داستان كوتاه discussion
داستان كوتاه
>
دخترک کبریت فروش
date
newest »
newest »
چه بد تمومش کردی!اولشو وسطشو دوس داشتم آخرش افتضاح بود
آخه چرا؟
لباساش چرا تیکه پاره بود؟
یه سرم که چسبیدن به تخت نداره
اینقد اگه سینوسی دوس داش بفهمه اونور پرده چه خبره باید خیلی مردونه پسش می زد بعد اگه کسی بود یا حلقه ای بود خیلی مهربون عذر می خواس
سه ساعت منتظر نشسته بوده تا طرف بمیره؟!!!
بعدش بیاد پایین به آسمون نگاه کنه؟
mojdeh wrote: "چه بد تمومش کردی!اولشو وسطشو دوس داشتم آخرش افتضاح بود
آخه چرا؟
لباساش چرا تیکه پاره بود؟
یه سرم که چسبیدن به تخت نداره
اینقد اگه سینوسی دوس داش بفهمه اونور پرده چه خبره باید خیلی مردونه پسش می ز..."
خوب دختره بیچاره بوده
پسره هم خجالتی
اخرشم بخاطر اینکه خانوم دستجردی شده وزیر بهداشت دوتاشون میمیرن
در اخر نتیجه میگیریم که هیچوقت زنا نباید وزیر شن
محسن صادقیان wrote: "اسم داستان بوی بی سلیقه گی می دهداما خود داستان خیلی خوب روایت شده
زبان داستان فوق العاده روان است و خواننده را تا آخر می کشد اما در بند آخر همه چیز بر ضد داستان نوشته می شود. حتی زبان هم در آن بن..."
محسن جان من این پست رو همون اوایل گذاشتم
ممنونم از تعریفت
Moein wrote: "mojdeh wrote: "چه بد تمومش کردی!
اولشو وسطشو دوس داشتم آخرش افتضاح بود
آخه چرا؟
لباساش چرا تیکه پاره بود؟
یه سرم که چسبیدن به تخت نداره
اینقد اگه سینوسی دوس داش بفهمه اونور پرده چه خبره باید خیلی ..."
اگر یک میلیون بار هم این داستان رو می خوندم باز هم به این نتیجه ایی که تو اشاره کردی نمی رسیدم.
اینکه یک نفر نتونسته به خوبی در جایگاهش فعالیت کنه رو نباید به بدلیل جنسیتش دونست و نباید به بقیه تعمیمش داد.
اگر قرار باشه اینطور قضاوت کنیم خیلی راحته که مثلا بگیم چون وضعیت اقتصاد روز به روز رو به وخامت میره،نتیجه می گیریم که مردها قادر به اداره ی وضعیت مالی مملکت نیستن
خیلی راحت قضاوت می کنی معیین
اولشو وسطشو دوس داشتم آخرش افتضاح بود
آخه چرا؟
لباساش چرا تیکه پاره بود؟
یه سرم که چسبیدن به تخت نداره
اینقد اگه سینوسی دوس داش بفهمه اونور پرده چه خبره باید خیلی ..."
اگر یک میلیون بار هم این داستان رو می خوندم باز هم به این نتیجه ایی که تو اشاره کردی نمی رسیدم.
اینکه یک نفر نتونسته به خوبی در جایگاهش فعالیت کنه رو نباید به بدلیل جنسیتش دونست و نباید به بقیه تعمیمش داد.
اگر قرار باشه اینطور قضاوت کنیم خیلی راحته که مثلا بگیم چون وضعیت اقتصاد روز به روز رو به وخامت میره،نتیجه می گیریم که مردها قادر به اداره ی وضعیت مالی مملکت نیستن
خیلی راحت قضاوت می کنی معیین
Moein wrote: "mojdeh wrote: "چه بد تمومش کردی!اولشو وسطشو دوس داشتم آخرش افتضاح بود
آخه چرا؟
لباساش چرا تیکه پاره بود؟
یه سرم که چسبیدن به تخت نداره
اینقد اگه سینوسی دوس داش بفهمه اونور پرده چه خبره باید خیلی ..."
بیچارگی دختره اصلا خوب نشون داده نشده
و
فعلا که خانوم وزیر از بقیه وزرا بیشتر داره کار می کنه
حد اقل در شرایط
و حد اقل در مقایسه
!
maryam wrote: "Moein wrote: "mojdeh wrote: "چه بد تمومش کردی!اولشو وسطشو دوس داشتم آخرش افتضاح بود
آخه چرا؟
لباساش چرا تیکه پاره بود؟
یه سرم که چسبیدن به تخت نداره
اینقد اگه سینوسی دوس داش بفهمه اونور پرده چه خ..."
