Rumi دوستداران شمس ,مولوی discussion

477 views
The Best. زیبا ترین و پر معنا ترین ابیات

Comments Showing 51-100 of 231 (231 new)    post a comment »

message 51: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
درآييد درآييد
درآييد درآييد از آن خانه درآييد
به اين دشت بياييد كه مهمان خداييد

نشسته است لب كوه يكي ابر سبكبال
شما نيز برآييد كزين خاك رهاييد

چو آن ابر نشينيد دمي در بغل نور
چو باران و چو خورشيد بباريد و برآييد

چه خوش چنگ زند باد، به پيراهن شمشاد
شما خيل خموشان به آواز درآييد

نپرسيم كه چونيد، كزين حال برونيد
چه دانيم چراهاش، كه بي چون و چراييد

عجب چهره چو خورشيد پر از مهر پر از نور
ندانيم چگونه ست كه بي مهر و وفاييد

چه سرمست رهيديد، از اين پست پريديد
پرنده تر و خوش تر ز مرغان هواييد...
source:
http://sam.malakut.org/archives/2005/05/


message 52: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
عاشق و دیوانه بمان
باز بخوان باز بخوان، از لب آن ساز بخوان
تا ز طرب مست شود مرد و زن و پیر و جوان

باز بگو باز بگو، شرح دو صد راز بگو
این دل رنجور مرا محرم اسرار بدان

تیغ لب لعل‌وشت بار دگر آب مده!
زلف سیه تاب مده، نیست مرا تاب و توان

از غم و تنهایی خود شکوه مکن مویه مکن
تا که ز خوناب جگر، سر ندهم اشک روان

مهر تویی ماه تویی، اشک لب چاه تویی
ناظر آگاه تویی، آگه پیدا و نهان

چهره چو از آتش می سرخ برافروخته‌ای
دید و نشد در دو جهان، مشعل خورشید عیان

عاشق و دیوانه تویی، هم گل و پروانه تویی
لایق این خانه تویی، عاشق و دیوانه بمان!

از می دوشینه بخور، نغمه دیرینه بزن
تا که به معراج رسم، رقص‌کنان چرخ‌زنان

پاییز ۱۳۷۴

sourc:
http://sam.malakut.org/archives/2006/...


message 53: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
طوق جنون سلسله شد باز مكن سلسله را
لابه گري مي كنمت راه تو زن قافله را
..........................
مست و خوش و شاد توام حامله داد توام
حامله گر بار نهد جرم منه حامله را
..........................
هيچ فلك دفع كند از سر خود دور سفر
هيچ زمين دفع كند از تن خود زلزله را
..........................
مي كشد آن شه رقمي دل بكفش چون قلمي
تازه كن اسلام دمي خواجه رها كن گله را
..........................
آنچ كند شاه جفا آبله دان بر كف شه
آنك بيابد كف شه بوسه دهد آبله را
..........................
همچو كتابيست جهان جامع احكام نهان
جان تو سر دفتر آن فهم كن اين مسئله را
..........................
شاد همي باش و ترش آب بگردان و خمش
باز كن از گردن خر مشغله زنگله را
..........................
مولوی


message 54: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
سفر كردم به هر شهري دويدم
چو شهر عشق من شهري نديدم
..........................
ندانستم ز اول قدر آن شهر
ز ناداني بسي غربت كشيدم
..........................
رها كردم چنان شكرستاني
چو حيوان هر گياهي مي چريدم
..........................
پياز و گندنا چون قوم موسي
چرا بر من وسلوي برگزيدم
..........................
به غير عشق آواز دهل بود
هر آوازي كه در عالم شنيدم
..........................
از آن بانگ دهل از عالم كل
بدين دنياي فاني اوفتيدم
..........................
ميان جانها جان مجرد
چو دل بي پر و بي پا مي پريدم
..........................
از آن باده كه لطف و خنده بخشد
چو گل بي حلق و بي لب مي چشيدم

مولوی


message 55: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
بی هویت


نه جانور ، نه دیو ، نه مردم ؛ معجونی از غرور و توهم
بی بهره از حقیقت انسان ، چیزی شبیه سوء تفاهم

در جنگلی از آهن و سیمان ، در غارهای تازهّ انسان
انسان نیمه اهلی امروز ، مانده ست بی سرود و ترنم

لبریز از تمرد و عصیان ، سرشار از تغافل و نسیان
جاوید در بهشت حماقت ، ناخوانده رمز آدم و گندم

چشمی بدون لذت دیدن ، گامی بدون شوق رسیدن
با خنده ای به رنگ شقاوت ، بی بهره از صفای تبسم

در جنگلی به وسعت دنیا ، یک روح زخم خوردهّ دروا
انسان بی هویت تنها ، بی خویش و بی خدا و رها ، گم

انسان بدون عشق و کرامت ، چیزی ست مثل جنگل و دریا
جنگل ولی بدون طراوت ، دریا ولی بدون تلاطم

محمدرضا ترکی

source:
http://www.goodreads.com/topic/show_g...


message 56: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
از بس که فغان و ناله برآورده ست
دل حوصلهّ مرا به سر آورده ست

هر وقت که غافل شده ام از حالش
سر از خم گیسویی به در آورده ست!


