.
البته این سلیقه منه.



message 6: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون از نظرت.
بالاخره يه چيزي هم به سليقه تو يك روزي خواهم نوشت كه به دلت بنشينه محمد صالح جان.
موفق باشي.


message 7: by Sal (last edited Sep 26, 2008 05:17AM) (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments ممنونم مهدی جان
اگه به سلیقه منه باید از "مرگ" بنویسی و از "مرگ"

یک نکته دیگه که شاید زیاد مهم نباشه:

در مورد وضعیت ظاهری میرزا ابوالحسن خان اگه در اوایل داستان توضیح می دادی خیلی بهتر بود. من معمولآ هنگام خوندن داستان از هر شخصیت تصویری تو ذهنم می سازم.
وقتی در اواخر داستان شروع به توصیف چهره میرزا کردی(ميرزا ابوالحسن خان دستاي بزرگ و پرقدرتي داشت. رويي آفتاب سوخته و موهايي ...) مجبور شدم داستان رو از اول با چهره جدید میرزا تصور کنم.



message 8: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
عزيزم اينم يه جورشه ديگه.
مگه نه؟


message 9: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments خب آره
تصمیم اول و آخر رو شما می گیری مهدی جان


message 10: by Mehdi (last edited Sep 26, 2008 05:22AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
اينم يه حرفيه ديگه.
حرف حساب جواب نداره.
ممنون.
كلا دوست ندارم توي نوشته هام از همون اول همه چيز رو بريزم روي داريه.



message 11: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments اينكه فكر مي كنيد من اغراق كردم
از فروتني شماست

موفق بمانيد


message 12: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون آرزو خانم.
بحث فروتني نبود كلا سعي مي كنم واقع بين باشم.


message 13: by [deleted user] (new)

داستان خودش خوب بود
ولي اين ابوالحسن خان چه خنگي بوده ها


message 14: by mohammad (last edited Sep 27, 2008 01:52AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments سلام مهدی جان
این طور داستانی رو دوست دارم واقعا بهتون تبریک میگم خوب نوشتید برخلاف چند تا داستانی که ازتون خوندم آدم رو یاد فیلم نمی انداخت
یه داستان کوتاه واقعی بود


شما چند جا این اصل داستان نویسی که نگویید بلکه نشان دهید رو اجرا نکردید
مثلا
ميراز ابوالحسن خان آدم جالبي بود
البته این رو در ادامه به خوبی نشون دادیدو دیگه لازم نبود اونو صراحتا اعلام کنید
و اگه دقت کنید چند جای دیگه این اتفاق افتاده


شعر های شاهنامه متن رو عالی کرده
موفق باشید



message 15: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments ولی کاش به جا محله های تهران از محله های اصفهان استفاده میکردید فکر کنم متن حالو هوای فشنگتری میگرفت


message 16: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
سلام محمد جان
1- بسيار سپاسگزارم از نظر و نقدت.
2- فكر مي كنم بقيه داستان هام هم قبلا داستان كوتاه بودند ديگه واقعي يا پلاستيكيشو زياد مطمئن نيستم.
3- داستان خيلي كوتاه و حتي كوتاه نيازي به رعايت قواعد به صورت كاملا كلاسيك ندارد و قاعده نگوييد بلكه نشان بدهيد اينجا هم رعايت شده و اگر جملاتي صراحت داشته بهخاطر تاكيد لازم بوده است.
4- من در كودكي نه در اصفهان زندگي كرده ام و نه در تهران و براي همين مهم نبود كه كه محلاتي كه نام مي برم كجاست اما اينكه بخواهم نشان بدهم براي خواننده ام كه ميرزا ابوالحسن خان وضع ماليش خيلي خوب بوده همان محلاتي كه نام بردم فكر مي كنم براي همه خوانندگانم چه تهراني و چه غيرتهراني كفايت مي كند.

