داستان كوتاه discussion

26 views
داستان كوتاه > تنهاي تنها - مهدي بهروزي

Comments Showing 1-21 of 21 (21 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
تنها ي تنها


صداي زنگ تلفن تمام فضاي سالن را پر كرده بود. بعد از پخش شدن پيغام دستگاه صداي تلفن كننده به گوش مي رسيد.
- د آخه مرد حسابي. آقاي استاد! ما مثلا قرار داد داريم. كجا يك دفعه غيبت زده؟ اين براي بار هزارم هست كه دارم تماس مي گيريم. پروژه داره نابود مي شه. همه سكانس ها رو گرفتيم الا سكانساي تو رو. معلومه كجا غيبت زده. الو. الو.
وصداي بوقي نشان دهنده نا تمام ماندن حرفهاي مرد خشمگين آن طرف خط بود. بايد چرخي توي اتاق ها مي زدم. برعكس هميشه هيچ بويي به مشام نمي رسيد. اتاق ها تاريك تاريك بودند. از ميان درز پرده آشپزخانه نوري كم سو به داخل مي تابيد و درست تا روي ظرفشويي مي رفت. ظرفشويي مملو بود از ظرفهاي چرك و نشسته. باقي مانده غذاهاي روي ظرفها كپك زده بود. اما هيچ بويي به مشام نمي رسيد.
دوباره شروع كردم به گشتن توي خانه. باز هم همه جا تاريك بود. هيچ صدايي به گوش نمي رسيد الا سر و صدايي كه توي راهرو بود. همهه ها. پچ پچ ها. و در زدن هايي كه هر نيم ساعت يك بار تكرار مي شد.
صداي زنگ مي آمد. ممتد و مكرر و اين شده بود رسم اين چند روزي كه نمي دانم چند روز بود. هر يك ساعتي كسي زنگ مي زد. صداي زنگ توي همه اتاق ها مي پيچيد، دقايقي تكرار مي شد و دوباره انگار نه انگار كه كسي لختي قبل داشت زنگ اين خانه را مي زد.
گل گلدان ديفن باخياي كنار كتابخانه از زور بي آبي ترك خورده بود و سر برگهاي نازك تر اندكي به زردي مي زدند. صداي قناري هم از ميان ميله هاي قفس شنيده نمي شد. توي جاي آب هيچ آبي نبود و ارزن ها درست درست و پرك پرك شده وسط قفس پراكنده بودند و قناري انگار خوابيده بود.
صداي زنگ تلفن باز سكوت تازه شده سالن را شكست. براي چندمين بار پيغام دستگاه پخش شد و بعد از يك بوق، صداي آن طرف خط شنيده شد:
- استاد! استاد! كجا هستيد؟ تلفن همراهتان چند روز هست كه خاموشه. فكر كنم براي بار صد و دوازدهم هست كه دارم پيغام مي ذارم. استاد قرار هفته گذشته رو كه تشريف نياورديد. قرار فردا رو لا اقل فراموش نكنيد. استاد تورو خدا اگه صدامو شنيدين حتما باهام تماس بگيريد.
صدايش مي لرزيد. مضطرب و نگران بود. حالا نمي دانم نگران كارهاي خودش و برنامه هايي كه ريخته بود يا اينكه نگران من شده بود. اما صدايش مي لرزيد. همان دخترك شوخ چشمي كه هر چه كه مي گفت دو تايش استاد بود. بايد لا اقل جواب او را مي دادم. نبايد اينقدر در نگراني نگهش مي داشتم.
چه دخترك شوخ چشمي بود. با قد و بالايي موزون و صدايي كه حزن داشت. چشمهايي خوردني و موهايي قيمتي. صورتش مانند هلال ماه در اوج و خال لبش مثل مقارنه ماه و زهره.
دوباره شروع كردم به چرخي توي اتاق ها زدن. ديگر كم كم داشتم خسته مي شدم.از سالن به اتاق خواب، از اتاق خواب به كتابخانه، از آنجا به حمام و دوباره بر مي گشتم سر خانه اول، همانجاي اول، توي سالن، روي صندلي قديمي.، كنار گل ميز با چوب هاي مجارستاني و دوباره روي صندلي و دوباره چشم مي دوختم به صفحه تلويزيون كه سياه شده بود و نوشته هاي روي صفحه اش هر از چند گاهي جابه جا مي شد.
براي چندمين بار صداي در بلند شد اما اين بار طور ديگري در مي زدند.صداهاي نامفهوم پشت در بلند و بلند تر مي شد. انگار كسي داشت در را مي شكست. صداي خوردن چيزي سنگين به در را مي شنيدم و ناگهان در شكسته شد. نورها از هر طرف وارد سالن شدند. نورهاي زرد و سفيد و صداي قدمها بيشتر و بيشتر، بلند تر و بلند تر.
- از واحد عمليات به مركز. وارد محل شديم. متاسفانه بوي بد ناشي از .....




