داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
یک روز خوب
date
newest »
newest »
من همواره باور داشته ام که نمی توان یک اثر را منقرد نقد کرد و باید با توجه به آثار پیشین نقد شود. به نظر من داستان «شکنجه گر باریک من» بهترین نوشته است که تا کنون از تو خوانده ام بنابراین بخشی از این نوشتار را با آن مقایسه خواهم کرد. نکته بسیار مهمی که محسن گرامی هم به آن اشاره کرده بود، نوع نوشتن است. پاراگرافبندی یکی از مهمترین عوامل در انتقال یک نوشته به خواننده است به ویژه در نشر بر روی اینترنت. جای افسوس دارد اگر نوشته ای چنین خواندنی را بی دلیل مخدوش کنیم. یک خواننده زمانی که به نوشته نگاه می کند، پیش از آنکه واژگان را ببیند، طرحی گرافیک گونه در ذهنش شکل می گیرد. اگر نویسنده تمامی نوشته را انباشته کند و پاراگرافی در کار نباشد، خواننده با انبوهی از واژگان روبرو می شود که بر ذوق خواندش تاثیر می گذارد. بنابراین بهتر است که پاراگرافبندی را بیشتر مورد توجه قرار دهی.
یکی از نقاط قوت این داستان را نوع نگارش آن از دیدگاه فنی می دانم. بسیار رئال بود در ضمن نمادگرایانه! ایجاد چنین تعادلی کار آسانی نیست که نویسنده بسیار خوب از پس آن برآمده است.
نکته دیگر آن است که نه گرایی در این داستان به آرامی و نه چندان مشخص، خودنمایی می کند. این نه گرایی در داستان پیشین نبود و چون دوست ندارم درونمایه را نقد کنم از آن درمی گذرم. و تنها به این نکته بسنده می کنم که این نه گرایی تقلیدی نیست بلکه شخصی است و از بن نویسنده خارج می شود. مانند آنچه صادق هدایت می نویسد در مقابل چوبک!
سیگار یک نماد فوق العاده است برای نویسنده و او از این نماد بیشترین استفاده را می کند تا بتواند دلیلی برای بازگشت فکر شخصیت داستان خود بیابد و رعایت خاصیت علت و معلولی در تمامی داستان بسیار خوب رعایت شده است و این یکی از بهترین نقاط این داستان است.
نکته ای که من از کلیت داستان احساس کردم که در داستان پیشین نیز بارز بود این است که نویسنده تلاش می کند خود در شخصیت هایش جای گیرد و این دلیل کم بودن شخصیت ها در داستان نویسنده است.
در این داستان (برخلاف داستان پیشین) نویسنده می کوشد تا خود را در دوران پیری ببیند و شاید آرزوهایش را به هنگام مرگ می نگارد. آرزوهایی که بسیاری با آن همذات پنداری خواهند کرد که خود باعث ایجاد جذابیت در این داستان می شود.
ای کاش فضا داستانی بیشتر مشخص بود و این را یکی ضعف های این داستان می دانم. نه اینکه رویه کلاسیک داشته باشد، منظور بیشتر روشن شدن پیشنه و حال شخصیت است هرچند که تا اندازه مشخص شده است.
دیگر نکته ای به باور من ضعف این داستان است نقطه پایانی است که انتظار داشتم نقطه اوج داستان باشد اما نبود!
تذکر می دهم که این به دلیل سادگی پایان داستان نیست.
در کل من نوشته های شما را بسیار دوست دارم و من را از طرفداران نوشته های خود بدانید.
پیروز باشی
ممنون، فعلا سعی کردم پاراگراف بندی رو درست کنم، تا بد سر فرصت روی بقیهاش فکر کنم، مرسی که وقت گذاشتین
Mohsen Sad wrote: "پ.ن
اینا همش تشویق بود که این کار را ادامه بدی دخترم"
مرسی پسرم، باز هم تشویق کنید
در باره اینکه آخر داستان فهمیدین که شخصیت داستان زن هست، فکر میکنین بهتره که عنصر زنانهای زودتر وارد بشه یا نه؟
سلام و سپاس از این همه خوب نوشتن لطفا بنده رو هم جزئ خواننده هاتون بدونید.
باب اول اینکه بسیار لذت بردم.
بعدی هم اینکه
بعضی از جملات در پاراگراف اول ودوم نیازی به وجودشون نیست .
