شعر سـپـيـد discussion

44 views
شفیعی کدکنی

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Hadi (new)

Hadi | 130 comments Mod

آخرین برگ سفرنامه ی باران

این است

که زمین چرکین است





message 2: by Hadi (new)

Hadi | 130 comments Mod
عبور


سفر ادامه دارد و شب از کناره می رود
گریوه ها و دشت های رهگذر
دوباره شکل یافتند و روشنی
که آفریدگار هستی است
دوباره آفریدشان
سفر ادامه دارد و من از دریچه ی ترن
به کوه ها و دشت ها سلام عاشقانه ای
که جویبار جاری و
جوان روشنی ست
در کویر پیر سوختن
روانه می کنم
لطافت هوای بانداد را
ز گیسوان دختری که از میان پنجره
فشانده موی نرم خویش را به دوش باد
روایتی رها و عاشقانه می کنم
سفر ادامه دارد و در آستان صبحدم
درخت های پسته در کنار راه
سکوت سبز خویش را به آب داده اند
و رشد سالیانه ی ستک های ترد را
پس از تحمل عبوس یک درنگ قهوه ای
به ابر و باد و آفتاب داده اند
سفر ادامه دارد و میان بهت دشت ها
کبوتران وحشی از میان حلقه های چاه
نگاه های حیرت اند سوی آسمان
که می روند و می روند و می روند
فراتر از یقین بدان سوی گمان
سفر ادامه دارد و
پیام عاشقانه ی کویر ها به ابرها
سلام جاودانه ی نسیم ها به تپه ها
تواضع لطیف و نرم دره ها
غرور پک و برف پوش قله ها
صفای گشت گله ها به دشت ها
چرای سبز میش ها و قوچ ها و بره ها
سفر ادامه دارد و بهار با تمام وسعتش
مرا که مانده ام به شهر بند یک افق
به بی کرانه می برد
و من به شکر این صفا و
این رهایی رهاتر از خدا
تمام بود خویش را
که لحظه ای ست از ترنم غریب سیره ای
نثار بی کرانی تو می کنم
زمان ادامه دارد و سفر تمام می شود





message 3: by Shirin (new)

Shirin | 1 comments هيچ ميداني چرا چون موج
در گريز از خويشتن پيوسته مي كاهم؟
زان كه براين پرده ي تاريك
اين خاموشي نزديك
آنچه مي بينم نمي خواهم
وآنچه مي خواهم نمي بينم


message 4: by Fatima (new)

Fatima | 2 comments شاید
با آن که شب است و راه فریادی
در هیچ سوی افق نمی بینم
با این همه از لبان صدامید
این زمزمه را دوباره می خوانم
باشد که ز روزنی گذر گیرد
شاید روزی کبوتری چاهی
این زمزمه را دوباه سر گیرد
وانگاه به شادی هزاران لب
آزاد به هر کرانه پر گیرد



message 5: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 8 comments سفر به خیر

- "به کجا چنین شتابان؟"
گون از نسیم پرسید.

- "دل من گرفته زینجا،
هوس سفر نداری
ز غبار این بیابان؟"

- "همه آرزویم، اما
چه کنم که بسته پایم..."

- "به کجا چنین شتابان؟"
- "به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم."

- "سفرت به خیر! اما، تو و دوستی، خدا را
چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی،
به شکوفه ها، به باران،
برسان سلام ما را."


message 6: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 8 comments گره ميزنم تار ابريشم سرخگون را
به آواي تندر
به آواي باران.
مي آميزم اين شبنم پر تپش را
به درياي ياران.
اگر چند كوتاه، اما
گره مي زنم اين صدا را،
درين كوچه آخر
به هيهاي بالنده بالاي ياران.


message 7: by Maria (new)

Maria (maria_jabbri) | 8 comments در روزهای آخر اسفند،
کوچ بنفشه‌های مهاجر،
زيباست.
در نيمروز روشن اسفند،
وقتی بنفشه ها را، از سايه های سرد،
در اطلس شميم بهاران،
با خاک و ريشه
- ميهن سيارشان –
از جعبه های کوچک و چوبی،
در گوشه‌ی خيابان می‌آورند
جوی هزار زمزمه در من
می‌جوشد:
ای کاش...
ای کاش آدمی وطنش را
مثل بنفشه ها
(در جعبه های خاک)
يک روز می توانست،
همراه خويشتن ببرد هر کجا که خواست
در روشنای باران، در آفتاب پاک!


back to top