داستان كوتاه discussion

32 views
نوشته هاي ديگران > لباس نو - ويرجينيا ولف

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (last edited Sep 09, 2008 11:02PM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
برگردان: فرزانه قوجلو


ميبل از همان اول به سر و وضع خود جداً شك داشت، همان موقع كه داشت شنلش را درمي‌آورد و خانم بارنت، با دادن دادن آينه به دستش و وررفتن به برس و شايد تا حدي جلب توجه او به همة وسايلي كه براي مرتب كردن و آرايش مو، صورت و لباس لازم است، كه روي ميز آرايش موجود بود، اين شك را تأييد كرد ـ اين كه سر و وضعش دست نبود، اصلاً درست نبود، و وقتي از پله‌ها بالا مي‌رفت اين شك قوت بيشتري گرفت و به او تلنگر زد، همين اعتقاد را داشت وقتي با كلاريسا دالووي احوال پرسي كرد، بعد يك راست به انتهاي اتاق رفت، به كنجي تاريك كه آينه‌اي آويزان بود و نگاه كرد. نه! درست نبود. و يك مرتبه همة آن بدبختي كه مي‌كوشيد مخفي‌اش كند، نارضايتي همين ـ احساسي كه از زمان بچگي داشت، اين كه از ديگران پايين تر بود ـ در او سربرآورد، بي‌امان، ظالمانه، با شدتي كه نمي‌توانست آن را پس براند، برخلاف شب‌هايي كه در خانه از خواب بيدار مي‌شد، آثار بارو يا اسكات را مي‌خواند چرا كه واي ـ الآن همه از زن و مرد دارند فكر مي‌كنند ـ « اين چيه كه ميبل پوشيده؟ چه زشت شده! چه لباس جديد بدتركيبي!» همان‌طور كه پيش مي‌آمدند پلك‌هايشان مي‌پريد و سعي مي‌كردند با او روبرو نشوند. بي‌كفايتي بيش از حد خودش، بزدلي‌اش، خانوادة بي‌اصل و نسبش باعث افسردگي او مي‌شد و يك مرتبه تمام اتاق پذيرايي، جايي كه ساعت‌ها با آن خياط ريزجثه دربارة اين كه چطور بايد باشد نقشه ريخته بود، به نظرش پست و تنفر آور آمد و اتاق پديرايي خودش مستعمل و خودش نيز كه موقع بيرون رفتن دستي به نامه‌هاي روي ميز تالار زده و با ژست گفته بود« چقدر كسل كننده » به نظرش مسخره مي‌رسيد. اكنون همة اين‌ها بي‌نهايت احمقانه، مبتذل و دهاتي مي‌نمود. درست همان لحظه‌اي كه به اتاق نشيمن خانم دالووي قدم گذاشت، همة اين‌ها كاملاٌ منهدم شده، برملا شده، تركيده بود.
آن شبي كه ميبل در برابر فنجان چاي خود نشسته بود و دعوت خانم دالووي را دريافت كرد، با خود فكر كرد نمي‌تواند شيك پوش باشد. مسخره بود كه حتي وانمود كند ـ مد يعني برش، يعني سبك، يعني حداقل سي سكه طلا ـ اما چرا اصيل نباشد؟ چرا به هر جهت خودش نباشد؟ و در همان حال كه بلند مي‌شد كتاب قديمي ‌مد مادرش را برداشت، كتاب مد پاريسي زمان ناپلئون را، و با خود فكر كرده بود چقدر آن وقت‌ها برازنده‌تر، موقرتر و زنانه‌تر بودند و همين‌طوري خودش را آماده كرد ـ واي احمقانه بود كه بخواهد شبيه آنها باشد، در واقع خود را به خاطر فروتني و مد قديمي‌و دلربايي‌اش ستود و بدون هيچ ترديدي تسليم خود شد، تسليم خودستايي‌اش، كه همين سزاوار عقوبت بود،
و با همين شكل و شمايل بيرون رفت. اما جرأت نداشت در آينه نگاه كند، نمي‌توانست با كل آن وحشت روبرو شود ـ لباس ابريشمي‌از مد افتادة زرد رنگ با آن دامن بلند و آستين‌هاي دراز و بالا تنه و همة چيزهاي ديگري كه در آن كتاب مد فريبنده به نظر مي‌رسيد، اما نه در تن او، نه در بين اين آدم‌هاي معمولي. حس مي‌كرد مثل مدل‌هاي خياطي شده كه جوان‌ها در آن سنجاق فرو مي‌كنند.