تصور من هم به مرد بودن رفت (اما نه پیر )
اما در پاراگرافآخر خودت خواستی تاکیید کنی که شخصیت زن را نوشتی؟ . این عمدی نوشتن در اخر داستان به وضوح برای من قابل لمس بود . حقیقتا من با ارام ارام رفتن جلوبیشتر موافقم تا یک باره گفتن از لوازم ارایشو ... خصوصیات زنانه .
به نظرم داستاننیازی بر نشان دادن جنسیت ندارد.و
عنوان داستان شیرین بودو از تلخی نهفته در داستان می کاهید . و فقط خدا می داند در لحظه خواندن تا چه حد از بعضی جملات لذت بردم .
و اینکه نیازی بر پاراگرافی نوشتن راندیدم .و اینکه با توجه به نبودن هیچ شتابی در نوشته پایان داستان خوب تمام شد .و نمی دانم چرا نیازی به نقطه اوج و فرود و.. را در این داستان نیافتم .
و دیگر تمام
سارا جان بسیار از لطفت ممنونم، سعی کردم زن بودن رو با چند جمله وارد متن کنم، نیاز به نشان دادن جنسیت از این لحاظ مهم هست که اگر جنسیت مطرح نشه همه فرض رو بر مرد بودن می گذارن. چون ادبیات ما مردانه است.جمله هایی رو که به نظرت زیاد بوده اگه برام بگی بیشتر بهشون فکر می کنم
یک پیشنهاد نقدهای دوستانو سریع اجرایی نکنید چون ممکنه یک نفر دیگه حرف دیگه ای داشته باشه که نقد اونها رو رد کنه ؛ با خوندن نوشته شما یاد مارگارت دوراس افتادم یک روند تلخ با پایان معلوم پر از حرفهای معمولی ولی نوع بیان تازه توصیف ها خوب بودند؛
یک پیشنهاد دیگه اگر مردن این پیرزن از اول معلوم نباشه و اخر داستان برای خواننده غافل گیر کننده باشه شاید جذاب تر بشه داستان نمیدونم
محسن جان در مورد اجرای سریع حق با شماست. اما دلیل اجرای اونها، بویژه وارد کردن عنصر زنانه از ابتدای داستان واقعا ضعفی بود که به عنوان نوشته متوجه اون نبودم. من به عنوان زن فقط از زبان زن می نویسم و این رو خیلی واضح می دونستم که راوی زن هست. مدتی نوشته رو رها کردم و بعد به عنوان خواننده خوندمش و متوجه این ضعف شدمضمن این که متن هایی رو که اینجا می ذارم به عنوان اتود هستند و این تغییرات می تونند باعث بحث و چالش بیشتر بشن
قصد نقد ندارماما برای من از همان جایی که برای برداشتن پاکت سیگار به اطاقش میرود و آن را از روی میز توالت برمی دارد زن بودن او آشکار می شود۰ شایدهم ناخودآگاه۰ چرا که میز توالت برای من نمادی زنانه ست۰
سنی هم از او گذشته چرا که: ـ بیشتر کارهای مهم زندگیش را قبلا انجام داده بود- ـ
باواژه هایی مانند تَرک کردن و آخرین سیگار در پاراگراف دوم و صحنه ی بالکن در پاراگراف سوم ذهن به گونه یی خودبخودی به مرگ و شاید خودکشی کشانیده می شود۰
البته بازهم تاکید می کنم که این همه بستگی به برداشت خواننده و بروز نمادین واژه در ذهن او دارد۰
از این روی باور دارم که انتخاب هر واژه و کاربرد آن در جای جای جمله ها بر ذهنیت خواننده تاثیری خودآگاه و هم ناخودآگاه دارد که در مسیر خوانش داستان بطور موازی برداشت و فهم او را از روایت هدایت می کند۰
موفق باشید۰
http://piadero.ir/portal/index.php?do...با تشکر از نقد دوستان، این داستانم در یک مجله ادبی دیجیتال چاپ شد. این اولین کار من هست که چاپ می شه
ببخشید من نمی دونستم که شما دنبال چنین مجله ای هستین. حالا قراره که یکی از دوستانم چند تا مجله دیجیتال دیگه هم بهم معرفی کنه. حتما یه جا یه طوری شیر می کنمبله من موافقم که این گروه منتقد های بسیار خوب و حرفه ای داره و خوب یک دلیلش هم تعداد زیاد داستان هایی هست که می خونند و بحث هایی که بعد از انتقاد پیش می آد.