22/6/87
اصفهان




message 2: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments سلام
داستان هایی با پایان شک آور من رو یاد داستان های اهنری میندازه این نوشته ها خواننده رو فریب میدن و آخر داستان همه چیز رو ،رو میکنند. این نوع داستان ها همیشه از لحاظ تعداد خواننده ها حرف اول رو میزنن. ولی ارزش ادبی زیاد بالا یی ندارن.
این داستان ها رو بیشتر داستانهای مجله ای مینامند. نویسنده به جای اینکه یک خدا برای شخصیت ها پشت داستان باشه بیشتر توجه به خواننده میکنه که کنجکاوی اونو بیشتر تحریک کنه.
مهدی جان از این نوع روایت برای داستان کمتر استفاده کن.
مثل موپسان که فقط یه داستان،گردنبند، از همه داستاناش اینجوری بود. نه مثل اهنری که تقریبا تموم داستاناش این طوری بود و شورشو در آورده بود.
موضوع داستان شما بی مانند بود ومیتونستید خواننده رو مثل خودتون در جریان داستان قرار بدید. نه اونو گنگ و منگ از این اتاق به اون اتاق بکشونید
این جوری تنهای تنها بودن شخصیت اول تو کل داستان معلوم بود نه فقط آخر داستان.
موفق باشید


message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
سلام محمد جان
درست مي گوييد.
من در انتخاب نام براي داستان اشتباه كردم.
اين جور نوشتن هم فقط من باب تجربه كردن بود.
ممنون از نظرت.


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ببخشيد منظورتون رو نفهميدم چي رو بايد بيشتر به خواننده ها مي گفتم كه خودم مي دونم و اونا نفهميدن؟


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
آقا ممنون.
ولي زياد حالت خوب نيست پاشو برو بخواب.
... ، بوس ، لالا آ قربونش برم پاشو برو بخواب.



message 6: by Mehdi (last edited Sep 12, 2008 01:22PM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
نه نرو.
چون مي گيردت مي فرستدت امين آباد.
محمد حسين جون هركي دوست داري سعي كن بيشتر جدي باشي.
ازت ممنون مي شم.




message 7: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
خيلي خوبه.
باشه بريم.



message 8: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
منظورم از چشمهاي خوردني چشمهاي عسليه.
اما در مورد زن.
من فعلا زن ها رو در ذاستان هام يكسري شخصيتهاي فرعي در نظر مي گيرم.
اين نوع نگاه من به زن نيست.
بلكه نوع نگاه شخصيت اصلي داستان به زن هست.
در آينده اي نزديك داستاني با محوريت زن را هم اينجا خواهم گذاشت تا نوع نگاه من رو به زن از زاويه اي ديگر خواهي ديد.