محمدرضا ترکی
source:
http://www.mr-torki.blogfa.com/cat-1....


message 57: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
رسم عشق

اهل گردم، دل ديوانه اگر بگذارد
نخورم مي، غم جانانه اگر بگذارد

گوشه ای گيرم و فارق ز شر و شور شوم
حسرت گوشهء ميخانه اگر بگذارد

عهد کردم نشوم همدم پيمان شکنان
هوس گردش پيمانه اگر بگذارد

معتقد گردم و پابند و ز حيرت برهم
حيرت اين همه افسانه اگر بگذارد

شمع می خواست نسوزد کسی از آتش او
ليک پروانهء ديوانه اگر بگذارد

دگر از اهل شدن کار تو بگذشت
چند گويی دل ديوانه اگر بگذارد؟


؟؟؟


message 58: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
دود دل ما نشان سوداست
وان دود كه از دلست پيداست
..........................
هر موج كه مي زند دل از خون
آن دل نبود مگر كه درياست
..........................
بيگانه شدند آشنايان
دل نيز به دشمني چه برخاست
..........................
هر سوي كه عشق رخت بنهاد
هر جا كه ملامتست آنجاست
..........................
ما نگريزيم ازين ملامت
زيرا كه قديم خانه ماست
..........................
در عشق حسد برند شاهان
زان روي كه عشق شمع دلهاست
..........................
پا بر سر چرخ هفتمين نه
كين عشق به حجرهاي بالاست
..........................
هشيار مباش زانكه هشيار
در مجلس عشق سخت رسواست
..........................
ميري مطلب كه مير مجلس
گر چشم ببسته است بيناست
..........................
اين عشق هنوز زير چادر
اين گرد سياه بين كه برخاست
..........................
هر چند كه زير هفت پرده ست
پيداست كه سخت خوب و زيباست
..........................
شب خيز كنيد اي حريفان
شمعست و شراب و يار تنهاست
..........................

مولوی


message 59: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
گم شدن در گم شدن دين منست
نيستي در هست آيين منست
..........................
تا پياده ميروم در كوي دوست
سبز خنگ چرخ در زين منست
..........................
چون به يكدم صد جهان واپس كنم
بنگرم گام نخستين منست
..........................
من چرا گرد جهان گردم چو دوست
در ميان جان شيرين منست
..........................
شمس تبريزي كه فخر اولياست
سين دندانهاش ياسين منست
..........................

مولوی


message 60: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
گفتا كه كيست بر در گفتم كمين غلامت
گفتا چه كار داري گفتم مها سلامت
..........................
گفتا كه چند راني گفتم كه تا بخواني
گفتا كه چند جوشي گفتم كه تا قيامت
..........................
دعوي عشق كردم سوگندها بخوردم
كز عشق ياوه كردم من ملكت و شهامت
..........................
گفتا براي دعوي قاضي گواه خواهد
گفتم گواه اشكم زردي رخ علامت
..........................
گفتا گواه جرحست تر دامنست چشمت
گفتم به فر عدلت عدلند و بي غرامت
..........................
گفتا كه بود همره گفتم خيالت اي شه
گفتا كه خواندت اينجا گفتم كه بوي جانت
..........................
گفتا چه عزم داري گفتم وفا و ياري
گفتا ز من چه خواهي گفتم كه لطف عامت
..........................
گفتا كجاست خوشتر گفتم كه قصر قيصر
گفتا چه ديدي آنجا گفتم كه صد كرامت
..........................
گفتا چراست خالي گفتم ز بيم رهزن
گفتا كه كيست رهزن گفتم كه اين ملامت
..........................
گفتا كجاست ايمن گفتم كه زهد و تقوي
گفتا كه زهد چه بود گفتم ره سلامت


مولوی


message 61: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد
بزير آن درختي رو كه او گلها ي تر دارد
..........................
درين بازار عطاران مرو هر سو چو بي كاران
به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد
..........................
ترازو گر نداري پس ترا زو ره زند هر كس
يكي قلبي بيارايد تو پنداري كه زر دارد
..........................
ترا بر در نشاند او به طراري كه مي آيد
تو منشين منتظر بر در كه آن خانه دو در دارد
..........................
به هر ديگي كه مي جوشد مياور كاسه و منشين
كه هر ديگي كه مي جوشد درون چيزي دگر دارد
..........................
نه هر كلكي شكر دارد نه هر زيري زبر دارد
نه هر چشمي نظر دارد نه هر بحري گهر دارد
..........................
بنال اي بلبل دستان ازيرا ناله مستان
ميان صخره و خارا اثر دارد اثر دارد
..........................
بنه سر گر نمي گنجي كه اندر چشمه سوزن
اگر رشته نمي گنجد ازان باشد كه سر دارد
..........................
چراغست اين دل بيدار به زير دامنش مي دار
ازين باد و هوا بگذر هوايش شور و شر دارد
..........................
چو تو از باد بگذشتي مقيم چشمه اي گشتي
حريف همدمي گشتي كه آبي بر جگر دارد
..........................
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را ماني
كه ميوه نو دهد دايم درون دل سفر دارد
..........................

مولوی


message 62: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
ندارد مجلس ما بي تو نوري
كه مجلس بي تو باشد همچو گوري
..........................
بيايي يا بدان سومان بخواني
ز فضلت اين كرامت نيست دوري
..........................
خلايق همچو كشت و تو بهاري
بتو يابد شقايقشان ظهوري
..........................
تجلي كن كه تا سرمست گردند
كنند اجزاي عالم مست شوري
..........................
چو درياي عتاب تو بجوشد
برآيد موج طوفان از تنوري
..........................
چو گردون قبول تو بگردد
شود جمله مصيبتها سروري
..........................
خمش بگذار اين شيشه گري را
مبادا كه زند بر شيشه كوري
.....................