به اتاقش رفت. پاکت سیگار را از روی میز توالت برداشت. میخواست ترک کند. سالها بود سیگار را که دست میگرفت به خودش میگفت این سیگار آخر است. اما این سیگار آخر بود؟ لااقل میدانست که آخرین سیگار توی پاکت است. گفت دیگر نمیخرم. همیشه میگفت. آخرین سیگار را که میکشید دو روز طول میکشید تا پاکت بعدی را بخرد. سیگار را همانجا روشن کرد.دوست نداشت هنگام کشیدن سیگار چیزی دستش باشد. دوست نداشت فکرش مشغول باشد. زمان کشیدن سیگار فقط مخصوص دم و بازدم دود بود. به سر طوسی نارنجی سیگار خیره شدن و پک زدن و تماشای نارنجی که جلو میاید و طوسی که عقب میرود، دود را کمی از بینی بیرون دادن که مطمئن شود حواسش جمع است و سیگار را هول هولکی و از سر عادت دود نکرده و بقیه را از دهان بیرون دادن که سردرد نگیرد و مطمئن شود که همه دود را بیرون داده و اگر دهانش را ناخود آگاه باز کند دود بیرون نمیزند. روزی یک سیگار بعد از قهوه صبح نه کسی را میکشت و نه سرطان ریه میآورد. این پنج دقیقه به علاوه منهای یک مال خودش بود. از پک سوم چشمانش را میبست و به اینکه هیچ کاری برای انجام دادن ندارد فکر میکرد و لبخند میزد و بعد چشمانش را باز میکرد.
با سیگار روشن به بالکن رفت و روی صندلی چوبیاش نشست. پک سوم
را که زد چشمانش را بست و به اینکه هیچ کاری برای انجام دادن ندارد فکر کرد. دلشورهٔ غیر منتظرهای به سراغش آمد. به زور و با چشم بسته لبخند زد شاید آرام بگیرد. یادش به ترش کردگی پیشترش افتاد.ها دارم میمیرم. برای همین است که دلم شور افتاده. شاید فکر میکنم باید قبل از مرگ کاری بکنم. این بار نا خود آگاه اما و واقعی لبخند زد. حتا اگر داشت می مرد کاری نداشت که انجام دهد. چشمانش را باز کرد. بالکن مشرف به خیابان باریکی بود که ماشینها معمولاً یک طرف پارک میکردند و از طرف دیگر عبور میکردند. این یک قرار داد بود وگرنه در کلّ خیابان نه تابلویی بود و نه هیچوقت پلیسی از آن کوچه رد شده بود. حتا یک بار که مردی دختر نوجوانی را به قصد کشت زد پلیس سر کوچه پارک کرد. خودش به چشم خودش همه چیز را دید. مرد پسری را در خانه با دخترش غافل گیر کرده بود. پسرک از پنجره فرار کرد. مرد با کمر بند به جان دخترش افتاد. بعد دختر و مادر احتمالا همدستش را توی خیابان انداخت. پک چهارم یا پنجم بود. سالها بود این عادت زشت قاطی همه چیز شدن را ترک کرده بود. حس مسخره و تنهای کمک به همنوع و مادری کردن برای همه را که فقط از سر دلسوزی برای بی هدفی و بی مصرفی خودش می امد را شناخته بود. بر نیاز هرکاری از دستت بر میآید برای هرکسی بکن غلبه کرده بود و از لذت تاثیر گذاری و به درد بخوری گذشته بود. هیچ کس عوض نمیشد. هیچ چیز عوض نمیشد. همه یادشان میرفت. همه دوباره همان کار هارا میکردند. همه همان الگوهای اشتباهت همیشگی را با خودشان یدک میکشدند. خودش هم.
حیاط خانهها همه کوچک بودند و خانههای کوچه دو یا سه طبقه بیشتر نبودند. کوچه قدیمی بود با درختهای بلند. زن همسایه پسرش را به درون هل داد تا او را نبیند. به همه اهل محل گفته بود خوبیت ندارد زنی نیمه عریان در ملا عام دود می کند. خودش را سبک میکرد مادرک. پسر از سه سالگی تا پانزده سالگی هر چه را که میخواست ببیند دیده بود. باز لبخند زد. پک آخر را کشید و سیگار را خاموش کرد. ترش کردگی باز بالا آمد. همه دهانش را گرفته بود. دارم میمیرم. شاید واقعاً بهتر است کاری بکنم این دم آخری.
