داستان كوتاه discussion

186 views
داستان كوتاه > فاحشه ها رستگار می شوند

Comments Showing 1-20 of 20 (20 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Sepehr (new)

Sepehr aref | 11 comments یک زانتیای مشکی جلوی پایش ایستاد نگاهی به داخل ماشین انداخت در را باز کرد و سوار شد.
مدتی توی خیابان ها چرخ زدند تا اینکه جلوی یک بسنتی فروشی ایسادند راننده پیاده شد و با یک بستنی بزرگ بر گشت هنوز هیچ حرفی میان آنها ردو بدل نشده بود.
بعد از اینکه بستنی را خورد راننده گفت :چرا ؟
-چی چرا؟
-شهوت یا پول؟
یهو جا خورد.
خودشم هم نمی دانست چرا می خواست صادقانه رفتار کند.
-معلومه پول ولی...
- از نگاهت معلوم بود به خاطر همین سوارت کردم من درکت می کنم. داشبور رو باز کن.
داشبور را باز کرد.
یک دسته اسکناس نو دید.
- اون و بردار اینم کارت منه من یه شرکت بازر گانی دارم به یه منشی احتیاج دارم فردا ساعت 9 اونجا باش .الانم برو پایین که کلی کار دارم.
خشکش زده بود در رو باز کرد و آروم پیاده شد.
نمی توانست باور کند، فکر می کرد که یک شب را از دست داده ولی چاره ای نداشت باید باور می کرد.
شب مثل جن زده ها از جلوی چشمان قهر آلود مادرش رد شد و به اتاقش رفت پسرش هم مثل هر شب خواب بود.
شب قبل خواب به هزاران چیز فکر کرد . اینکه فردا چه لباسی بپوشد ،چه آرایشی بکند ، اینکه خدا چه قدر مهربان است، اینکه دیگر می خواست خوب باشد ،احساس آزادی می کرد دیگر لازم نبود...
صبح زود از خواب بلند شد. با ظاهری ساده تر از خانه خارج شد.
تق تق
در را باز کرد.
سلام کرد و نشست.
آقای رییس گفت که از همون روز کارش را شروع کند .
ازش تشکر کرد.عجب آدم خوبی بود.
کمی روی میزکارش را مرتب کرد بعد روی صندلی نشست دستش را گذاشت پشت سرش چشمانش را بست و نفسی عمیق کشید . بی نهایت خوشجال بود از اینکه داشت خوب می شد و ازاینکه کسی او را درک کرده بود.ناگهان احساس سنگینی شدیدی کرد چشمانش را باز کرد دید آبدارچی شرکت چای در دست بدون اینکه پلک بزند به او خیره شده است. کمی خودش را جمع کردو گفت سلام .
آبدارچی بعد از بر انداز کردنش گفت علیک سلام خوش آمدید.و همانطور خیره ماند.
برای دور شدن از آن شرایط به سمت دستشویی رفت.
مطمئن بود که آبدارچی با نگاهش او را تا وقتی که در دستشویی را بست تعقیب می کرد.
ولی این مسئله فقط به آبدارچی منحصر نمی شد. توی هر اتاقی که رفت همین آش بود و همین کاسه.
توی راه خونه مرتب به خود وعده می داد که: همه چیز درست می شود و زود به این شرایط عادت می کند.
در را باز کرد یک ماشین اسباب بازی برای پسرش و یک جعبه شیرینی و مقداری میوه برای مادرش که 2 سال بود با تنها دخترش قهر بود در دستانش داشت.
دوباره داد و بیداد مادرش بلند شد:
-چند بار بگم با پول حروم تو این خونه چیزی نیار؟هان؟
-حروم چیه کار پیدا کردم. امروز رفتم سر کار یه شر کت بازرگانیه من منشی شون شدم.
- آره تو گفتی و منم باور کردم اون اولا هم که از شوهرت جدا شدی از این حر ف ها زیاد می زدی . چی شد ؟ آخرش شدی این.
- این دفعه فرق می کنه .
-همیشه همینو می گی .گمشو از جلو چشمم
سرش را به پائین انداخت و به اتاق پسرش رفت .
فردا صبح شاداب تر از دیروز کار را شروع کرد تا همه چیز را تغییر دهد ولی هیچ چیز عوض نشد که نشد .
جدا از کارمندان شرکت باید نگاه مشتری های شرکت و آن لبخند های کثیفشان را نیز تحمل می کرد.
مدام سعی می کرد به روی خودش نیاورد خودش را به کار های مختلف مشغول می کرد با این حال باز هم ته دلش حس بدی داشت.
سه روز به همین منوال گذشت.
هیچ چیز بهتر که نشد هیچ هر روز هم بدتر می شد حتی چند بار کارمند های شرکت سعی کرده بودند درخلوت به او نزدیک شوند ولی هر بار به بهانه های مختلف از نگاه ها و دستان کثیفشان می گریخت.مهمان های خارجی هم دست کمی از ایرانی ها نداشتند یکی از آنها به بهانه دستشویی از جلسه بیرون آمد و به هر جان کندنی بود پیشنهاد رابطه داد.
داشت دیوانه می شد. هر روز برایش هزار سال می گذشت.باید با رئیسش صحبت میکرد یا اینکه...
صبح روز بعد آقای رئیس پس از ورود به شرکت متوجه رفتار عجیب او شد. وارد اتاقش شد روی میزش یک نامه دید:
با عرض سلام و خسته نباشید
شاید برای تشکر کردن کمی دیر باشد ولی من از شما تشکر می کنم به خاطر قلب مهربانتان، به خاطر چشمان پاکتان و به خاطر روح بزرگتان .
شما مرا به خوبی درک می کنید ولی هرگز نمی توانید به جای من باشید.نمی توانید به جای من نگاه بی شرمانه همکارانم را تحمل کنید.نمی توانید در باطلاق خوب بودن بالا بروید در حالی که دیگران با تمام قدرت شما را به پایین می کشند. فاصله رویا و کابوس برای من به یک هفته نیز نرسید.شما نمی توانید این را درک کنید که شکست در راه خوب بودن چقدر سخت است .
من هم نمی توانم.
هیچ کس نمی تواند.
من قبلا - وقتی که بد بودم- در یک روز یک نفر را تحمل می کردم اما اینجا در جایی که قرار بود خوب باشم باید در روز ده ها نگاه سنگین تر از کوه را تحمل کنم.
من نمی توانم بار به این سنگینی را به دوش بکشم و خوب باشم.
من می خواهم باز هم بد باشم .
باز هم در نظر دیگران پست و حقیر باشم.
اما برای خودم بهترین بنده خدا باشم.آزاد و راحت باشم.
خلاصه اینکه:
از طلا گشتن پشیمان گشته ایم مرحمت فرموده ما را مس کنید
خدا حافظ