ادامه در كامنت بعد...


message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ادامه ...
-----------
رز شاو كه او را با همان لب و لوچه‌اي كه ميبل انتظارش را داشت سرتاپا برانداز مي‌كرد گفت« اما عزيزم خيلي خوشگل شدي! » رز خودش مثل هميشه طبق آخرين مد لباس پوشيده بود، درست مثل بقيه.
ميبل فكر كرد ما همه مثل مگس‌هايي هستيم كه سعي مي‌كنند از لبة نعلبكي بالا بروند و اين عبارت را با خودش تكرار كرد انگار داشت صليب مي‌كشيد، انگار به دنبال وردي مي‌گشت كه اين رنج را از بين ببرد، اين عذاب را قابل تحمل كند، وقتي در عذاب بود عباراتي از شكسپير، جملاتي از كتاب‌هايي كه مدت‌ها قبل خوانده بود ناگهان به ذهنش خطور مي‌كرد و او بارها و بارها تكرارشان مي‌كرد. تكرار كرد« مگس‌هايي كه سعي مي‌كنند بالا بروند » اگر مي‌توانست اين عبارت را به حد كافي تكرار مي‌كرد تا خود را وادارد كه مگس‌ها را ببيند، آن وقت مي‌توانست بي‌حس، خنك و منجمد و گنگ شود. اكنون مگس‌ها را مي‌ديد كه آهسته و با بال‌هايي چسبيده به هم از لبة نعلبكي پر از شير بالا مي‌روند و او باز هم بيش از پيش سعي كرد ( در جلوي آينه ايستاده بود و به رز شاو نگاه مي‌كرد ) تا خود را وادارد رز شاو و ديگران به شكل مگس‌هايي ببيند كه سعي مي‌كنند از چيزي بيرون بيايند يا داخل چيزي شوند، مگس‌هايي ناچيز، بي‌ارزش و پرتلاش. اما نمي‌توانست آنها را، باقي مردم را اين طور ببيند، خودش را اين‌طور مي‌ديد ـ مگس بود و ديگران سنجاقك، پروانه، حشرات زيبا كه مي‌رقصيدند، پر مي‌زدند، مي‌چرخيدند، در حالي كه او به تنهايي خود را از نعلبكي بالا مي‌كشيد. ( رشك و كينه، منفورترين گناهان، معايب اصلي او بودند.) گفت« حس مي‌كنم مگسي پير، زهوار دررفته و شلخته‌ام.» ، رابرت هيدن را واداشت تا بايستاد و حرفش را بشنود كه مي‌كوشيد با كلماتي آبكي و بي‌ارزش به خود اطمينان دهد و وانمود كند كه چقدر خونسرد و چقدر بذله گوست، كه اصلاً از چيزي ناراحت نيست. و طبيعتاً رابرت هيدن در پاسخ چيزي گفت، كاملاً مؤدبانه، كاملاًرياكارانه، كه او بلافاصله آن را تشخيص داد، و همان‌طور كه هيدن مي‌رفت ( باز هم از روي كتاب ) به خود گفت« دروغ، دروغ، دروغ!» چرا که به نظر ‌او مهماني‌ها يا همه چيز را واقعي مي‌كردند يا كمتر واقعي. در يك آن تا اعماق قلب هيدن را ديد، باطن همه چيز را ديد. حقيقت را ديد. حقيقت همين بود، اين اتاق پذيرايي، خويشتن او و آن ديگري كه كاذب بود، كارگاه كوچك خياطي دوشيره ميلان واقعاً به طرزي وحشتناك گرم، خفه و مبتذل بود. بوي پارچه و كلم پخته مي‌داد و با اين وجود، وقتي دوشيزه ميلان آينه را به دستش داد و او خودش را لباس پوشيده در آينه ديد، شادي زايد الوصفي به قلبش راه یافت. غرق در نور، هستي دوباریافت. دور از همة دلواپسي‌ها و دلهره‌ها، اكنون تصوير رويايي خودش را مي‌ديد ـ زني زيبا. فقط براي يك لحظه ( جرأت نداشت بيشتر نگاه كند، دوشيزه ميلان مي‌خواست دربارة قد دامن بداند ) به او نگاه كرد، در چارچوب ماهوني آينه بود، دختري با موهاي خاكستري، لبخندي مرموز، دلربا، درون خودش، روح خودش، و فقط غرور نبود، صرفاً خودپسندي نبود كه او را واداشت تا تصوير خودش را خوب، لطيف و حقيقي بپندارد. دوشيزه ميلان گفت كه دامن را نمي‌توانست از اين بلندتر كند، اگر قرار است دامن باشد، با چيني در پيشاني او را سرتاپا برانداز كرد و گفت گه دامن بايد كوتاه‌تر مي‌شد و ناگهان احساس كرد از ته دل دوشيزه ميلان را دوست دارد و چيزي نمانده بود از سر دلسوزي براي او كه با دهاني پر از سوزن، چهرة سرخ و چشم‌هاي از حدقه در آمده روي كف اتاق مي‌خزيد، گريه كند؛ براي اين كه انساني براي انساني ديگر بتواند چنين كند، و در آن لحظه همه را صرفاً انسان مي‌ديد، و خودش را كه آمادة رفتن به مهماني مي‌شد و دوشيزه ميلان كه روكش قفس قناري را مي‌كشيد يا مي‌گذاشت قناري دانه‌اي را از بين لب‌هاي او نوك بزند و اين فكر، فكر به اين جنبة سرشت بشر و شكيبايي و بردباري و خرسندي‌اش از چنين خوشي‌هاي كوچك، ناچيز، مبتذل و بي‌ارزش او را به گريه انداخت.