message 9: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
به محمد حسين خوش بيان:
عزيز دلم. من همواره توي نوشتن به تصوير سازي ها و بيان واقعه با ادي يك تصوير قائل بوده و هستم.
اتفاقا نوشته هاي من نسبت به آنچه قبل تر ها مي نوشتم پسرفت هم كرده است.
و من نمي دانم تو چگونه آن جمله اول را براي خودت در سال گذشته آن گونه تصور كردي؟ من هيچ وقت حتي در انشا هاي دوران دبستانم هم آن طوري كه گفتيد نمي نوشتم.
بيش از 22 سال است دارم مي نويسم.
بزرگترين استاد نوشتن من مادري بود كه از 3 سالگي به من خواندن و نوشتن آموخت و تقريبا از سالگي وادارم كرد تا انشا بنويسم. داستان بنويسم و حتي شعر سپيد.
هيچ وقت آنگونه ساده انگارانه و آماتور كه تو تصور كردي ننوشته ام.
به غير از مادر براي نوشتن از محضر بزرگترين نويسندگان داخل نشين و خارج نشين ادبيات ايراني استفاده كرده ام.
خيلي از نوشته هايم را در كودكي و نوجواني آدمهايي مثل گلستان و مندني پور و گلشيري و آتشي و باباچاهي خوانده اند و اگر چه سرنوشتي بهتر از سطل آشغال در نياورده اند اما همان كه دليل به سطل زباله پرتاب كردنشان را برايم گفته اند لا اقل آنقدر يادم داده اند كه چطوري مي شود داستان نوشت و يا شعر گفت.
شما مطالعات خوبي داريد.
ذهن خلاقي داريد.
محفوظات خوبي هم داريد.
از ذوق و قريحه جالبي و كم نظيري هم برخوردار هستيد اما با عرض پوزش دماغتان زيادي باد دارد.
شوخي و شنگي از بخش هاي جدايي ناپذير سن و سال توست چرا كه بي تكلف و بي آلايش دنبال ايده آل هايي هستي كه در سن و سال من ديگر ايده آل نيست.
چنان دم را غنيمت مي شمردي و بر اسب تيز تك غرور سوار هستي كه فقط خودت را مي بيني و حتي به اسب كهر خوش ركابي هم كه سوارش شده اي فكر نمي كني چه برسد به اسب سوارهايي كه از كنارشان به تگ مي گذري و يا سنگلاخهايي كه نعل اسبت را دارند مي تركانند.
7 سال ديگر كه به اين منزلي كه من هستم برسي كه تازه من 7 منزل از تو جلوتر رفته ام خواهي فهميد كه من امروز چه مي گفتم.

بلندي از او يافت كو پست شد
در نيستي كوفت تا هست شد
و اين آخر كار قطره تنهايي بود كه در دل صدف به مروارديد تبديل شده بود.
و ما امروزه فقط دنبال پيدا كردن الماسيم و نه دنبال مرواريد شدن.

موفق باشي دوست عزيز.



message 10: by [deleted user] (new)

داستان غمگيني بود
اما قشنگ بود
چون حاشيه نرفته بود
مقدمه نچيده بود
و اگه فيلم ميشد
ميشد يك فيلم ترسناك
موفق باشين آقا مهدي


message 11: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون از نظرتون دلارام خانم.
براي فيلم شدن خيلي خام بود.
يك فيلم چه كوتاه و چه بلند نياز به دكوپاژ بر اساس تصويرسازي هاي خيلي بيشتري داره.
ممنون.



message 12: by Mehdi (last edited Sep 13, 2008 05:34AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
خود گويي و خود خندي چه خواجه اي!