فکر کرد میتواند حلالیت بطلبد. به چه کسی بد کرده است؟ کسی به ذهنش نیامد. از بستگان و دوستان و نه که اصلا به هیچکس بدی نکرده باشد. اما بدیهای خیلی کوچک و حالا که به گذشته نگاه میکرد حتا بچگانه. تازه بیشتر هم خوبی کرده بود. پول قرض داده بود، دکتر برده بود، درد دل گوش داده بود. بد تر از همه نامزد سابقش بود که بهش خیانت کرده بود. تازه خیانت که همه میکنند نمیکنند؟ دوستش هم گفته بود که انسان برای تک همسری خلق نشده است. شده است؟ گیرم که همه اینها درست، حالا زنگ بزند چه بگوید؟ ببخشید یادت هست چهل و چهار سال پیش به شما خیانت کردم، شما فهمیدی دلت شکست، ولی گفتی بخشیدی؟ حالا واقعاً بخشیدی؟ اگر هم نبخشیدی ببخش چون تقصیر خودت بود که فلان کردی و بهمان کردی. و باز دعوا کنند دم مرگی؟
به اتاق برگشت و خودش را در آینه بزرگ و قدی مخصوص بیماران نارسیسمی نگاه کرد. ترسید وقت برای حمام کردن نداشته باشد. تازه دیروز حمام کرده بود. اما دندانهایش را باید حتما میشست. هرچند که میدانست در مرده شور خانه آنها را در میآورند و میبرند برای مادر یا مادر بزرگشان و اگر نخورد برای خاله شان نگاه میدارند که هنوز سه تا دندانش مانده است. دلش میخواست موهای بدنش را هم بزند، اما پوستش خیلی نازک شده بود، میترسید با تیغ پوستش را ببرد. تازه به جز چند جای خاص دیگر موئی نداشت. کس و کار زیادی هم نداشت که از پنجره مردشور خانه نگاهش کنند. چند نفر دوست و فامیل و شاید نوه خالهاش هم بیاید. به یاد او که افتاد تیغ را برداشت و دست به کار شد. شاید هم نمیآمد. کار را در حد حفظ ظاهر تمام کرد. برهنه روبروی آینه برگشت. ترش کردگی دوباره بالا آمد. به گذشته که بر میگشت هیچ چیز نبود و این شادش میکرد. هیچ کاری نکرده بود و آن کارهایی هم که کرده بود از حد اتاقش فراتر نمیرفتند. به موسیقی علاقه داشت. یک ماه ارگ زده بود، نه ماه تار، یک ساز دهنی داشت و بعد به هنر طراحی و نقّاشی رو آورد. در سه جلسه فهمید که استعداد خوبی دارد و بعد از جلسه پنجم نمیدانست چی شد که دیگر نقّاشی نکشید. پزشکی را نصفه نیمه رها کرد و با زور و پول مدرک جانور شناسی گرفت و از همان موقع ها بود که فهمید چطور زندگی کند و بقیهاش دیگر خودش گذشته بود.
به بدنش نگاه کرد. پوستش انگار با گذر زمان سفید تر شده بود. هرچند نقاط اتصالش به گوشت کم شده بود اما برای سنّ و سالش بد هم نبود. جز کمی چربی دور شکم که همیشه داشت و همیشه میگفت همه دارند، هنوز هیکل خوبی داشت. سینهها درشت و به لطف تمرینات بدنی و ماساژ پوست هنوز سفت بودند، شانهها هنوز خم نشده بودند، هرچند بازوها کمی شل بودند اما گردن کشیده و محکمش به هیکلش میآمد. فکر کرد موی باز بهش میاید. اما با موی بافته معصوم تر به نظر میرسید. پیراهن صورتی ساده ای که لباس خانه محسوب میشد اما برای روز مبادا که مهمانی در خانه داشته باشد هنوز نپوشیده بود به تن کرد. دوست داشت کمی آرایش کند. فقط کمی که رنگ پریده به نظر نرسد. خط لب باریکی کشید و به جای روژ لبان خشکش را با وازلین چرب کرد. اگر ریمل میزد حتما میریخت و خیلی زشت میشد. فکر کرد ریمل ضدّ آب بزند اما نمیدانست آیا کافور ریمل ضدّ آب را میشوید یا نه. هر چند اگر کافور ریمل ضدّ آب را از مژهاش پاک میکرد، حتما از پوستش هم میشست. کمی عطر به خودش زد و به رخت خواب رفت.
نمیدانست زندگی چندمش بود. به تناسخ اعتقاد قلبی و عمیقی نداشت، اما از این فکر که این زندگی آخر بود و بعد از این کارهایش سنجیده میشدند خوشش نیامد. لبخندی زد و آرزو کرد که این زندگی هفتمش نباشد و مرد.