ادامه در كامتت بعد..



message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ادامه ....
----------
و حالا همه چيز ناپديد شده بود. لباس، اتاق، عشق، ترحم، آينة قاب‌دار و قفس قناري ـ همگي ناپديد شده بودند و او اين‌جا در كنج اتاق پذيرايي خانم دالووي بود، عذاب مي‌كشيد، چشم‌هايش كاملاً در برابر واقعيت باز شده بود. اما چقدر آدمي ‌با اين سن و سال و با داشتن دو بچه بايد حقير، ضعيف‌النفس و كوته‌بين باشد كه اين‌قدر به اين چيزها اهميت بدهد و اين‌قدر متكي به عقايد ديگران باشد و براي خودش اصولي نداشته باشد و نتواند مثل بقية مردم اظهار نظر كند و بگويد« شكسپير هست! مرگ هست! ما همه مثل كپك‌هاي روي بيسكويت ناخداها هستيم ـ بگذار مردم هر چه مي‌خواهند بگويند.»
خود را از روبرو در آينه ديد، تلنگري به شانة چپ خود زد؛ در اتاق به راه افتاد، انگار نيزه‌ها از هر طرف به سوي لباس زرد رنگش پرتاپ مي‌شد. اما به جاي آنكه عصباني‌تر يا غمگين‌تر شود، همان كاري كه احتمالاً رز شاو مي‌كرد ـ وضعيتي كه اگر رز شاو گرفتارش مي‌شد، حال رز مثل ملكه بوديكا1 به نظر مي‌رسيد ـ مسخره به نظر مي‌آمد، و از خود مطمئن و مثل دختر مدرسه‌اي‌ها با خنده‌اي ساده‌لوحانه و با حالتي قوز كرده سراسر اتاق را طي كرد، مثل سگي كه كتك خورده باشد و به یکی تصاوير، يكي از گراورها نگاه كرد. انگار آدمها به مهماني مي‌روند تا به عكس‌ها نگاه كنند! همه علت كار او را مي‌دانستند ـ از شرمندگي بود، از سر حقارت.
با خود گفت« حالا مگس در نعلبكي است، درست در وسط آن و نمي‌تواند از آن بيرون بيايد و شير» همان‌طور كه به تابلو زل زده بود فكر كرد«بال‌هاي آن را به هم چسبانده.»
به چارلز برت گفت«خيلي از مد افتاده است!» او را واداشت در حالي كه مي‌خواست با كس ديگري حرف بزند همان جا بايستد ( كاري كه چارلز از آن متنفر بود.)
منظورش اين بود، يا سعي مي‌كرد به خود بقبولاند كه منظورش اين بود كه تابلو از مد افتاده بود نه لباس او. و يك كلمة تحسين آميز، يك كلمة محبت آميز از جانب چارلز مي‌توانست همه چيز را ار در آن لحظه براي او تغيير دهد. اگر فقط گفته بود« ميبل؛ امشب دلربا شده‌ي!» همة زندگي اش تغيير كرده بود. اما ميبل بايد صادق و روراست مي‌بود. ارلز اصلاٌ چنين چيزي نگفت. او تجسم بدخواهي بود. هميشه درون آدم‌ها را مي‌ديد، به خصوص آنهايي را كه احساسي از حقارت، ابتذال و كوته فكري در خود داشتند.