اميدوارم همينطوري كه مي گويي باشد.
اما ظرافت و شوخ طبعي با نيش و كنايه تفاوت دارد.
حافظ ملامتي شوخ طبعي اش از باب ملامت بود.



message 13: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
در ضمن جناب محمد حسين خان خوش بيان
شما در مورد نوشته من در مثلا يك سال پيش قضاوت كرديد.
شما به من و نوع نوشتن من توهين كرديد.
براي من نوشتن با ننوشتن فرق دارد.
به من ارتباطي اصلا ندارد كه براي شما نوشتن با ننوشتن فرق دارد يا ندارد.
به هر حال هم عقل و هم عرف تاييد مي كنند كه شوخ طبعي نبايد ديگران را آزار بدهد.
شوخي طبعي كه باعث آزار ديگران بشود ديگر شوخ طبعي نيست.
شما كه ظاهرا به مباحث روانشناسي واقف هستيد مي توانيد نام هاي متعدد آن را در ميان اصطلاحات مختلف روانشناسي پيدا كنيد.



message 14: by Elnaz (new)

Elnaz | 326 comments سلام
پايان غير منتظره اي داشت
با عرض پوزش بايد بگم من از داستان زيباترين منظره شهره تون بيشتر خوشم اومد
نمي دونم چرا وقتي داستان هاي شما رو مي خونم احساس مي كنم دارم قسمتي از يك فيلم نامه رو مي خونم

موفق باشيد


message 15: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
به محمد حسين خوش بيان عزيز:
اونو نگفتم كه تو اينا رو بگي.
من كوچيكتم اما در اوقاتي زبانت از حد شوخي و شنگي مي گذرد و آزار .

به سركار خانم الناز:
به هر حال هر خواننده اي از اثري خوشش مي آيد. اينكه آن داستان در ذهنتان مانده بود تا اينجا هم يادي از آن بكنيد مايه مباهات است.
موفق باشيد.


message 16: by mohammad (last edited Sep 13, 2008 11:15AM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments مجددا داستانتونو خوندم نمیدونم چرا حس کردم جای یک گربه توی داستان خالیه.
در مورد سوالتون که پرسید
اینکه نویسنده میدونه راوی مرده ولی خواننده نمیدونه


حالا اگر قسمتی از داستان برای خواننده مجهول بمونه خوبه ولی حرف از کل داستان میزنیم،نوعی فریب کاری برای جذاب کردن داستان .
داستان جذاب میشه ولی اون حرفهایی که می خواید واقعا بزنید در مرتبه اهمیت کمتری برای خواننده قرار میگیره.



message 17: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون محمد جان.
من حرف خاصي توي اين داستان نمي خواستم بزنم.
جز گفتن و انظار دادن در مورد تنهايي.
اينكه آدم هاي ديگر تا وقتي سراغ كسي را مي گيرند كه باهاش كار داشته باشند.
اينكه همسايه ها در خانه طرف را مي زنند تا بفهمند بوي بد داخل ساختمان از چيه.
كسي كاري با خود طرف نداره.
من چيزي بيش تر از اين نمي خواستم بگم.
در ضمن من مخاطب رو فريب ندادم.
اون پنهان كاري به خاطر اين هست كه خواننده يك مقداري فكر هم بكنه.
ممنون از نظرت دوست عزيز.


message 18: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments در مورد پنهان کاری عرض می کنم
این پنهان کاری خواننده رو وادار میکنه که فکر کنه ولی نه در مورد اینکه همسایه ها به همسایه خود توجه نمی کنند و یا اینکه اينكه آدم هاي ديگر تا وقتي سراغ كسي را مي گيرند كه باهاش كار داشته باشند

بلکه فکر خواننده روی این میره که جریان چیه؟.
یا آخرش چی میشه ؟


message 19: by Mehdi (last edited Sep 14, 2008 07:25AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
آقا محمد اگر هر دوتاي اينا بوده باشه و يا شايد چيزهاي ديگه اشكالي داره؟


message 20: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments نه اشکالی نداره
من فقط میگم این نوع نوشته به شرطی که تو کل نوشته هاتون کم باشه بهتره
وگرنه آثاری غول پیکر هستند مثل ،هدیه مغان، که علاوه بر پایان تکان دهنده هزاران حرف برای گفتن دارن.



message 21: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون از راهنماييت.
چشم حتما متوجه به اين موضوع هستم.
البته در برخي از جاها همين طور كه گفتيد اين موضوع خيلي هم پر رنگ هست.


back to top