شوخی کردم
خواهران از چه زود میرنجید؟
ما که قصد برادری داریم
mojdeh wrote: "Moein wrote: "mojdeh wrote: "چه بد تمومش کردی!اولشو وسطشو دوس داشتم آخرش افتضاح بود
آخه چرا؟
لباساش چرا تیکه پاره بود؟
یه سرم که چسبیدن به تخت نداره
اینقد اگه سینوسی دوس داش بفهمه اونور پرده چه خ..."
یعنی چی خوب نشون داده نشد؟
کشش داستان به همین بود که مبهم باشه
بعدشم فعلا هیچکس اصلا کار نمیکنه
mojdeh wrote: "راس می گی گور بابای همه شونکار کن و نکنشون
خوب نشون داده نشد دیگه
!
بحث با من نکن جوش میارم"
باید چطور خوب نشونش میدادم؟
صدای سرفه هایش از صدای پرندگان در نم نم باران بهاری دلنشین تر بود.?????
صدای سرفه و این همه ادا؟
بعدم از پشت پرده با اون وضع سرفه کردن دختره اگه همراه داشت صدای همراهش در نمیومد؟



از پشت پرده چشمهایش پیدا بود که با نگاه مظلومانه اش ملتمسانه بالا را مینگریست و من زیر چشمی اسمان را در نگاهش میدیدم ولی بالای سر من جز سقف غبار الود گچی چیزی نبود.
صدای سرفه هایش از صدای پرندگان در نم نم باران بهاری دلنشین تر بود.
جرات در درونم نمودار سینوسی را طی میکرد. از پشت پرده ای که فقط چشمها پیدا بود.
باید سر صحبت را باز میکردم، اما اگر ان سوی پرده پدری سبیل کلفت نشسته بود چه؟
اگر برادری غیرتی خواهرش را میپایید؟
اگر مادری تسبیح به دست از ایمه ی اطهار شفای عاجل دخترش را میطلبید چه؟
اگر حلقه ای بر دست داشت چه؟
اگرها جرات را از من می ربودند ولی مشکل اصلی پرده ها بودند پرده هایی از جنس یاءس که هر بیماری را بیمارتر میساخت.
تنها صدایی که در ان هیاهو میشنیدم صدای گرم سرفه هایش بود صدایی که برای من سرشار از عشوه و غمزه و دلبری بود
فکری به ذهنم رسید سرفه ها تنها صدایی بودند که از نزدیک قلب می امدند صدایی که زبان و لب ها از هجای ان عاجز بودند پس شروع کردم به سرفه.صدای سرفه هایمان در هم میپیچید مانند همهمه ی گنجشکها روی درخت. حتی قاب دیوار هم دوست داشت انگشتش را از روی دهانش بردارد و دستش را مشت کند و جلوی دهانش بگیرد و از ناظران خواهش کند که سرفه کنند.
اما این احساس تنها درون من تعریف شده بود چرا که از حرکات و چهره ی دیگران معلوم بود که سرفه را صدایی ازار دهنده میپندارند.
هردو ساکت شدیم.
همه نگرانی ام از سرعت سرم او بود که رو به اتمام بود.
سکوتی سنگین بر فضا حاکم شد. و او تنها به اسمان مینگریست و من به اسمان نگاهش. محو پرواز در اسمان نگاهش بودم ، لحظه ای به خود امدم سرمم را دیدم که در حال اتمام است سرم او مدتها بود که تمام شده بود اما چرا من نفهمیدم با فریادی عاجزانه پرستار را صدا زدم و با چشمهای خیسم او را نشانش دادم پرستار یکه خورد همه دکترها را صدا زد بالای سرش امدند همه معطوف او بودنداما دیگر او روی زمین نبود.
پرده ها کنار رفتند جامه ای پرچاک و پر خاک بر تن داشت نه از پدر خبری بود ،نه برادر و نه مادری که از ایمه ی اطهار طلب شفای عاجل کند و نه حلقه ای بر انگشتان پینه بسته اش.
سوزشی در دستم احساس کردم،چشمانم سیاهی رفت چشم که باز کردم اسمان را دیدم که با سرفه هایش میگفت
من هم دوستت دارم.