چارلز گفت « ميبل لباس نو پوشيده!» و اين طوري مگس بيچاره كاملاً به وسط نعلبكي غلتيد. ميبل فكر كرد كه چارلز واقعاً دلش مي‌خواست او غرق شود. اين مرد اصلاً قلب نداشت، محبتش بي‌اساس بود فقط تظاهر به دوستي مي‌كرد. دوشيزه ميلان بسيار واقعي‌تر، بسيار مهربان‌تر بود. كاش آدم‌ها هميشه همين‌طور احساس مي‌كردند و به آن مي‌چسبيدند. از خودش پرسيد« چرا» با عصبانيت جواب چارلز را داد و به او فهماند كه از كوره در رفته است يا به قول چارلز« به هم ريخته بود» ( كمي‌به هم ريخته‌اي، اين را گفت و رفت كه با زني آن طرف‌تر به او بخندد ) از خودش پرسيد«چرا من نمي‌توانم هميشه یك جور احساس داشته باشم، مطمئن باشم كه حق با دوشيزه ميلان است و چارلز اشتباه مي‌كند و به همين بچسبم، دربارة قناري و ترحم و عشق اطمينان داشته باشم و به محض ورود به اتاقي پر از جمعيت سرخورده نشوم؟ باز شخصيت منفور، ضعيف و متزلزل او ظاهر شد كه هميشه در لحظة حساس مي‌آمد و به هيچ روي به صدف شناسي، واژه شناسي، گياه شناسي، باستان شناسي، به كشت سيب زميني و تماشاي رشد آنها مثل مري دنيس، مثل ويولت سرلي علاقمند نبود.
بعد خانم هولمن كه ديد او آن جا ايستاده روي سرش هوار شد. البته، چيزي مثل لباس مورد توجه خانم هولمن نبود، او كه هميشه بچه‌هايش يا از پله‌ها مي‌افتادند و يا سرخك مي‌گرفتند. آيا ميبل مي‌توانست به او بگويد ويلاي المتروپ براي اجاره در ماه آگوست و سپتامبر خالي بود؟ واي اين گفتگويي بود كه او را بي‌نهايت كسل مي‌كرد! ـ عصباني مي‌شد از اين كه مي‌ديد مثل معاملات ملكي‌ها يا نامه‌سان‌ها با او رفتار مي‌كنند. فكر كرد ارزشي ندارد كه سعي كني به چيزي چنگ بيندازي، چيزي سخت، چيزي واقعي، در همان حال سعي مي‌كرد تا به پرسش‌هايي در مورد حمام و بخش جنوبي و آب گرم خانه پاسخ‌هايي معقول بدهد و در تمام مدت مي‌توانست تكه‌هايي كوچك از لباس زرد رنگش را در آينة گرد ببيند كه آنها را به اندازة دكمة كفش يا بچه قورباغه در مي‌آورد؛ و تعجبآور بود كه ببيني همة اين تحقير و عذاب و ازخودبيزاري و تلاش و فراز و نشيب سودايي احساسات در چيزي به اندازة يك سكة سه پني جاي مي‌گرفت. و عجيبتر آن كه اين چيز، اين ميبل وارينگ، تنها بود، جدا از همه و گرچه خانم هولمن ( دكمة سياه ) به سويش خم شده بود و مي‌گفت كه چطور قلب پسر بزرگش بر اثر دويدن زياد ناراحت شده، مي‌توانست او را هم كاملاٌ مجزا در آينه ببيند و غيرممكن بود كه لكة سياه، خم شده به جلو، با حركت دست‌ها، بتواند احساسش را به آن لكة زرد، تنها و غرق در خود، منتقل كند، با اين وجود باز هم تظاهر مي‌كردند.
«پس نمي‌شود پسرها را ساكت كرد!» ـ اين همان چيزي بود كه مي‌شد گفت.