مولوی


message 63: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
دل دیوانه باز بر در عشق
به دمی درکشید ساغر عشق

باز جانم به مهر دربند است
مهره گرد آمده به ششدر عشق

کرد بازم مشام جان خوشبو
نکهتی از بخور مجمر عشق

وه! که ناگه بسر برآید باز
دیگ سودای ما بر آذر عشق

نامه‌ی دوست زیر پر دارد
در هوای دلم کبوتر عشق

حسن روی تو می‌رباید دل
ورنه دل را نبود خود سر عشق

گر عراقی بدی خریدارت
لایق وصل بود و در خور عشق

عراقی


source:
http://asheghane.blogspot.com/2006/05...


message 64: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
شاید که به درگاه تو عمری بنشینم
در آرزوی روی تو، وانگاه ببینم

دریاب که از عمر دمی بیش نمانده است
بشتاب، که اندر نفس باز پسینم

فریاد! که از هجر تو جانم به لب آمد
هیهات! که دور از تو همه ساله چنینم

دارم هوس آنکه ببینم رخ خوبت
پس جان بدهم، نیست تمنی بجز اینم

آن رفت، دریغا! که مرا دین و دلی بود
از دولت عشق تو نه دل ماند و نه دینم

از بهر عراقی، به درت آمده‌ام باز
فرمای جوابی، بروم یا بنشینم؟

عراقی

source:
http://asheghane.blogspot.com/2006/04...


message 65: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
تا تو حريف من شدي اي مه دلستان من
همچو چراغ مي جهد نور دل از دهان من
..........................
ذره به ذره چون گهر از تف آفتاب تو
دل شده است سر به سر آب و گل گران من
..........................
پيشتر آ دمي بنه آن بر و سينه بر برم
گرچه كه در يگانگي جان تو است جان من
..........................
در عجبي فتم كه اين سايه كيست بر سرم
فضل توام ندا زند كان منست آن من
..........................
از تو جهان پر بلا همچو بهشت شد مرا
تا چه شود ز لطف تو صورت آن جهان من
..........................
تاج منست دست تو چون بنهيش بر سرم
طره تست چون كمر بسته برين ميان من
..........................
عشق بريد كيسه ام گفتم هي چه مي كني
گفت ترانه بس بود نعمت بي كران من
..........................
برگ نداشتم دلم مي لرزيد برگ وش
گفت مترس كامدي در حرم امان من
..........................
در برت آنچنان كشم كز بر و برگ وارهي
تا همه شب نظر كني پيش طرب كنان من
..........................
بر تو زنم يگانه اي مست ابد كنم ترا
تا كه يقين شود ترا عشرت جاودان من
..........................
سينه چو بوستان كند دمدمه بهار من
روي چو گلستان كند خمر چو ارغوان من
..........................
مولوی


message 66: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
چنين باشد چنين گويد منادي
كه بي رنجي نبيني هيچ شادي
..........................
چه مايه رنجها ديدي تو هر روز
تأمل كن از آن روزي كه زادي
..........................
چه خون از چشم و دلها برگشادست
كه تا تو چشم در عالم گشادي
..........................
خداوندا اگر آهن بديدي
ز اول آن كشاكش كش تو دادي
..........................
ز بيم و ترس آهن آب گشتي
گدازيدي نپذرفتي جمادي
..........................
و ليك آن را نهان كردي ز آهن
به هر روز اندك اندك مي نهادي
..........................
چو آهن گشت آيينه به آخر
بگفتا شكر اي سلطان هادي
..........................
مولوی


message 67: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
ما گدایان خیل سلطانیم
شهر بند هوای جانانیم

بند ه را نام خویشتن نبود
هر چه ما را لقب نهند آنیم

گر برانند و گر ببخشایند
ره به جای دگر نمی دانیم

چون دلارام می زند شمشیر
سر ببازیم و رخ نگردانیم

دوستان در هوای صحبت یار
زرفشانند و ما سر افشانیم

هر گلی نو که در جهان آید
ما به عشقش هزار دستانیم
تنگ چشمان نظر به میوه کنند
ما تماشا کنان بستانیم

تو به سیمای شخص مینگری
ما در آثار صنع حیرانیم

هر چه گفتیم جز حکایت دوست
در همه عمر از آن پشیمانیم

سعدی



message 68: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
در دل و جان خانه كردي عاقبت
هر دو را ديوانه كردي عاقبت
..........................
آمدي كاتش درين عالم زني
وا نگشتي تا نكردي عاقبت
..........................
اي ز عشقت عالمي ويران شده
قصد اين ويرانه كردي عاقبت
..........................
من ترا مشغول مي كردم دلا
ياد آن افسانه كردي عاقبت
..........................
عشق را بي خويش بردي در حرم
عقل را بيگانه كردي عاقبت
..........................
يا رسول الله ستون صبر را
استن حنانه كردي عاقبت
..........................
شمع عالم بود لطف چاره گر
شمع را پروانه كردي عاقبت
..........................
يك سرم اين سوست يك سر سوي تو
دو سرم چون شانه كردي عاقبت
..........................
دانه اي بيچاره بودم زير خاك
دانه را دردانه كردي عاقبت
..........................
دانه اي را باغ و بستان ساختي
خاك را كاشانه كردي عاقبت
..........................
اي دل مجنون و از مجنون بتر
مردي و مردانه كردي عاقبت

مولوی


message 69: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر كن آنجا
ز پس صبر ترا او به سر صدر نشاند
..........................
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنمايد كه كس آن راه نداند

