داستان كوتاه discussion

116 views
داستان كوتاه > یک بالکن کوچک! چهار گلدان سفالی! یک گل شاه عباسی! ‏

Comments Showing 1-25 of 25 (25 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Ashkan (last edited Jun 30, 2011 03:14PM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments یک بالکن کوچک با دیوار های آجری دود گرفته، با هره ای کوتاه و دود گرفته تر از آجرهای دیوار پشت آن و تنها پنجره یک آپارتمان یک خوابه چهل و هشت متری رو به کوچه شمالی در طبقه سوم ساختمان؛ چه فرقی می کرد که در کوچه های فراموش شده خیابان بلوار تهران باشد یا کوچه های تنگ «ستارومیستسکی نامیستیِ» (1) پراگ پر از غبار خاموش جنگ سرد یا کوچه های تنگ «رویی مُنتوغ گِیِ» (2) پاریس زیر چکمه نازی ها. همین بالکن کوچک سالها شده بود پنجره زندگی: بهار و تابستانی پر از اطلسی های سفید با رگه های سرخ، پاییزی با گلهای داودی زرد و نارنجی و زمستانی با گل یخ! ‏
چه زود خشکید؛ آرام خشکید! چهار گلدان سفالی بی لعاب به شکل مخروط ناقص که «بُن بهشت» من شده بودند را هم دود گرفت؛ مثل بقیه بالکن! باز هم فرقی نمی کرد چه مه غمبار 1940 یا ژانویه سرد 1968 و یا تابستان تندخوی 2009! ‏
دیگر هم چیزی نرویید؛ چه بذر، چه ریزم و چه پیاز! اگر هم چیزی از خاک بالا می زد، آن را دود می گرفت تا فراموش شود؛ تا آب به آن ندهم؛ تا بخشکد! احساس می کردم که ابر خاکستری و سیاه دارد بقیه خانه را هم می گیرد: تک اتاق خانه را با یک تختخواب فنری پرصدا، حمام و دستشویی کوچکی را که وقتی در آن می ایستادی نمی دانستی که می خواهی حمام کنی یا اجابت مزاج، آشپزخانه یک و نیم متر مستطیلی را که اجاق گاز و یخچال ده فوتی نمی گذاشتند کس دیگری رفت و آمد کند و دست آخر نشیمن بی روح را با یک کاناپه سه نفری نخ نما پیشتر کرم رنگ و جلوی آن یک قالی شش متری؛ تنها میراث مادربزرگم. ‏
شاید هم مدت ها پیش ابر خاکستری و سیاه آن را گرفته بود و من چشم دیدنش را نداشتم. اما هنوز یک چیز برق می زد: همان قالی شش متری با زمینه فیروزه ای، با اسلیمی های سرخ و سیاه که تو در تو می پیچیدند تا سر هر شکندی یک گل شاه عباسی شکوفه کند. چرا گلهای قالی نمی خشکند؟ نه آب می خورند و نه نور و نه هوا! ولی نمی خشکند. سالها بود که نخشکیده بودند.
زندگی شده بود: چای جوشیده، کار، غذای دو شب مانده، کار، چای بی مزه، کار، جسم خسته و بی روحی که در جای خودش می افتاد به امید «بی فردایی» و روزهای آخر هفته به امید انجام ندادن کاری؛ آرزویت به سرعت با چای جوشیده برآورده می شد. اما آن روز با همه روزها فرق داشت. باید با چای جوشیده آغاز می شد؛ که نشد!
سرماخوردگی هم آب دهانم را خشکانده و هم بدنم را زیر مشت و لگدهای نادیدنی اش له کرده بود. آنقدر مشت و لگدهایش محکم بودند که احساس می کردم زانوهایم خواب رفته اند. چون آن روز با چای جوشیده شروع نشد، به جای رفتن به سر کار خودم را درون پتوی سربازی خاکستری رنگم پیچیدم و روی کاناپه نخ نما رها کردم. شاید تب داشتم! ‏
گمانم برف می آمد. بخاری بی روح داشت هوای چند روز مانده خانه را می سوزاند تا یک گرمای دروغین تحویل دهد. از چهارگوشه قالی نور فیروزه ای می تابید. اسلیمی ها در هم می پیچیدند و گلهای شاه عباسی شکوفه می کردند. آنقدر آن گنبد فیروزه ای را نگاه کردم که چشمانم مثل زانوهایم به خواب رفتند.
خواب!؟ این خواب است؟ خواب اصلن چیست؟ فرقی با بیداری دارد؟ احساس کردم دو گوشه قالی به بالا می روند. انگار می خواست در برابر من بایستد. این خواب است؟ اسلیمی ها پیچ و تاب می خوردند و گل های شاه عباسی با صدای ترق ترقی در شکند اسلیمی ها شکوفه می کردند و آرام می پژمردند تا دوباره بشکفند.