ادامه در كامنت بعد...


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ادامه...
-----------
و خانم هولمن كه هيچ‌وقت نمي‌توانست به آن ميزان همدردي كه مي‌خواست برسد و هر همدردي هرقدر كوچك حريصانه چنگ مي‌زد انگار كه حقش باشد ( اما مستحق بيش از اين بود چرا كه امروز صبح دخترش با زانوي ورم كرده آمده بود ) اين همدردي كوچك را كه به او ارزاني مي‌شد با سوءظن و از ناچاري گرفت، انگار كه پشيزي گيرش آمده باشد، در حالي كه بايد يك ليرة طلا نصيبش مي‌شد و آن را در كيفش گذاشت، بايد به همين بسنده مي‌كرد، هر چند ناچيز بود و فقيرانه، دوران سختي بود، بسيار سخت و خانم هولمن آزرده و وزوزكنان داستان زانوي ورودم كردة دخترش را ادامه داد. اين ولع، اين هياهوي آدم‌ها، مثل خيل قره قازها كه سروصدا مي‌كنند و بال‌هايشان را به نشانة همدردي تكان مي‌دهند ـ غم انگيز بود. اگر كسي مي‌توانست آن را احساس كند و فقط تظاهر نمي‌كرد كه حسش مي‌كند!
اما او امشب با اين لباس زرد نمي‌توانست يك قطره ديگر همدردي نثار كند، تمام همدردي‌ها، تمامش را براي خودش مي‌خواست. مي‌دانست ( همچنان در آينه نگاه مي‌كرد، در آن بركة آبي رنگ مرگبار برملاكننده غوطه مي‌خورد ) كه محكوم است، منفور است، همين طوري در گنداب رها شده بود، همه‌اش به خاطر اين كه موجودي ضعيف بود، موجودي متزلزل و به نظرش مي‌رسيد كه لباس زرد رنگ عقوبتي سزاوار او بود و اگر مثل رز شاو لباس پوشيده بود، لباسي سبز، زيبا و چسبان با آن تزئينات پر قو لياقت همان را داشت؛ و فكر كرد كه راه گريزي براي او نبود ـ هيچ راه فراري. اما روي هم رفته تقصير او نبود. وقتي عضوي هستي از يك خانوادة ده نفره، وقتي هيچ وقت به اندازة كافي پول نداري، هميشه در تنگناي مالي به سر مي‌بري و مادرت قوطي‌هاي بزرگ حمل مي‌كند و لبه‌هاي كفپوش پلكان پوسيده است و مصيبت‌هاي ناچيز خانوادگي يكي پس از ديگري پيش مي‌آيد ـ نه اين كه فاجعه اي باشد، كار گوسفند داري به شكست انجاميد، اما نه كاملاً؛ برادر بزرگ‌ترش با دختري از خانواده‌اي پايين وصلت كرد اما نه خيلي پايين‌تر ـ عشقي در كار نبود، هيچ چيز فوق‌العاده‌اي در هيچ يك از آنها وجود نداشت. محترمانه در خانه‌هاي كنار ساحل مي‌پوسيدند. همين حالا هم هر كدام از خاله‌هايش در پلاژ آب معدني دراز كشيده بودند كه پنجره‌هايش هم كاملاً رو به دريا باز نمي‌شد. اوضاع آنها اين طوري بود ـ هميشه بايد به همه چيز يك‌وري نگاه كنند. و