ممنون از لطفتان و نظري كه داديد.
موفق باشيد.


message 17: by dahdash (new)

dahdash موضوع داستان رو دوست داشتم، شعرهای شاهنامه هم واقعا داستان رو زیبا کرده بودن، ولی متن جذبم نکرد مخصوصا اون اول داستان که توضیح می داد چه جوری بچه ها سوار چرخ و فلک می شن، واقعا حوصله ام سر رفت
در کل ارزش خوندن رو داشت


message 18: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون از كيوان و محمد حسين عزيز.
محمد حسين جان خاطره اي نود شايد مي شد بگي انشا اما خاطره نبود.
اصولا هم داستان در مورد چرخيدن و چرخش روزگار هست و نه خود ميرزا بوالحسن خان به صورت صرف.
والله من ديگه نمي دونم چي بايد بنويسم كه يكي بگه داستان كوتاه هست و يكي بگه نيست.
از همين نكته استفاده كنم و به دوستان عرض كنم كه تلقي هركسي با توجه به ديدگاه و خاستگاه ادبي كه داره هم در مورد مكاتب و هم در مورد سبك ها فرق مي كنه.
با كمال احترامي كه براي محمد حسين عزيز قائلم بايد عرض كنم كه نوشته ميرزا ابوالحسن خان حتما داستان كوتاه هست.
اما كيوان جان شايد متن براي تو جذابيتي نداشته باشد اما مگر چند جمله در كل جملات اندك اين داستان به سوار شدن بچه ها اختصاص داده شده بود كه آن را خسته كننده دانسته ايد. داستان براي شما خسته كننده بود چون همانطور كه گفتيد جذابيتي برايتان نداشته است.

ممنون از اين دو دوست عزيز و همه دوستاني كه نظر داده و يا نظر خواهند داد.
با آرزوي موفقيت.



message 19: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments سلام مهدی جان
اینکه میگم دااستانت یه داستان واقعیه به این دلیل میگم که مثل سه تا داستان قبلیتون متاثر از فیلم نبوده. بله اون سه تا هم داستان کوتاه بودند ولی داستان کوتاه متاثر از سینما نه داستان کوتاه خالص
آخه داستان مادر سینماست نه سینما مادر داستان


message 20: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
محمد عزيز من درست متوجه منظورتون نشدم.
هيچ كدام از داستان هاي من متاثر از فيلم نبودند شايد به دليل نوع نگاهي كه داريد اونها رو اثري براي فيلم بدونيد اما من اونها رو با تاثير از فيلم ننوشتم و حتي به غير از بهترين منظره شهر كه در ابتدا براي فيلم نامه نوشته شده بود هيچ كدام از نوشته هاي قبلي چنين قصدي را نداشت.
باز هم ممنون از نظرتون.
موفق باشيد.


message 21: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments به هر حال من و شاید فقط من اینو حس کردم


message 22: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
حستون غلط نيست.
گفتم كه تصوير سازي زياد بوده و شما هم احساس خوندن فيلمنامه اي را داشتيد اما متاثر از فيلم نبوده است.
باز هم ممنون.


message 23: by dahdash (new)

dahdash نمی خوام کشش بدم ولی پرسیدی چند جمله بود، منم حساب کردم:
ابوالحسن خان از صبح تا يك ساعت مونده به غروب، بچه ها را سوار چرخ و فلكش مي كرد و بعد از 10 دور چرخوندن يكي يكي پيادشون مي كرد و 2 تومان مي گرفت. من و سعيد عاشق چرخ و فلك سواري بوديم. هر وقت من و سعيد سوار چرخ و فلك ميرزا ابوالحسن خان مي شديم به جاي 10 دور 16 دور مي چرخوندمون و همون 2 تومان رو هم ازمون مي گرفت واسه همين هم هميشه بچه هاي محله دوست داشتند با من و سعيد سوار چرخ و فلك بشوند. گاهي وقتها كه ميرزا يك نفر براي پر شدن جاهاي چرخ و فلكش كم داشت من را صدا مي كرد و مجاني سوارم مي كرد. چرخ و فلك پنج تا جا واسه نشستن داشت، مي شد 3 نفر يا دو نفر يا حتي يك نفر تنها را سوار كرد و چرخوند اما اگر 4 نفر سوار مي شدند و اون رو مي چرخوندي شروع مي كرد به لرزيدن و تعادلش رو از دست مي داد واسه همين هم هر وقت ابوالحسن خان 4 تا مشتري داشت و مشتري پنجم از راه نمي رسيد مي اومد در خونه ما و من رو صدا مي كرد و من مي شدم مشتري پنجم ، البته بدون اينكه 2 تومان رو ازم بگيره.

حالا جمله حساب نکنیم، نزدیک 8 خط می شه که به نظر من این بخش زیادی از داستان کوتاه شماس، و این که داستان برام جذاب بود چون همون جور که گفتم موضوعش رو دوست داشتم
همین دیگه، چاکریم :)





message 24: by Mehdi (last edited Sep 29, 2008 11:38PM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
مرسي كيوان ولي به نظرم اين توضيحات كاملا لازم بود.
فكر نمي كنم اين چند تا خط زيادي باشه.