این خواب است؟ یک شکوفه کوچک از قالی به دستم چکید! گرم بود؛ مثل اشک بود یا شاید هم جگر یک گوسفند تازه ذبح شده. می خندید؛ کاری که مدت ها بود تمرین نکرده بودمش. به قالی گفتم این را چکارش کنم؟ قالی سکوت کرده بود و فقط صدای ترق ترق شکفتن گلهای شاه عباسی از شکند اسلیمی ها می آمد. باز گفتم! و باز همان را شنیدم: «سکوت با صدای ترق ترق شکفتن گلهای شاه عباسی.»
بی حرکت به پیچ و تاب خوردن اسلیمی ها نگاه می کردم تا دست آخر یک اسلیمی مثل زنی که می رقصد و به کمرش شکندی می دهد و می چرخد، تابی خورد و خودش را به کنار گوش من کشید: «بن بهشت» می خواهد! و با همان شکوه به قالی بازگشت تا باز بشکفد. نمی دانم از خواب پریدم یا همان لحظه به خواب رفتم!؟ به خودم که آمدم گل شاه عباسی در دستم می تپید؛ آرام و یک نواخت و گرم. ترسیدم؛ حق هم داشتم که بترسم! آخر نمی دانستم که داشتن گل شاه عباسی مجوز می خواست یا نه!؟ اگر مجوز می خواست چه؟ اگر من را با آن می گرفتند چه می شد؟
مشتم را محکم بسته بودم تا شاید دیگر نتپد؛ شاید سرد شود؛ شاید بخار شود؛ ولی نشد. اگر در زباله بیاندازمش؟ نه! زباله ها را هم می گردند! یا در چاه؟ آخر دلم نمی آمد؛ او می تپید! هیچ راهی نداشتم؛ حتما مرا هم می گرفتند و می بردند. به کجا؟ آن را نمی دانستم فقط می دانستم که هر که را برده بودند دیگر برنگشته بود.
با اینکه پتوی سربازی خاکستری هنوز به دورم پیچیده شده بود، می لرزیدم. اگر آن را در گلدان های دود گرفته چال کنم چه؟ یعنی کسی می فهمد؟ شاخه تکیده و یخ بسته چنار دم خانه داشت از سوز برف می لرزید و دستش را به پشت پنجره می کوبید. انگار کمک می خواست؛ آن هم از من! من هم کمک می خواستم؛ ولی از چه کسی؟ به چه کسی می شد اعتماد کرد؟ شاید به سایه ام در پشت سر و روی دیوار. سایه ام! آن را دیدم که در نوری کم سو پیچ و تاب می خورد. سایه ام هم دیگر مثل من نیست! او هم یکی از آنهاست!
به خودم گفتم: «گل را چالش می کنم.»
کوچه خاموش بود، مثل همیشه؛ شاید هم پر از چشم های نامحرم. لرزش بدنم هر لحظه بیشتر می شد. چفت درب بالکن را آرام کشیدم و باز نگاه کردم. کوچه خاموش بود؛ و آن چشم های نامحرم؟ نمی دانم! باید به یکی از گلدان ها می رسیدم. از گوشه پنجره بالکن دست انداختم و اولین گلدان سفالی را کشیدم به طرف درب بالکن. کوچه خاموش بود و آن چشم ها!؟ حالا دیگر گلدان را در کنارم می دیدم، باز هم خاموشی کوچه و این بار تپش تندتر گل شاه عباسی همراه تپش قلب من و لرزش بدنم؛ شاید از وحشت همان چشم ها بود یا شاید هم از سایه ام!
گل شاه عباسی را آرام روی خاک گذاشتم. هنوز هم می تپید. کنار گلدان نشستم و زانوهایم را بغل کردم. دست هایم را جلوی چشمهایم گرفتم. گونه هایم مثل نفسم داغ بود. نفس نفس می زدم. مرد هم این قدر ترسو! چه زنی!؟ چه مردی!؟ مرد و زن نداشت. اگر مجوز داشتن یک گل شاه عباسی را نداشتم من را هم می بردند.
مگر همسایه ام را نبرده بودند؟ آن هم به جرم نوشیدن هم زمان چای و کشیدن سیگار در کنار پنجره باز! تا آن زمان نمی دانستم که این کار مجوز می خواهد. پس داشتن گل شاه عباسی هم حتما جواز می خواست که من نداشتم. آخر این چه بلایی بود که به سرم می آمد؟
سرم را چرخاندم تا گلدان را نگاه کنم. گل شاه عباسی دیگر سر جایش نبود. یعنی خواب دیده بودم؟ خدا کند که خواب دیده باشم! هنوز جای ضربه های سرماخوردگی روی تنم درد می کرد. داشتم لرز می کردم. او کجا رفت؟ چنار خشکیده هنوز از من یاری می خواست و آن چشم های نامحرم کوچه را می پاییدند.‏