مولوی


===========================================

هله نوميد نباشي كه ترا يار براند
گرت امروز براند نه كه فردات بخواند
..........................
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر كن آنجا
ز پس صبر ترا او به سر صدر نشاند
..........................
و اگر بر تو ببندد همه رهها و گذرها
ره پنهان بنمايد كه كس آن راه نداند
..........................
نه كه قصاب به خنجر چو سر ميش ببرد
نهلد كشته خود را كشد آنگاه كشاند
..........................
چو دم ميش نماند ز دم خود كندش پر
تو ببيني دم يزدان به كجاهات رساند
..........................
به مثل گفتم اين را و اگر نه كرم او
نكشد هيچ كسي را و ز كشتن برهاند
..........................
همگي ملك سليمان به يكي مور ببخشد
بدهد هر دو جهان را و دلي را نرماند
..........................
دل من گرد جهان گشت و نيابيد مثالش
بكي ماند بكي ماند بكي ماند بكي ماند
..........................
هله خاموش كه بي گفت ازين مي همگان را
بچشاند بچشاند بچشاند بچشاند
..........................
مولوی


message 70: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
ما بدين در نه پى حشمت و جاه آمده ايم
از بد حادثه اين جا به پناه آمده ايم
رهرو منزل عشقيم و ز سر حد عدم
تا به اقليم وجود اين همه راه آمده ايم
سبزه ء خط تو ديديم و ز بستان بهشت
به طلبكارى اين مهر گياه آمده ايم
با چنين گنج كه شد خازن او روح امين
به گدائى به در خانه ء شاه آمده ايم
لنگر حلم تو اى كشتى توفيق كجاست
كه درين بحر كرم غرق گناه آمده ايم
آبرو مى رود اى ابر خطاپوش ببار
كه به ديوان عمل نامه سياه آمده ايم
حافظ اين خرقه ء پشمينه بينداز كه ما
از پى قافله با آتش آه آمده ايم

حافظ




message 71: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
شهر پر شد لوليان عقل دزد
هم بدزدد هم بخواهد دست مزد
..........................
هر كه بتواند نگه دارد خرد
من نتانستم مرا باري ببرد
..........................
گرد من مي گشت يك لولي پرير
همچينم برد كلي كرد و مرد
..........................
گرد لولي دست خود در خون من
خون من در دست آن لولي فسرد
..........................
تا كه مي شد خون من انگوروار
سالها انگور دل را مي فشرد
..........................
كرد ديدم كو كند دزدي و ليك
كرد ما را بين كه او دزديد كرد
..........................
كي گمان دارد كه او دزدي كند
خاصه شه صوفي شد آمد مو سترد
..........................
دزد خوني بين كه هر كس را كه كشت
خضر و الياسي شد و هرگز نمرد
..........................
رخت برد و بخت داد آنگه چه بخت
سيم برد و دامن پر زر شمرد
..........................
دردها و دردها را صاف كرد
پيش او آريد هر جا هست درد
..........................
اين جهان چشمست و او چون مردمك
تنگ مي آيد جهان زين مرد خرد
..........................
باز رشك حق دهانم قفل كرد
شد كليد و قفل را جايي سپرد
..........................
مولوی


message 72: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
گفتي مرا كه چوني در روي ما نظر كن
گفتي خوشي تو بي ما زين طعنه ها گذر كن
..........................
گفتي مرا به خنده خوش باد روزگارت
كس بي تو خوش نباشد رو قصه دگر كن
..........................
گفتي ملول گشتم از عشق چند گويي
آنكس كه نيست عاشق گو قصه مختصر كن
..........................
در آتشم در آبم چون محرمي نيابم
كنجي روم كه يا رب اين تيغ را سپر كن
..........................
گستاخمان تو كردي گفتي تو روز اول
حاجت بخواه از ما وز درد ما خبر كن
..........................
گفتي شدم پريشان از مفلسي ياران
بگشا دو لب جهان را پر در و پرگهر كن
..........................
گفتي كمر به خدمت بربند تو به حرمت
بگشا دو دست رحمت بر گرد من كمر كن
..............

مولوی


message 73: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
تا به شب اي عارف شيرين نوا
آن مايي آن مايي آن ما
..........................
تا به شب امروز ما را عشرتست
الصلا اي پاك بازان الصلا
..........................
در خرام اي جان جان هر سماع
مه لقايي مه لقايي مه لقا
..........................
در ميان شكران گل ريز كن
مرحبا اي كان شكر مرحبا
..........................
عمر را نبود وفا الا تو عمر
با وفايي با وفايي با وفا
..........................
بس غريبي بس غريبي بس غريب
از كجايي از كجايي از كجا
..........................
با كه مي باشي و همراز تو كيست
با خدايي با خدايي با خدا
..........................
اي گزيده نقش از نقاش خود
كي جدايي كي جدايي كي جدا
..........................
با همه بيگانه اي و با غمش
آشنايي آشنايي آشنايي آشنا
..........................
جزو جزو تو فكنده در فلك
ربنا و ربنا و ربنا
..........................
دل شكسته هين چرايي برشكن
قلبها و قلبها و قلبها
..........................
آخر اي جان اول هر چيز را
منتهايي منتهايي منتها
..........................
يوسفا در چاه شاهي تو وليك
بي لوايي بي لوايي بي لوا
..........................
چاه را چون قصر قيصر كرده اي
كيميايي كيميايي كيميا
..........................
يك ولي كي خوانمت كه صد هزار
اوليايي اوليايي اوليا
..........................
حشرگاه هر حسيني گر كنون
كربلايي كربلايي كربلا
..........................
مشك را بربند اي جان گرچه تو
خوش سقايي خوش سقايي خوش سقا
..........................