خودش هم همين كار را كرده بود او هم درست مثل خاله‌هايش بود. با آن همه رويا كه دربارة زندگي در هندوستان در سر داشت، اين كه با قهرماني چون سرهنري لارنس، باني يك امپراطوري، ازدواج كند ( هنوز هم با ديدن يك هندي دستار به سر پر از خيال‌هاي عاشقانه مي‌شد )، كاملاٌ ناكام مانده بود. با هيوبرت ازدواج كرد، با سمتي مطمئن و دائمي ‌به عنوان كارمند دون پاية دادگاه و روزگار را بردبارانه و درخانه اي كوچك سر مي‌كردند، بدون خدمتكارهاي درست و حسابي، قورمه مي‌خوردند و وقتي خودش تنها بود، فقط نان و كره، اما گاهي ـ خانم هولمن از او گذشت، با اين فكر كه او خشك‌ترين، بي‌احساس ترين آدم و نيز بدلباس ترين آدمي‌بود كه تا به حال ديده بود و مي‌رفت كه براي همه از ظاهر خيال انگيز ميبل بگويد. گاهي ـ ميبل وارينگ كه در كاناپة آبي رنگ تنها مانده بود و با كوسن بازي مي‌كرد تا خود را سرگرم نشان دهد، چرا كه نمي‌خواست پيش چارلز برت و رز شاو برود كه داشتند كنار بخاري مثل زاغچه‌ها گپ مي‌زدند و شايد هم به او مي‌خنديدند، فكر كرد ـ گاهي هم لحظاتي لذت بخش پيش مي‌آمد، مثل وقتي آن شب در رختخواب كتاب مي‌خواند، يا روز عيد پاك كنار دريا و روي ماسه‌ها زير نور خورشيد ـ بهتر است همين را به خاطر آورد ـ انبوهي از ني‌هاي كمرنگ مرداب كه چون نيزه‌هايي رو به آسمان افراشته شده بودند، آسماني كه مثل پوستة تخم مرغ صاف و آبي بود، آن قدر سفت، آن قدر محكم، بعد ترنم امواج، مي‌خواندند ـ « هيس، هيس » و داد و فرياد بچه‌ها كه پارو مي‌زدند ـ بله لحظه‌اي آسماني بود و او احساس كرد در دست‌هاي الهه‌اي آرميده كه همان جهان بود، الهه‌اي كمي‌سنگدل اما بسيار زيبا و او بره‌اي كوچك بود بر محراب ( گاهي اين چيزهاي احمقانه به ذهن آدمي‌خطور مي‌كند و عيبي هم ندارد تا زماني كه براي كسي بازگويشان نكند ). و همين‌طور هيوبرت وقتي او انتظارش را نداشت ـ وقتي داشت گوشت ناهار روز يكشنبه را مي‌بريد، بي هيچ دليلي، نامه اي را باز مي‌كرد، به اتاقي وارد مي‌شد ـ لحظاتي قدسي، وقتي به خود مي‌گفت ( چرا كه او هيچ وقت چنين چيزهايي را به كس ديگري نمي‌گفت )، « همين است. بالاخره اتفاق افتاد. همين است! » و گاهي برعكس آن همه چيز همين قدر حيرت آور بود ـ يعني وقتي ترتيب همه چيز را داده بودند ـ موسيقي، هوا، تعطيلات، همة دلايل شادي يك جا جمع شده بود ـ بعد اتفاقي نمي‌افتاد. خوشحال نبودي، همه چيز يكنواخت بود، فقط يكنواخت، همين.