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments یک فنجان چای جوشیده، یک نخ سیگار و یک پنجره باز


message 3: by Ashkan (last edited Jul 03, 2011 09:18AM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments فصل بی فصلی، مدتی پیش شروع شده بود. نمی دانم چند روز، چند ماه، چند سال! چه فرقی می کرد!؟ بی فصلی بود. ابر خاکستری و تیره خودم را هم داشت می گرفت. شاید هم گرفته بود و من چشم دیدنش را نداشتم. اما قالی شش متری هنوز می درخشید و شکوفه می کرد. زندگی هنوز هم همان بود: چای جوشیده، کار، غذای دو شب مانده، کار، چای بی مزه، کار، جسم خسته و بی روحی که در جای خودش می افتاد به امید «بی فردایی» و روزهای آخر هفته به امید انجام ندادن کاری؛ آرزوهایم هم هنوز و به سرعت با چای جوشیده برآورده می شد؛ جز یک آرزو! ‏
هر روز که می خواستم از خانه بیرون بروم و هر زمانی که بازمی گشتم، می رفتم و خودم را روی کاناپه نخ نمای پیشتر کرم رنگ می انداختم تا شاید دوباره خوابم ببرد و شاید هم دوباره از خواب بیدار شوم! ببینم که قالی فیروزه رنگ ایستاده است و اسلیمی ها پیچ و تاب می خورند و یک گل شاه عباسی در دستم می چکد. اما نمی شد؛ نه خوابم می برد و نه از خواب برمی خاستم. در برزخ بی فصلی مانده بودم و مثل گذشته تنها؛ اما نه! بدتر از گذشته! با یک آرزو یا شاید هم یک راز! بله یک راز بود! ‏
آن روز عصر هم باز با حسرت به خواب رفتن یا از خواب پریدن روی کاناپه نخ نمای پیشتر کرم رنگ گذشت. زمانی که می خواستم خودم را به دست تخت خواب فنری بسپارم فکر می کردم که اگر فردای دیگری درکار باشد، هشت ساعت دیگر می آید؛ با زنگ ساعت و چای جوشیده. ‏
نمی دانم چند دقیقه یا چند ساعت خوابیده بودم که با صدایی آرام و زنانه، با بوی یاس رازقی که همه جا را گرفته بود از خواب پریدم؛ یا شاید هم همان لحظه به خواب رفتم:«خوابت هست؟» دست و پاهایم مانند زبانم آنچنان وزنی پیدا کرده بودند که تکان دادنشان ممکن نبود. در تاریکی مطلق قامتی کیشده و روشن در برابر من ایستاده بود. پیراهن بلند فیروزه ای رنگی به تن داشت که تاریکی اتاق را می شکست؛ پیراهنی چون پیراهن مردان پارسی بلند؛ از شانه ها تا مچ پا. پولک های نیلی رنگ روی پیراهنش موج می زد؛ انگار تبدار شکفتن باشند و یک شال بلند کرم رنگ با خطوطی سرخ و سیاه که در هم می پیچیدند و تاب می خردند. ‏
می خواستم فریاد بزنم:«نه! بیدارم» اما زبانم سنگین تر از آن بود که بشود تکانش داد. می خواستم دستی تکان دهم، برخیزم و بپرسم:«تو کی هستی؟» اما نمی شد. سنگینی جسمم، من را به درون تشک می کشید. باز پرسید:«خوابت هست؟» او یک زن بود! شال کرم رنگ با خطوط سرخ و سیاه تاب می خوردند. او از کمر شکندی به بدنش داد و چرخید و به نزدیکی من آمد:«خوابت هست؟» ‏
هیچ نمی توانستم بکنم. اشک به چشمانم ریخت. اتاق تاریک رنگ فیروزه ای گرفته بود با خطوط در همِ سرخ و سیاه رنگ که در هم می پیچیدند. ابر خاکستری و تیره رفته بود و جایش را رنگ فیروزه ای پر کرده با بوی یاس رازقی، خاطره ای از دوران کودکی ام؛ خاطره ای از مادر بزرگ! ‏و باز می خواند و می پرسید:«خوابت هست؟» ‏
آن زن می چرخید و به من نزدیک تر می شد، آنقدر نزدیک که دیگر چهره اش را می دیدم: چشمانی درشت در زیر نور فیروزه ای. سینه هایش در زیر پیراهن بلند پارسی تکان می خورد تا از شکند کمر، قامتش راست شود و من هرزمان سنگین و سنگین تر می شدم و آن گوی های لغزان مروارید گونه بیش و بیشتر. سرش را به گوشم رسانده بود:«من از بن بهشت آمده ام! خوابت هست؟» ‏
چشم هایم را بستم و تمام نیرویم را جمع کردم. باید با جاذبه بجنگم، با نیرویی که خودم آن را زیاد کرده بودم. تمام عضلاتم منقبض شده بود؛ باید برخیزم! پرواز کنم! با تمام وجودم خودم را از تشک کندم و فریاد زدم. نمی دانم همان زمان به خواب رفتم و یا از خواب برخواستم؟ آن زن دیگر نبود! بوی یاس رازقی و رنگ فیروزه ای، هیچ یک نبودند. صدای زنگ ساعت و ابر خاکستری تیره اتاق را پوشانده بود. دلم می خواست پنجره را باز کنم و هنگام نوشیدن چای جوشیده، سیگارم را هم بکشم... ‏