باز هم ممنون.


message 25: by Farshid (new)

Farshid (aghafarshid) | 40 comments آقامهدی داستان قشنگی بود، و البته اینکه واقع بینی و دست و دلبازی دوستانم درک می کنی نشون دهنده ی اینه که سر سفره کاسه ی پدر مادر بودی، دارم فکر می کنم اگه فرمون دست محمدحسین بود الان باید تو بخش نوشته های کوتاه می خوندیمش، هرچند من بنده هنوز هم نمی فهمم چه فرقی می کنه به یه اثر بگیم داستان کوتاه یا نوشته ی کوتاه یا ...؟


message 26: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
متوجه نشدم فرشيد جان.
البته ممنون از دلگرمي اي كه دادي اما من نفهميدم براي چي از محمد حسين اينجا اسم آوردي.
والله در مورد سئوالت نظرات مختلفي وجود داره.
داستان كوتاه فقط يك متن خيلي كوتاه نيست.
حالا بعدا در مورد مصداق هاي اين دو مورد بعدا يك متن تخصصي و جامع آماده مي كنم.
البته اگر وقت بشه.
اما يك چيزي رو بگم كه به سئوالت به سليقه هم خيلي ربط داره.
ممنون.


message 27: by Farshid (new)

Farshid (aghafarshid) | 40 comments واللا اون قضیه که یه یادآوری بود به بزرگی که نوشته ی منو بدون اطلاع من جابجا کرد چون در نظر -و بذار بگم- به سلیقه ی محمدحسین اثر تو داستانک نبود ولی امکانات اعمال نظر و سلیقشو نداشت.
درباره ی سؤالمم مقصودم اینه که اگه اثر باید اثرشو بذاره، چه فرقی می کنه بگنش کوتاه یا بلند؟ داستان یا مشق شب؟

پس نوشت: این هابیل منو کسی اشتباهی بر نداشته؟


message 28: by سحر (new)

سحر | 381 comments سلام فقط می تونم بگم لذت بردم
ولی من یه جورایی حدس می زدم که این آدم مثلا پول داری هست
ولی داستان لذت بخشی بود روان و ساده
موفق باشین


message 29: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments فوق العاده بود آقای بهروزی...خیلی خیلی به دلم نشست و باهاش ارتباط خوبی برقرار کردم.

طفلک میرزا ابوالحسن خان...


message 30: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون مهتابي خانم.

ولي طفلك ميراز ابوالحسن خان يا طفلي رستم؟


message 31: by Fatima (new)

Fatima | 25 comments داستانتون منو ياد بچگيهام انداخت زماني كه عاشق چرخ و فلك بودم و پدر بزرگم شاهنامه برامون مي خوند...اتفاقا منم وقتي اسم چرخ و فلك مياد بيشتر ياد اصفهان ميافتم البته نمي دونم چرا! جون فقط يه بار اونجا چرخ و فلك سوار شدم
در هر حال داستان خوبي بود


message 32: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments میرزا ابوالحسن خان


message 33: by [deleted user] (new)

چطور مي تونم داستان آقا معلمم را نقد كنم؟
آقا مهدي به نظرم كمي گوشه نشين شدين از گروه
نه جرو بحث هاتون با آقاي خوش بيان مونده
نه شوخي ها
نه اصلا هستين
چي شده؟


message 34: by [deleted user] (new)

ميز رياست هميشه اينطوريه جونم


message 35: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
سلام دلارام

والله اين چند روز رو درگير كاري بودم و نشد كه زياد به نت سر بزنم.
داستانتون رو هم نقد مي كنم به چشم.

اما الميرا خانم
ميز رياست چيز خاصي نيست ولي اينجا نه ميزي هست و نه رياستي.


message 36: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments میز ریاست اینجا مجازیه و مهدی تغییر نکرده و همچنان داستان های خوبی می نویسه . گرفتاری برای همه پیش میاد


message 37: by [deleted user] (new)

چه طرفدار پروپاقرص داري
آفرين آفرين
نه آقا مهدي ديگه غصه نداري


message 38: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
هم از فرزان جان و هم از الميرا خانم ممنونم.
تو رو خدا بحثهاي حاشيه اي رو كم كنيم.


message 39: by [deleted user] (new)

فقط به خاطر تو!
باشه.

& &
-


message 40: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments از طعنه زدن کاری درست نمیشه
شما هم المیرا خانوم خودتو خسته و ضایع می کنی


back to top