آقای رئیس از اتاق بیرون آمد . او رفته بود. با چشمانی نمناک از پنجره اتاقش به خیابان نگاه کرد، زنی را دید که سوار یک زانتیای مشکی شد و رفت .
رفت که خوب باشد.

مرداد87



message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
توصیفاتی در این نوشته دیده نمی شود.
اما تلاشی است برای توضیح یک روایت تا روایتگری.
موضوع هم موضوع تکراری ای بود.
اما تلاشتان برای دوری از زبان پیش پا افتاده این جور موضوعات ستودنی است.
موفق باشید.


message 3: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments منم با نظر دوستان موافقم کمی نیاز به شاخ و برگ داشت شخصیت باید بیشتر پرداخته می شد یک کم با عجله انگار شخصیت نوشته بود اما موضوع جالب بود


message 4: by SerA (last edited Aug 18, 2008 10:07PM) (new)

SerA Mo (saramoazamian) | 60 comments ديدن يه چيزه،روي كاغذ اوردنم يه چيز(روي منيتور)نقداي دوستان بايد نشون بده كه هدفشون از نقد ،نقد نوشته بوده تا طرف حس نكنه زاويه ديدش بد بوده
ايشون يه چيزي ديده يه چيزي حس كرده فقط قسمت بعديشو يعني روي كاغذ اوردنشو كمي بامشكل انجام داده،پس يعني نصف راه رو درست رفته
اما شما دوستاي من يه دفه پنبه زني راه ميندازين