تیرماه 1390 - تهران


message 4: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments پیش کش به دوست ارجمندم، نادر گرامی


message 5: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments (1) Staroměstské náměstí
(2) Rue Montorgueil


message 6: by Naghmeh (last edited Jun 28, 2011 12:17PM) (new)

Naghmeh سلام استاد اشکان
چه داستانی البته بهتر است بگویم چه خوابی!

بعضی از سطور برایم خیلی ملموس بودند
تقریبا هرم نفس مادر روی صورتم نشست وقتی زمزمه کرد: من از بن بهشت امدم!

این علاقه ی شخصی من است که زبان داستان انقدر سلیسل و روان باشد که با اولینبار خواندنش لذت احساس بکر و ادراک ان، همزمان حاصل شود
اما بالکن کوچک خواندن دومی میطلبید

از قسمت طنزگونه مجوز بسیار لذت بردم
البته طعنه ی غبار و دود هم جالب توجه بود، یک شهر خاکستری و خشکیده در بیرون که میتواند براحتی نماد جدال درونی فرد برای خشک نشدن( توصیف زنده ای از گلهای قالی) باشد

خوب اشکان عزیز بعد ازین کابوس!بگو که ایا خوابت
هست؟
:D


message 7: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments عاشقی را که چنین ساغر شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
-حافظ-


message 8: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments سپاسگزارم که خواندی و خوشحالم که خوشت آمد و بی اندازه ممنون از نقدی که کردی


message 9: by Nader - نادر (last edited Jun 30, 2011 01:56PM) (new)