مولوی


message 74: by f. (last edited Jan 25, 2008 01:26AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod


الا اي پير فرزانه مكن منعم ز ميخانه
كه من در ترك پيمانه دلي پيمان شكن دارم

به كام و آرزوي دل چو دارم خلوتي حاصل
چه فكر از خبث بدگويان ميان انجمن دارم

سزد كز خاتم لعلش زنم لاف سليماني
چو اسم اعظمم باشد چه باك از اهرمن دارم

خدا را اي رقيب امشب زماني ديده بر هم نه
كه من با لعل خاموشش نهاني صد سخن دارم

حافظ


message 75: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
لطف پنهانی او

لطف پنهانی او در حق من بسیار است
گر به ظاهر سخنش نیست، سخن بسیار است
فرصت دیدن گل آه که بسیار کمست
و آرزوی دل مرغان چمن بسیار است
دل من در هوس سرو و سمن رخساریست
ورنه برطرف چمن سرو و سمن بسیار است
یار ساقی شد و سد توبه به یک حیله شکست
حیله انگیزی آن عهد شکن بسیار است
وحشی از من مطلب صبر بسی در غم دوست
اندکی گر بودم صبر ز من بسیار است


وحشی بافقی



message 76: by f. (last edited Jan 25, 2008 01:25AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
در ره پر خطر عشق

در ره پر خطر عشق بتان بیم سر است
بر حذر باش در این راه که سر در خطر است
پیش از آنروز که میرم جگرم را بشکاف
تا ببینی که چه خونها ز توام در جگر است
چه کنم با دل خودکام بلا دوست که او
میرود بیشتر آنجا که بلا بی‌سپر است
شمع سرگرم به تاج سرخویش است چرا
با چنین زندگیی کز سر شب تا سحر است
چند گویند به وحشی که نهان کن غم خویش
از که پوشد غم خود چون همه کس را خبر است

وحشی بافقی


message 77: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
یار ما

یار ما بی رحم یاری بوده است
عشق او با صعب کاری بوده است
لطف او نسبت به من این یک دو سال
گر شماری یک دوباری بوده است
تا به غایت ما هنر پنداشتیم
عاشقی خود عیب و عاری بوده است
لیلی و مجنون به هم می‌بوده‌اند
پیش ازین خوش روزگاری بوده است
می‌شنیدم من که این وحشی کسیست
او عجب بی اعتباری بوده است


وحشی بافقی


message 78: by Meisam (new)

Meisam | 1 comments یک شب دلی به مسلخ خونم کشیدو رفت . دیوانه ای به دام جنونم کشیدو رفت...پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد اما مرا به عمق درونم کشیدو رفت ...تا از خیال گنگ رهایی رها شوم ... بانگی به گوش خام سکونم کشیدو رفت ...شاید به حرمت ویرانه های عشق.. مرهم به زخم فاجعه گونم کشیدو رفت ...دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم...از خود چه عاشقانه برونم کشیدو رفت


message 79: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
من از كجا پند از كجا باده بگردان ساقيا
آن جام جان افزاي را برريز بر جان ساقيا
..........................
بر دست من نه جام جان اي دستگير عاشقان
دور از لب بيگانگان پيش آر پنهان ساقيا
..........................
ناني بده نان خواره را آن طامع بيچاره را
آن عاشق نانباره را كنجي بخسبان ساقيا
..........................
اي جان جان جان جان ما نامديم از بهر نان
برجه گدارويي مكن در بزم سلطان ساقيا
..........................
اول بگير آن جام مه بر كفه آن پير نه
چون مست گردد پير ده رو سوي مستان ساقيا
..........................
رو سخت كن اي مرتجا مست از كجا شرم از كجا
ور شرم داري يك قدح بر شرم افشان ساقيا
..........................
برخيز اي ساقي بيا اي دشمن شرم و حيا
تا بخت ما خندان شود پيش آي خندان ساقيا
..........................

مولوی


message 80: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
يا پهلوي من بنشين كه خنديم از طرب پيشين
كه كان لذت و شادي گرفت انوار بخشايي
..........................
به اقبال چنين گلشن ببايد نقد خنديدن
تو خندان رو تري با من كه باشم من تو مولايي
..........................
تويي گلشن منم بلبل توحاصل بنده لايحصل
بيا كافتاد صد غافل به پستي و ببالايي
..........................
تويي كامل منم ناقص تويي خالص منم مخلص
تويي سور و منم راقص منم اسفل تو بالايي
..........................
تو ما باشي مها ما تو ندانم كين منم يا تو
شكر هم تو شكرخا تو بخا كه خوش همي خايي
..........................
وفا دارست ميعادت توقف نيست در دادت
عطا و بخشش شادت نه نسيه ست و نه فردايي
..........................
به ترجيع سوم يارا مشرف كن دل ما را
بگردان جام صهبا را يكي كن جمله دلها را
..........................
حلاوت را تو بنيادي كه خوان عشق بنهادي
كه سازد اين چنين حلوا جز آن استاي حلوايي
..........................
جهان راگر بسوزاني فلك را گر بريزاني
جهان راضيت مي داند كه صد گونش بيارايي
..........................
شگفت ست اين زمان گردون به ريحانهاي گوناگون
زمين كف در حنا دارد بدين شادي كه ميآيي
..........................
مولوی


message 81: by f. (last edited Jan 30, 2008 10:45AM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
تبسم یا غم

این روزها جهان به تبسم بیش از هر چیز دیگری نیاز دارد

نوشته ها و اشعار را میتوان به دو دسته کلی تقسیم کرد

اشعار و گفته های سبز و سرخ
اشعار و گفته های خاکستری و آبی

کدامیک ما را بوجد میاورند و امید میبخشند؟
و کدامیک ما را به بن بست هدایت میکنند؟

چگونه انسانی به خود جرات میدهد که امید و روحیه تلاش را از انسانها بر گیرد و به او یاس و نا امیدی هدیه کند؟

آیا برخی از اشعار سپید و یا شعر قافیه دار ، ما را به نور و روشنایی و درهای باز هدایت میکند؟

آیا ما میتوانیم تمامی در ها را بسته ببینیم و یا بعنوان انسانها قدرت ایجاد ، درهایی را حتی در سخت ترین دیوار ها را داریم؟

ما انسانها اکنون نیاز به تبسم و همدلی و احترام متقابل داریم و گر نه از هدف و راز آفرینش دور خواهیم افتاد و راه برگشتی هم ممکن است نیابیم

