داستان كوتاه discussion

37 views
نوشته هاي كوتاه > عمر، بوسیدن ماشه است / میم صاد

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments محسن تو که کیفت کوک بود؟ آخر چرا؟


message 2: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments محسن نوشته ات را خوندم شاید تنها نقدی که بتونم بکنم اینه در میانه ای یکی از جمله هات هز حالت ادبی خارج شدی و کلمه ای رو به میون آوردی که خیلی به متن نمی خونه . تو همه جای متن را ادبی بینا کردی و در یک جمله میگی از سیر تا پباز زندگی اش اومد جلوی چشماش که به نظر من به ساختار جمله بندی تو نمی خوره شاید به نظر بی اهمیت بیاد اما جمله را از اون حالت خودش خارج میکنه .


message 3: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments داستانت رو خوندم، شايد بهتر باشه بگم تماشا کردم!‏
نمیدونم چرا ولی خط به خطش اومد جلو چشمم!‏
شايد چون جمله جمله بود، ذهنم فرصت تصور کردنش رو داشت. در هر صورت برام جالب بود.‏


message 4: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
شخصیت سیال راوی رو تا حدی دوست داشتم
میگم تا حدی دلیل دارم
راوی اول از شخص ضارب شروع میشه و فقط با تغییر چند کلمه ظریف به ما می فهمونه که راوی دانای کل، پس اینجا به پیکره متن هیچ صدمه ای وارد نمیشه وقتی دقیقا در خط بعدی راوی از دید مضروب ادامه داستان رو نقل می کنه تا اینجاشو دوس داشتم
اما در سه جمله آخر راوی کاملا تغییر ماهیت میده نه ضارب ،نه مظروب ،نه دانای کل.
با خوندن این 3 جمله فقط نویسنده رو دیدم نه داستان رو
اگر بخوام عمیق تر و موشکافانه تر نقد کنم می گم استفاده از اعداد می تونه بازوی قوی در بالا بردن سطح کیفی داستان بشه چون همونطور که می دونی بعضی اعداد قدرتهایی رو دارن در زمینه تاثیر گذاشتن بیشتر روی ذهن مخاطب که البته بحث در این باره از حوصله اینجا خارجه که شما هیچ استفاده ای از این المان نکرده بودی

با تشکر بهزاد


message 5: by [deleted user] (new)

Behzad wrote: "شخصیت سیال راوی رو تا حدی دوست داشتم
..."


وقتی کامنت بهزاد رو می بینی با موشکافی دقیقش، دلت امیدوار میشه به برگشت،

برگشت به روزای اوج و دوستی


message 6: by [deleted user] (last edited Feb 04, 2012 04:37AM) (new)

محسن من تحت تاثیر این نوشته قرار گرفتم که به نظرم می شه اسمش رو داستانک گذاشت
به همین دلیل و با اجازه ،اون رو طور دیگه ای مجسم کردم ولی با جملات خودت و خودم


از شقیقه هایش خون به روی گونه هایش سر می خورد
تمام 47 سال بی کم و کاست روی پرده ی قرمزچشمهایش به نمایش در می آید
سه ساله است و صدای پدرش توی مغز ورم کرده اش می پیچد: مگه نگفتم نکن، تو که دیگه بچه نیستی
(اینجا جای یه چیزی خالیه)
عطر ارکیده نفسش را نوازش می دهد، تنش با لمس نرمی لب های زنش گر می گیرد
نور پروژکتورهای کنسرت چشمش را میزند ، با اوج گرفتن ارکست دست همسرش را می فشا رد ،دستانش حس عشقش را تزریق می کند
قدم هایش بر روی آسفالت خیابان متوقف می شود.تصادفی که باعث کشته شدن یک سگ به همراه صاحبش می شود،قلبش را در هم می فشارد
میلیون ها میلیون خاطره در صدم ثانیه
زندگیی بین فشردن ماشه تا فرا رسیدن فصل پوسیدگی
پشیمان می شود


message 7: by [deleted user] (new)

Mohsen Sad wrote: "فكر كنم سربازيه
مياد
حتمن مياد
الان هم گروه قابل قبولهه
خيلى از دوستان حرفه اى برگشتن"


صد در صد


message 8: by [deleted user] (new)

Mohsen Sad wrote:

اصل کار مال خودته
گفتم که جور دیگه ای تجسم کردم

و از خودت ممنون که اجازه دادی



back to top