Nader - نادر *
با سپاس بسیار از اشکان عزیز۰

امور اجتناب‌ناپذیر روزمره فرصت خوانش دقیق این داستان را از من گرفته اما نمی خواستم در پاسخ به این پیشکشی تأخیر روا دارم۰ از این روی گام به گام و جای جای پس از ورود به این مقال به توصیف آنچه دریافت کردم خواهم پرداخت۰

۱

ورودی داستان در پاراگرافی کوتاه,گیرا و در عین حال واقعگرا, پیوند فضاهای همگونِ اما تلخ و سنگین قرن بیستم با فضایی در این سو در آغاز دهه ی دوم قرن بیست و یکم در سه برش مکانی و زمانی از کوچه های تنگِ پاریسِ اشغالی ( نو عروس آزادیخواهِ شهرهای اروپایی, مظهر مقاومت اروپای غربی در تهاجم دیکتاتوری, نازیسم ـ فاشیسم۰) به محله ی دود گرفته ی خاکستری در پراگ, عروس کهنسال شهرهای اروپای شرقی (زیر سایه ی کمونیسم)تا خیابان‌های ضلع جنوبی بلوار الیزابت در تهرانِ کنونی (فرهنگ و تاریخی در کوچه های بن بستِ رو به فراموشی) در زمستان و بهار و پاییز و عاقبت تابستان (در نهایت به زمانِ فرازمانی) با خاطره یی از رنگ‌های سرخ, زرد, سفید تا گل یخی, مرا به جهانی همچون پنجره یی محصور میان دیوارهای آجری دود گرفته کشانید۰هر سه مکان نمادین را از نزدیک تجربه کرده ام و ردپای زمانه های اسارت انسانی در آن ها را به شخصه لمس کرده و از اینروی تصاویر و فضای ورودی برایم بسیار ملموس‌ و زنده ست۰

۰۰۰


message 10: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments گویا اینجا جمع حسابی دوستانه بوده، به هر حال من سرک کشیدم و چون از خوندن داستان لذت بردم دوست داشتم به نویسنده اش دست مریزادی گفته باشم.‏
:)


message 11: by Mehrnaz (new)

Mehrnaz | 41 comments قشنگ بود اگر نمره دادنی بود قبول میشدی:d


message 12: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Faeze wrote: "گویا اینجا جمع حسابی دوستانه بوده، به هر حال من سرک کشیدم و چون از خوندن داستان لذت بردم دوست داشتم به نویسنده اش دست مریزادی گفته باشم.‏
:)"


سپاسگزارم


message 13: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Mehrnaz wrote: "قشنگ بود اگر نمره دادنی بود قبول میشدی:d"

سپاسگزارم


message 14: by Sanaz (last edited Jul 07, 2011 11:30AM) (new)

Sanaz nei (sahel12) ممنون روان خوندمش اما فهمیدنش وقتی حرفای نادر عزیزو خوندم
یه جورایی پاورقی, فهمیدم 40 درصد موضوع رو فهمیده بودم
:dddddddddddd
بهم نخند


message 15: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments سپاسگزارم که خواندی. چرا بهت خنده خانم؟ با هم می خندیم! ‏
:D
در راستای شعارهای آب و دوغی معمول و رایج


message 16: by Sanaz (new)

Sanaz nei (sahel12) :dddddddddddddddd


message 17: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments اشکان عزیز و البته غایب
منتظر ظهورت هستم

در مورد اسامی و تاریخایی که میاری لازمه توضیح بنویسی شاملو حتی برای شعر هاش هم این کار رو میکرد. لازمه که خیلی هم به اطلاعات عمومی خوانند اعتماد نکنی.
خدا خیرش بده نادر رو

توصیف فضای مرده آپارتمان اونقدر خوب بود که به نظر من قدرت این داستان مدیون اونه.
و رنگ فیروزه ای در مقابل خاکستری عالی بود .
کمی تخیل رو زیادش کردی و کمی تا قسمتی اختیار قلم از دستت خارج شده .
نمیدونم چرا فضای داستان رو به سمت 1984 میبری که هی میگی میگیرنم. و میگی فلان چیز مجوز میخواد . بهم بگو که این اضطراب و نگرانی چرا برای این داستان پست مدرن لازمه.

