داستان كوتاه discussion

13 views

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments زرد زرد كشاله هاي رانم پاره مي شنوند نفخ صور پيروزي هر رهبري را كه خون بازي مي كرد.
مي كشم نه مثل گاو علف را كه مهربان شود روزگار اديان از پيش الهي تعيين شده.
آن زنبوري كه بي خطر ، بند بر كمر، بادبادك دهاتيان شده بود رساله ي تقليدم بود.
هر لحظه ذهنم هم آغوش زهره بود و هيچ غسلي پاكم نمي كرد. پوست ابريشمي اش كرم به جانم مي انداخت.
مگر با قرص نباشد. مگر با قرص نباشد.
يا من چگونه محمد را قانع مي كردم كه شراب آب كُر دين ما بود.
موسي و عصايش مرا ضحاك كرد.
بزرگ ها لميده كنار بخاري از درد كمر حسرت آينده ي مرا مي خورند با اينكه مي دانند پسر نوح غرق مي شود. خوب نعيمه اسم زن بود نه من.
كولي مي دهم به تمام طلاي زردي كه پوستم را، آينده ام را سنجاق كرده است به زهره و گرمايش.
اكنون كه اين منظومه ي شمسي شهاب بارانش كرد، جاذبه ي خورشيد ندارم.
از مدارم پريده زهره و تعميد كردم.
حالا عيسي بخندد.


message 2: by Ashkan (last edited Jul 16, 2011 11:40AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments نوشته ای جالبی است اما ویژگی های داستانی را در آن ندیدم. پیروز باشی


message 3: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments نميدونم. سعي کردم شعر داستان بنويسم


back to top