داستان كوتاه discussion

18 views
داستان كوتاه > شلوغ خاکستر

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Art Miss (last edited Jul 18, 2011 01:29AM) (new)

Art Miss (Artmiss) پس از خواندن داستان کوتاه غروب خاکستر از نادر دوست خوبم در این انجمن طرح این داستان به ذهنم رسید۰


شلوغ خاکستر

آفتاب از لابلای برج ها و منارها و ساختمان‌های بلند و کوتاه پایین رفت۰ برای او دست رسی به این جایگاه منحصر بفرد برای دیدن نمایش شبانه کار چندان سختی نبود۰ نمایش رنگ و نور پاشیده بر شهرنامنظم و تب کرده در کران افق بی کران غبار آلوده۰

موهایش در امواج بادها رها شد۰ قلبش سخت به واسطه ی شلیک آدرنالین در رگهایش تپید۰ حواسش تیز شد۰

در ارتفاع هشتادو پنج متری برفراز خیابانی که نیمساعت پیش از این, هنگام تعویض نگهبان های برج نیمه ساز خاکستری از آن گذشت, بر روی شبکه ای از سیم‌های باریک فولادی که قدرت جاذبه را خنثی می کرد خود را رها کرد۰ چشم بر افق دودگرفته ی مقابل دوخت۰ با خود اندیشید که آیا فقط تجربه ی این لحظه‌ها انگیزه ی او برای چنین اقدامی بوده است؟
پروازی بی بال و بی پر؟


نه این انگیزه او را به اینجا نکشید۰ پرواز کردن او را به خود نکشید۰ عبور از محدوده ی ممنوعه و گام نهادن به پشت تابلوی خطر مرگ به اندازه ی کافی هیجان در او برانگیخت۰ هیجانی برخاسته از ترسی که اینک در این ارتفاع در او فرو نشست۰
سیمهای فولادین که بر روی آن دراز کشید تنها عامل ایجاد آرامش خلسه آور در او به هنگام دیدن نمایش پرشکوه شهر وسیع در این جایگاه مخصوص مدعوین شد۰
پس تنها به افسانه ی خود اندیشید۰ دور از جریان جنجال ها در زیرپایش۰ جدا از پریشانی ها, بالاتر از همه و هرچیز, به روی شکم دراز کشید۰ شبکه ی نورها در نگاهش ریخت۰ موسیقی سوزناک باد در گوشش نشست۰ به بازی شخصیت‌های میلیونی بر پرده‌ ی گسترده ی شهر, به پرسه های شبانه ی بی صدا زیر تابلوهای نئون, به عادت‌های همیشه نگران نگریست۰
پیکری بی چهره۰ سایه‌ای خسته و خزنده, آهسته و آرام, در موی رگ باریکی در تن کوچه ای بی هدف گم شد۰
صحنه‌ ی شبانه ی نمایش همیشگی بر پرده ی شهر شلوغ خاکستری احساس آرامشی ناب در او ریخت۰
همانند لکه ابری سبک در آسمانی صاف روی تاریکی شب حل شد۰
لرزه از زانوانش رفت۰
در واپسین حرکت این نمایش بود که
پرده درید۰
از میان شبکه ی توری
درون وسعتی ناشناخته رها
خویش را از صحنه بیرون کشید۰


آرتمیس۰


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments من یک یادآوری بکنم و آن این که خورشید نمی تواند از لابلای خانه های به پایین برود! نور خورشید یا آفتاب است که چنین است. ‏
نخست آنکه نوشتن جمله آغازین ارزش این نوشته را دو چندان می کند زیرا نشان می دهد که نویسنده با خوانندگانش تا چه اندازه ای صادق است. ‏
از صادق هدایت نقل می کنم که: تقلید عیب نیست، دزدی و چاپیدن عیب است. ‏
امیدوارم درسی باشد برای بسیاری از کسانی که سخن دیگران را بی آنکه منبعی برای آن ذکر کنند به نام خودشان همه جا نقل می کنند. ‏
این نوشته از نظر ریتم و زبان نوشتاری دوگانگی دارد. نمی دانم که این به عمد بوده است یا نه ولی من آن را مناسب نمی دانم. ‏
نکته دیگر آنکه در چنین نوشته هایی زمانی که از توصیف های پی در پی استفاده می کنیم به باور من باید این توصیف ها هدفی را دنبال نمایند و کمکی به پیش برد داستان یا فهم بیشتر خواننده از داستان شوند و نه این که در زیر سایه سنگین هنر توصیف! گم شوند. مانند توصیف شب در بخش پایانی که کمکی به داستان نمی کند. این گونه نگارش بسیار حساس است و خوشحالم که نوشتن به این گونه را تجربه کردی. ‏
جمله پایان بسیار هنرمندانه بود. ‏

پیروز باشی بانوی هنر و به امید خواندن بیشتر


message 3: by Art Miss (last edited Jul 18, 2011 01:22AM) (new)

Art Miss (Artmiss) Ashkan wrote: "من یک یادآوری بکنم و آن این که خورشید نمی تواند از لابلای خانه های به پایین برود! نور خورشید یا آفتاب است که چنین است. ‏

اشکان خوبم

بی نهایت خوشحالم که داستان را خواندی و نظرت را نوشتی
نخست آنکه آفتاب عالم تاب زیباتر و صحیح تر و بجاتر است۰ ممنونم۰
دویم اینکه به این نوشتن عادت ندارم و قصدم بیشتر تجربه همان سبک نوشتاری بود که با ترکیبی از تصاویر تا حدودی آبستره و انتزاعی با دیدی بیرونی (شکل دادن به فضای مادی داستان) و همزمان بیان احساسات و عواطف درونی به نوعی شعر در واقعیت محیط نزدیک می شود۰
از نقطه نظر ریتم حق داری چرا که تجربه ای در این سبک نداشته ام۰
به نظر من در این سبک هر واژه خود تصویری است که جمله رانمادین می کند۰ و کنار هم چینی این نمادها حرف آخر را در بیان نویسنده خواهند زد۰ و من در چینش بجا و به موقع این جمله ها در کنار هم بسیار مبتدی
توصیف شب را بکلی حذف کردم
و سرآخر

تنها نه ز راز دل من پرده برافتاد
تا بود فلک شیوه او پرده دری بود۰



message 4: by Naghmeh (new)

Naghmeh دوست عزیز آرتمیس(آیا اجازه میدهی دوست خطابت کنم با اینکه درخواست دوستی ام را بی جواب گذاشته ای؟)

بسیار از نوشته ات لذت بردم
با تایید نظر اشکان درباره پایان، که بسیار هوشمندانه و تاثیر گذار و قوی ست!

داستان به شدت انتزاعی ست اما از پاراگرافی که سقوط انجام میپذیرد برایم ملموس و مفهوم است
بطوریکه میدانم چه پیش خواهد آمد اگر...

براستی از آن لذت بردم،علاقمند چندین باردیگر نوشته ات را بخوانم تا بتوانم احساس و نظرم را بیان کنم


message 5: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) Naghme wrote: "
آیا اجازه میدهی دوست خطابت کنم با اینکه درخواست دوستی ام را بی جواب گذاشته ای؟

دوست خوبم

هیچ درخواست دوستی را بدون جواب باقی نخواهم گذاشت۰

حق با توست, داستان به نهایت انتزاعی ست در بیان کلیتی مجرد از پدیده ای جهانی۰

خوشحالم که بخشی از داستان مورد پسندت قرار گرفت۰

موفق باشی

آرتمیس



back to top