سعی کنیم دلی را نشکنیم و متقابلا در شکستن دلمان کمی صبور باشیم و فرصت جبران و اصلاح را به دیگران بدهیم همچنین در وارد کردن حرف های سرد از طریق خواندن و شنیدن دقت کنیم تا در آینده شاهد کوهی از دلهای رنجور و نا امید و شکسته در اطرافمان نباشیم که دلهای شکسته ، جامعه انسانها را بی اعتبار و سست میکند

مقدم
بهمن 1386

در رخ عشق نگر تا بصفت مرد شوي
نزد سردان منشين كز دمشان سرد شوي
..........................
از رخ عشق بجو چيز دگر جز صورت
كار آنست كه با عشق تو هم درد شوي
..........................
چون كلوخي بصفت تو بهوا بر نپري
بهوا بر شوي ار بشكني و گرد شوي
..........................
تو اگر نشكني آنكت بسرشت او شكند
چونك مرگت شكند كي گهر فرد شوي
..........................
برگ چون زرد شود بيخ ترش سبز كند
تو چرا قانعي از عشق كزو زرد شوي
..........................

مولوی


message 82: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
شعر من نان مصر را ماند
شب بر او بگذرد نتاني خورد
..........................
آن زمانش بخور كه تازه بود
پيش از آنك برو نشيند گرد
..........................
گرمسير ضمير جاي ويست
مي بميرد درين جهان از برد
..........................
همچو ماهي دمي به خشك طپيد
ساعتي ديگرش ببيني سرد
..........................
ور خوري بر خيال تازگيش
بس خيالات نقش بايد كرد
..........................
آنچ نوشي خيال تو باشد
نبود گفتن كهن اي مرد
..........................
مولوی


message 83: by f. (last edited Jan 30, 2008 12:59PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod
منم فاني و غرقه در ثبوتي
به درياهاي حي لايموتي
..........................
مگر من يوسفم در قعر چاهي
مگر من يونسم در بطن حوتي
..........................
وجود ظاهرم تا چند بيني
كه اطلسهاست اندر برگ توتي
=================
..........................
فقيرم من و ليكن ني فقيري
كه گردد در بدر در عشق لوتي
..........................
ز بهر قهر جان لوت خوارم
بماليده چو جلادان بروتي
..........................
به غير عشق شمس الدين تبريز
نيرزد پيش بنده تره توتي

مولوی



message 84: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


اي يوسف خوش نام ما خوش مي روي بر بام ما
اي در شكسته جام ما اي بر دريده دام ما
..........................
اي نور ما اي سور ما اي دولت منصور ما
جوشي بنه در شور ما تا مي شود انگور ما
..........................
اي دلبر و مقصود ما اي قبله و معبود ما
آتش زدي در عود ما نظاره كن در دود ما
..........................
اي يار ما عيار ما دام دل خمار ما
پا وامكش از كار ما بستان گرو دستار ما
..........................
درگل بمانده پاي دل جان مي دهم چه جاي دل
وز آتش سوداي دل اي واي دل اي واي ما
..........................

مولوی


message 85: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
جنونی با دل گمگشـته از کوی تو می آید
دماغ من پریشـانسـت یا بوی تو می آید

رم طرز نگاهت عالم ناز دگــر دارد
خیال اسـت این که در اندیشـه آهوی تو می آید

ندانم دل کجا می نالد از درد گرفتاری
صدای چینی یی از چین گیسـوی تو می آید

گل باغ چه نیرنگ اسـت تمهید جنون من
که بر خود تا گریبان می درم بوی تو می آید

اگر بر خود نپیچم بر کدامین وضع دل بندم
در این صورت به یادم پیچش موی تو می آید

چه آغوش اسـت یا رب موجهء دریای رحمت را
که هر کس ره ندارد هیچ سـو، سـوی تو می آید

به گردون کفهء قدرت رسـید از دعوی باطل
چه خود سـنجی اسـت کز سـنگ ترازوی تو می آید

چو شـمع از تیغ تسـلیم وفا گردن مکش بیدل!
اگر سـر رفت گو رو، رنگ بر روی تو می آید


بیدل

source:

http://www.kotiposti.net/msaleha/nai_...


message 86: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


دل بي لطف تو جان ندارد
جان بي تو سر جهان ندارد
..........................
عقل ارچه شگرف كدخداييست
بي خوان تو آب و نان ندارد
..........................
خورشيد چو ديد خاك كويت
هرگز سر آسمان ندارد
..........................
گلنار چو ديد گلشن جان
زين پس سر بوستان ندارد
..........................
در دولت تو سيه گليمي
گر سود كند زيان ندارد
..........................
بي ماه تو شب سيه گليمست
اين دارد و آن و آن ندارد
..........................
دارد ز ستارها هزاران
بي ماه چراغدان ندارد
..........................
بي گفت تو گوش نيست جان را
بي گوش تو جان زبان ندارد
..........................
وان جان غريب در تظلم
مي نالد و ترجمان ندارد
..........................
ليكن رخ زرد او گواهست
واشكي كه غمش نهان ندارد
..........................
غماز شوم بود دم سرد
آن دم كه دم خران ندارد
..........................
اصل دم سرد مهر جانست
كان را مه مهر جان ندارد
..........................
چون دل سبكش كند بهارت
جز پيران را جوان ندارد
..........................
چون دل سبكش كند بهارت
صد گونه غمش گران ندارد
..........................
آن عشق جوان چه نو بهارت
جز پيران را جوان ندارد
..........................
تا چند نشان دهي خمش كن
كان اصل نشان نشان ندارد
..........................
بگذار نشان چو شمس تبريز
آن شمس كه او كران ندارد
..........................
مولوی