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ببين دوست من پنبه زني كدومه؟
استفاده از اين واژه براي نقاد يعني توهين.
والله من كه هدفم زدن پنبه كسي نبوده و نيست اما همانقدر كه انتقاد كردم همانقدر هم از خوبي نوشته گفتم و فكر مي كنم اين يك نقد منصفانه بوده . البته لا اقل از طرف خودم و ساير دوستان هم هيچ غرضي نداشته اند و تا اونجا كه من دارم مي بينم به بيراهه نرفته اند در نقدشان.
دوستاني كه اين جرات رو به خودشان مي دهند تا چيزهايي را كه نوشته اند در معرض افكار و نقدهاي ديگران قرار بدهند در عين حالي كه كارشان ستايش بر انگيز هست نبايد از نظرات ديگران نگران شوند.
بگذار تا خاطره اي براي شما بگويم.
سالها پيش ما جلسات منظم شعر خواني اي در شيراز داشتيم كه خيلي دوستانه هم بود و در پايان شعر خواني ها هر كسي داوطلب مي شد شعرش را نقد مي كرديم.
جلسات به خوبي پيش مي رفت و ما بعضي وقتها بي رحمانه كارها را نقد مي كرديم مي گويم بي رحمانه چون اعتقاد داشتيم نقد بي رحمانه تمام زاويه هاي يك شعر را به نويسنده اش نمايان مي كند. البته نقاط مثبت شعر را هم مي گفتيم و واقعا شاعران جوان و نوجوان از اين جور نقد كردن استقبال بي نظيري مي كردند.
در همين اثنا خانمي وارد جمع شد كه بههيچ وجه خوب شعر نمي گفت. هر چه كرديم تا او را با فنون نوشتن شعر آشنا كنيم نتيجه اي نمي داد چون سركار خانم مورد اشاره اصلا به نقدها گوش نمي داد و كار خودش را مي كرد. نتيجه اينكه او هر وقت نقدها را مي شنيد اعتراض مي كرد كه ما مي خواهيم پنبه اش را بزنيم و پاي او را از اين جلسه هفتگي شعر خواني ببريم. بماند كه چه شيطنت هايي كرد تا جايي كه مي رفت مجوز آن جلسه شعر خواني با وساطتت آشناهايي كه تحت تاثير خانم بودند باطل شود كه نشد. اما همان خانم با همان اشكالات ابتدايي كتاب شعري با كمك يكي از نهادهاي متولي فرهنگ! منتشر كرد. پس از انتشار چنان نقدهاي هجو آلودي براي خانم از سوي خوانندگان كتاب براي خانم ارسال شده بود كه خانم مورد اشارهه يچ وقت ديگر دست به قلم نشد كه نشد از سوي همان نهاد فرهنگي هم به شدت مورد انتقاد قرار گرفت.
اما آن جلسه شعر خواني در حال حاضر باعث پديد آمدن شاعران خوبي در استان فارس و شهر شيراز شده است. حالا اسم شاعران خوب آن جمع شعر خواني را نمي برم اما فقط همين را بگويم كه دو سه تا از بهترين غزلسرايان مدرن جوان كشور در همان جلسات نقد باليدند و حالا تبديل به شاعران خوبي شده اند.



message 6: by Sepehr (new)

Sepehr aref | 11 comments از همه دوستان ممنونم
اینکه این نوشته خیلی ایراد داره کاملا طبیعیه چون اولین داستان کوتاهی که می نویسم
هدفم از اینکه اینجا منتشرش کردم این بود که بوسیله نظرات بقیه دوستان بتونم چیز جدیدی یاد بگیرم و ایرادات کار رو بر طرف کنم.
از نقد های بی رحمانه هم ترسی ندارم چون می دونم که واقعا به نفع منه
علاوه بر اینکهکه تعدادی از نقاط ضعفم رو فهمیدم متوجه نقاط قوت هم شدم
کلا امیدوارم
از همه متشکرم


message 7: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
اميدوار باش سپهر جان.
پس اگر كار اول بوده كه خيلي هم عالي بوده.
آفرين عزيزم.
موفق باشي.