خوندنش لذت بخش بود
که ای عاشق دیرینه ما خوابت هست؟

اشکان جان عجل الی ظهوره


message 18: by [deleted user] (new)

این داستان مال قبل هست
اشکان خودتم هستی یا دست سرنوشت به ما افتخار داده و داستانت رو آورده بالای تاپیک؟


message 19: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments میخوایم براش با نقدامون طعمه بزاریم بیاد بیفته تو دام گروه
;-)


message 20: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments mohammad wrote: "اشکان عزیز و البته غایب
منتظر ظهورت هستم

در مورد اسامی و تاریخایی که میاری لازمه توضیح بنویسی شاملو حتی برای شعر هاش هم این کار رو میکرد. لازمه که خیلی هم به اطلاعات عمومی خوانند اعتماد نکنی.
..."


محمد گرامی
با درود. سپاس بسیار از نقدی که نوشتی و زمانی که صرف کردی. ‏
أنا ظهرت فجاة


message 21: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments maryam wrote: "این داستان مال قبل هست
اشکان خودتم هستی یا دست سرنوشت به ما افتخار داده و داستانت رو آورده بالای تاپیک؟"


دیری نبودم و بازآمدم! ‏


message 22: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Mohsen Sad wrote: "حس من:
اشكان عزيز در غيابت به خواندنت رو آوردم و در حين خواندن نگرانت شدم
شايد بوف كورى زائيد ى و خودت را زنده به گور
داستانت به شدت ناراحتم كرد نه به خاطر مفهومى كه هيچ از آن سر در نياوردم بل كه ب..."


مرا چه به زنده بگوری! ‏سپاس بسیار از نقدی که نوشتی و زمانی که گذاشتی


message 23: by Behzad, دیوونه (last edited Feb 12, 2012 04:12AM) (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
بعد از خوندن داستان دنبال واژه می گشتم که هر چه بهتر بتونم این داستان رو نقد کنم
با خوندن نقد محسن عزیز دیگه حرفی واسه گفتن نمی مونه در تک تک کلمات نقدش باهاش موافقم
البته در پست اول خیلی یاد فرانتس کافکا افتادم شخصیت راوی رو داشتم با گره گوار سامسا مقایسه می کردم
و خیلی مانده به انتها از انتهای داستان آگاه شده بودم
و قسمت دوم منو یاد این انداخت

مشتم را باز می کنم
نیلوفری خودنمایی می کند
از کجا چیده امش؟
در خلسه زیبایی غرق می شوم
در عالم خیال دشتی است به اندازه عشق
پر از نیلوفر شادی
پر از شاپرک و سبزه
پر از زلالی و خلوص
...پر از
مشتم را می بندم
نیلوفر به وضوح حس می شود
!!!اما من مشغول بافتن لباسم
عنقریب سرما فرا می رسد
نیلوفر در رقابت لباس
و لباس واجب تر از نیلوفر
و من وامانده و ناتوان
سرما صفیرکشان پیش می آید
سرانگشتانم می سوزد و تنم مچاله می شود
لباس نیمه تمام است
گرمم نمی کند
نیلوفر را می کوبم و رها می کنم و دور می شوم
می روم به جایی که سرما نباشد
اما چیزی درون قلبم در تلاطم است
قلبم را می گشایم
!جوانه نیلوفری است
!وای برمن چه کرده ام؟

همواره جاری باشید چون رود
دال


message 24: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Mohsen Sad wrote: "Ashkan wrote: "Mohsen Sad wrote: "حس من:
اشكان عزيز در غيابت به خواندنت رو آوردم و در حين خواندن نگرانت شدم
شايد بوف كورى زائيد ى و خودت را زنده به گور
داستانت به شدت ناراحتم كرد نه به خاطر مفهومى ..."


سپاس محسن


message 25: by Ashkan (last edited Feb 13, 2012 02:50PM) (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments Behzad wrote: "بعد از خوندن داستان دنبال واژه می گشتم که هر چه بهتر بتونم این داستان رو نقد کنم
با خوندن نقد محسن عزیز دیگه حرفی واسه گفتن نمی مونه در تک تک کلمات نقدش باهاش موافقم
البته در پست اول خیلی یاد فر..."


شاید همه اش و شاید هیچ یک. هنگام نوشتن قصد اقتباس نداشتم سپاس فراوان بهزاد


back to top