message 87: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
قص است زبان ذره زيرا
جز رقص دگر بيان ندارد
..........................
هر سو نگران تست دلها
وان سو كه تويي گمان ندارد
..........................
اين عالم را كرانه اي هست
عشق من و تو كران ندارد
..........................
مانند خيال تو نديدم
بوسه دهد و دهان ندارد
..........................
ماننده غمزه ات نديدم
تير اندازد كمان ندارد
..........................
دادي كمري كه بر ميان بند
طفل دل من ميان ندارد
..........................
آنكس كه ز تو نشان ندارد
گر خورشيدست آن ندارد
..........................
ما بر در و بام عشق حيران
آن بام كه نردبان ندارد
..........................
دل چون چنگست و عشق زخمه
پس دل بچه دل فغان ندارد
..........................
امروز فغان عاشقان را
بشنو كه ترا زيان ندارد
..........................
هر ذره پر از فغان و ناله ست
اما چه كند زيان ندارد
..........................
گفتي كه به سوي ما روان شو
بي لطف تو جان روان ندارد
..........................
مولوی


message 88: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
بيچاره كسي كه مي ندارد
غوره به سلف همي فشارد
..........................
بيچاره زمين كه شوره باشد
وين ابر كرم برو نبارد
..........................
باري دل من صبوح مستست
وام شب دوش مي گزارد
..........................
گفتم به صبوح خفتگان را
پامزد ويم كه سر برارد
..........................
امروز گريخت شرم از من
او بر كف مست كي نگارد
..........................
ساقيست گرفته گوشم امروز
يك لحظه مرا نمي گذارد
..........................
جام چو عصاش اژدها شد
بر قبطي عقل مي گمارد
..........................
خاموش و ببين كه خم مستان
چون جام شريف مي سپارد
..........................
مولوی


message 89: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
همه عالم خروش و جوش از آن است
که معشوقی چنین پیدا، نهان است
ز هر یک ذره خورشیدی مهیاست
ز هر یک قطره‌ای بحری روان است
اگر یک ذره را دل برشکافی
ببینی تا که اندر وی چه جان است
از آن اجسام پیوسته است درهم
که هر ذره به دیگر مهربان است
نه توحید است اینجا و نه تشبیه
نه کفر است و نه دین نه هر دوان است
اگر جمله بدانی هیچ دانی
که این جمله نشان از بی نشان است
دلی را کش از آنجا نیست قوتی
میان اهل دل دستار خوان است
دل عطار تا شد غرق این راه
همه پنهانیش عین عیان است

عطار


message 90: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


در عشق قرار بی‌قراری است
بدنامی عشق نام‌داری است
چون نیست شمار عشق پیدا
مشمر که شمار بی‌شماری است
در عشق ز اختیار بگذار
عاشق بودن نه اختیاری است
گر دل داری تو را سزد عشق
ورنه همه زهد و سوگواری است
زاری می‌کن چو دل ندادی
تا دل ندهند کارزاری است
دل کیست شکار خاص شاه است
شاه از پی او به دوستداری است
شاهی که همه جهانش ملک است
در دشت ز بهر یک شکاری است
جانا بر تو قرار آن راست
کز عشق تو عین بی‌قراری است
آن را که گرفت عشق تو نیست
در معرض صد گرفتکاری است
وآن است عزیز در دو عالم
کز عشق تو در هزار خواری است
هر بی‌خبری که قدر عشقت
می‌نشناسد ز خاکساری است
وانکس که شناخت خرده‌ی عشق
هر خرده‌ی او بزرگواری است
پروانه‌ی توست جان عطار
زان است که غرق جان سپاری است

عطار


message 91: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
دردی است درین دلم نهانی
کان درد مرا دوا تو دانی
تو مرهم درد بیدلانی
دانم که مرا چنین نمانی
من بنده‌ی بی کس ضعیفم
تو یار کسان بی کسانی
گر مورچه‌ای در تو کوبد
آنی تو که ضایعش نمانی
از من گنه آید و من اینم
وز تو کرم آید و تو آنی
یارب به در که باز گردم
گر تو ز در خودم برانی
از خواندن و راندنم چه باک است
خواه این کن و خواه آن تو دانی
گویم «ارنی» و زار گریم
ترسم ز جواب «لن ترانی»
پیری بشنید و جان به حق داد
عطار سخن مگو که جانی


عطار


message 92: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
از عقل بپرسيدم كين شهره بتان چونند
گفتا پنهان صورت پيدا به فن و دستان
..........................
در شرق خداوندي شمس الحق تبريزي
آيند و روند اينها در هر چمن و بستان

مولوی


message 93: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


ترا پندي دهم اي طالب دين
يكي پندي دلاويزي خوش آيين
..........................
مشين غافل به پهلوي حريصان
كه جان گرگين شود از جان گرگين
..........................
ز خارشهاي دل ار پاك گردي
ز دل يابي حلاوتهاي والتين
..........................
بجوشند از درون دل عروسان
چو مرد حق شوي اي مرد عنين
..........................
ز چشمه چشم پريان سر برآرند
چو ماه و زهره و خورشيد و پروين
..........................
بنوش اين را كه تلقينهاي عشقست * كه سودت كم كند در گور تلقين
..........................
به احسان زر به خوبان آنچنان ده
كه نفريبند زشتانت به تحسين
..........................
نمي خواهند خوبان جز مميز
بمفريبان تو ايشان را به كابين
..........................
ز تو آن گلرخان را ننگ آيد
چو بفروشي تو سره گي را به سرگين
..........................
ز سنگ آسيا زيرين حمولست
نه قيمت بيش دارد سنگ زيرين
..........................
ميان سنگها آن بيش ارزد
كه افزون خورده باشد زخم ميتين
..........................
ز اشكست تجلي فضل دارد
ميان كوهها آن طور سينين
..........................
خمش كن صبر كن تمكين تو كو
كرا ماند ز دست عشق تمكين
..........................