ادامه در كامنت بعد...


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ادامه ....
-----------

باز هم بي ترديد احساس بدبختي مي‌كرد! هميشه مادري پريشان، ضعيف و ناراضي بود، همسري متزلزل، كه از يك جور هستي كمرنگ گيج بود، بدون چيزي روشن يا بارز، هيچ چيزش بهتر از بقية چيزها نبود، مثل همة خواهرها و برادرهايش، شايد به غير از هيوبرت ـ همگي موجوداتي بيچاره وبي‌مايه بودند كه هيچ كاري نمي‌كردند. بعد در ميان اين زندگي كند و خزنده وار، ناگهان او بر سينة امواج بود. آن مگس بيچاره ـ كجا آن داستان را دربارة مگس و نعلبكي خوانده بود كه حالا به خاطرش مي‌آمد؟ با تقلا بيرون آمد. بله چنين لحظاتي هم داشت. اما حالا او چهل ساله بود، اين لحظات روز به روز كمتر پيش مي‌آمدند. به تدريج از تقلاي بيشتر فروماند. اما اين رقت انگيز بود! نمي‌شد آن را تحمل كرد! به اين صورت از خودش شرمنده مي‌شد!
فردا به كتابخانة لندن مي‌رود، كاملاٌ تصادفي كتابي شگفت انگيز، سودمند و حيرت آور پيدا مي‌كند، نوشتة فردي روحاني، نويسنده اي امريكايي، كه كسي نامش را نشنيده باشد؛ يا در خيابان استراند راه مي‌رود و اتفاقاً به سالني مي‌رسد كه یك معدنچي از كار خود در معدن حرف مي‌زند و ناگهان ميبل به آدم جديدي بدل مي‌شود. كاملاً تغيير شكل مي‌دهد، اونيفورم به تن مي‌كند؛ او را خواهر مي‌نامند؛ ديگر هيچ وقت به لباس فكر نمي‌كند. و پس از آن ديگر اهميتي به چارلز برت و دوشيزه ميلان و اين اتاق و آن اتاق نمي‌دهد؛ انگار براي هميشه، روز از پس روز، زير نور آفتاب دراز كشيده‌ یا گوشت مي‌برد. همين است!
به اين ترتيب از روي كاناپة آبي رنگ بلند شد و دكمة زرد در آينه نيز بلند شد و او دستش را براي چارلز و رز شاو تكان داد تا نشان دهد كه ذره اي به آنها متكي نيست و دكمة زرد از آينه بيرون آمد و همان‌طور كه به سوي خانم دالووي مي‌رفت همة نيزه‌ها در سينه اش جمع شد، گفت« شب خوش »
خانم دالووي كه هميشه خوش مشرب بود گفت «چقدر زود مي‌رويد.»
ميبل وارينگ گفت« متأسفم كه بايد بروم. اما» با صداي ضعيف و لرزان خود كه وقتي سعي مي‌كرد به آن استحكام بخشد فقط مضحك مي‌شد اضافه كرد« اما به من خيلي خوش گذشته است.»
در راه پله‌ها به آقاي دالووي هم گفت « به من خوش گذشت. »
در حالي كه از پله‌ها پايين مي‌رفت با خود گفت « دروغ، دروغ، دروغ! درست داخل نعلبكي! » با خود چنين گفت و از خانم بارنت براي كمكي كه به او مي‌كرد ممنون شد و خودش را در آن شنل چيني كه بيست سال آزگار مي‌پوشيد پيجيد و پيجيد و پيجيد.



از کتاب بانو در آیینه - ویرجینیا ولف - نشر نگاه


منبع: سايت ديباچه
http://www.dibache.com/text.asp?cat=3...
حروف‌چین: فریبا حاج دایی

زير نوشت:

-( Boudicca) Boadica 1ملكة Iceni حدود 100 سال پيش از ميلاد مسيح و در زمان تجاوز روميان به بريتانيا




back to top