مولوی


message 94: by f. (last edited Feb 10, 2008 01:24PM) (new)

f.  | 1028 comments Mod


پرسيد كسي كه ره كدامست
گفتم كين راه ترك كامست
..........................
اي عاشق شاه دان كه راهت
در جست رضاي آن همامست
..........................
چون كام و مراد دوست جويي
پس جست مراد خود حرامست
..........................
شد جمله روح عشق محبوب
كين عشق صوامع كرامست
..........................
كم از سر كوه نيست عشقش
ما را سر كوه اين تمامست
..........................
غاري كه دروست يار عشق است
جان را ز جمال او نظامست
..........................
هرچت كه صفا دهد صوابست
تعيين بنمي كنم كدامست
..........................
خامش كن و پير عشق را باش
كندر دو جهان ترا امامست
........................

مولوی


message 95: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
خدمت بي دوستي را قدر و قيمت هست نيست
خدمت اندر دست هست و دوستي در دست نيست
..........................
دوستي در اندرون خود خدمتي پيوسته است
هيچ خدمت جز محبت در جهان پيوست نيست

مولوی


message 96: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


دلا نزد كسي بنشين كه او از دل خبر دارد
بزير آن درختي رو كه او گلها ي تر دارد
..........................
درين بازار عطاران مرو هر سو چو بي كاران
به دكان كسي بنشين كه در دكان شكر دارد
..........................
ترازو گر نداري پس ترا زو ره زند هر كس
يكي قلبي بيارايد تو پنداري كه زر دارد
..........................
ترا بر در نشاند او به طراري كه مي آيد
تو منشين منتظر بر در كه آن خانه دو در دارد
..........................
به هر ديگي كه مي جوشد مياور كاسه و منشين
كه هر ديگي كه مي جوشد درون چيزي دگر دارد
..........................
نه هر كلكي شكر دارد نه هر زيري زبر دارد
نه هر چشمي نظر دارد نه هر بحري گهر دارد

مولوی


message 97: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


نه شبم نه شب پرستم، که حدیث خواب گویم

چو غلام آفتابم، هم از آفتاب گویم

چو رسول آفتابم به طریق ترجمانی.

به نهان از او بپرسم، به شما جواب گویم

به قدم چو آفتابم، به خرابه ها بتابم

بگر یزم از عمارت، سخن خراب گویم

من اگر چه سیب شیبم زدرخت بس بلندم

من اگر خراب و مستم، سخن صواب گویم

چو دلم ز خاک کویش بکشیده است بویش

خجلم ز خاک کویش که حدیث آب گویم

بگشا نقاب از رخ، که رخ تو است فرخ

تو روا مبین که با تو ز پس نقاب گویم

چودلت چو سنگ باشد، پر از آتشم چو آهن

تو چو لطف شیشه گیری، قدح و شراب گویم

چو ز آفتاب زادم، به خدا که کیقبادم

نه به شب طلوع سازم، نه زما هتاب گویم

مولوی


message 98: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


ما زبان را ننگريم و قال را

ما درون را بنگريم و حال را

ناظر قلبيم اگر خاشع بُوَد

گر چه گفت لفظ ناخاضع رَوَد

زانکه دل جوهر بُوَد، گفتن عَرض

پس طفيل آمد عَرَض ، جوهر غَرَض

ملت عشق از همه دين‌هاجداست

عاشقان را ملت و مذهب خداست

لعل را گر مهر نبود، باک نيست

عشق در دريای غم، غمناک نيست


مولوی



message 99: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod


من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه


من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه

در شهر یکی کس را هشیار نمیبینم
هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بيني
جان را چه خوشي باشد بي صحبت جانانه

هر گوشه یکی مستی دستی زده بر دستی
وان ساقی سر مستی با ساغر شاهانه

ای لولی بربط زن تو مست تری یا من
ای پیش چو تو مستی افسون من افسانه

از خانه برون رفتم مستیم به پیش آمد
در هر نظرش مضمر صد گلشن و کاشانه

چون کشتی بی لنگر کژ میشدمژ می شد
وز حسرت او مرده صد عاقل و فرزانه

گفتم که رفیقی کن با من که منت خویشم
گفتا که بنشناسم من خویش ز بیگانه

گفتم زکجایی توتسخرزدوگفت
ای جان نیمیم ز ترکستان نیمیم ز فرغانه

نیمیم ز آب و گل نیمیم ز جان و دل
نیمیم لب دریا نیمی همه در دانه

من بی دل و دستارم در خانه خمارم
یک سینه سخن دارم هین شرح دهم یا نه

تو وقف خراباتی دخلت می و خرجت می
زین وقف به هشیاران مسپار یکی دانه

جانا به خرابات آ تا لذت جان بینی
جان را چه خوشی باشد بی صحبت جانانه


مولانا جلاالدین محمّد بلخی






message 100: by f. (new)

f.  | 1028 comments Mod
این شعر مولوی آنقدر زیباست که تکرارش در این تاپیک جا دارد



در ميان پرده خون عشق را گلزارها
عاشقان را با جمال عشق بي چون كارها

عقل گويد شش جهت حدست و بيرون راه نيست
عشق گويد راه هست و رفته ام من بارها

عقل بازاري بديد و تاجري آغاز كرد
عشق ديده زان سوي بازار او بازارها

اي بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق
ترك منبرها بگفته بر شده بر دارها

عاشقان دردكش را در درونه ذوقها
عاقلان تيره دل را در درون انكارها

عقل گويد پا منه كندر فنا جز خار نيست
عشق گويد عقل را كندر توست اين خارها

هين خمش كن خار هستي را ز پاي دل بكن
تا ببيني در درون خويشتن گلزارها

شمس تبريزي تويي خورشيد اندر ابر حرف
چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها
مولوی



back to top