message 8: by SerA (new)

SerA Mo (saramoazamian) | 60 comments سلام
به خاطر توهين معذرت ميخوام،نميدونستم توهينه.تقصير اون خانومست كه شما توهين برداشت كردين ديگه:)ا
اما درمورد نقدايي كه من اينجا خوندم(نه تو اين تاپيكا،كلا)اكثرا فقط شنيدن كه نقاد بايد نكات منفي يك اثر رو رديف كنه تا بهش بگن نقاد
نقد يعني چي؟اكثر ادمايي كه اينجا نقد ميكنن فكر ميكنن كه اگر هرچه بيشتر نقاط ضعف يه نوشته رو نقد كنن از امتياز بيشتري به عنوان نقاد برخوردار ميشن،توروخدا كسي ناراحت نشه،چيزي كه از بيرون ديدم دارم ميگم،شايدم اشتباه ميكنم.چون من نقاد نيستم

البته صحبت شما راجع به پيشرفت كردن از طريق نقد صحيح،كاملا متينه و من قبول دارم


اقاي سپهر نشون بده كه چه ميكنه اين نقد صحيح
:)
داستان بعديتو همه محكم تر ميخونن

همتون موفق باشين


message 9: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
من هيچ وقت توي نقد نقاظ ضعف رو نمي گم بالاخره هر كاري هر قدر هم كه ضعيف باشه بالاخره نقاط مثبتي هم داره كه بي انصافيه از كنار اون به سادگي رد شد و يا دست كمش گرفت.


message 10: by Elnaz (new)

Elnaz | 326 comments ساده بود
من هم موافقم كه بايد به شخصيت داستان شاخ و برگ مي داديد
نبايد از حق گذشت ،داستانتون كشش داشت
اميدوارم در داستان هاي بعدي موفق باشيد



message 11: by MahtaBi KhaNooM (new)

MahtaBi KhaNooM | 1782 comments داستانتون کشش داشت و خواننده رو وادار میکرد که تمام نوشته رو بخونه و خسته کننده و کسالت آور نبود.
مشکلاتی هم داشت که من خودم رو در حد انتقاد نمیدونم.

موفق باشید.


message 12: by Mona (new)

Mona | 28 comments البته اینطور که درباره ی روسپی جماعت نوشته شده معلوم می کند که نویسنده تا حدی ناشی است
عذر مرا بپذیرید
اولا هیچ روسپیی نمی گه من بدم حداقلش من که اینو می گم برای اینه که با چندتاشون رفیقم و مطمئنم
دوما هیچ روسپیی آدم بدی نیست
کارشم بد نیست
اونم داره یک نیاز رو در جامعه براورده می کنه تا فوران احساسی به ناموس دیگران لطمه وارد نکنه
سوما هیچ روسپیی انقدر با شرم و حیا و ناز نازی نیست که با دوتا یا ده تا نگاه دیگران بخواد به تریش عباش بر بخوره
انقدر زرنگ هستن که آدماشونو به یه بشین پاشو سر جاشون کیپ کنن
اینو نمی گم
دیدم
فکر می کنم اول اگر کمی نویسنده با روحیات و زندگی این قشر مستقیما آشنایی پیدا می کرد می تونست داستان متفاوت و حقیقی تری رو ارائه بده
باز هم عذر


message 13: by Mehdi (last edited Aug 21, 2008 09:45PM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
محمد حسین اسمشون موناست نه مهسا.
در ضمن نیازی نیست که حتما یک موقعیت عینا همان چیزی روایت بشود که در عالم واقعیت هست.
نویسننده هدفش این نبوده که بگه دقیقا روسپیان محترم! ( از نظر مونا خانم) چه کاری انجام می دهند فقط می خواسته موقعیتی را با حضور یک روسپی روایت کند.
در ضمن مونا خانم مگه روسپی ها غیر بقیه آدم ها هستند؟ همین جوری که توی آدمها قالتاق و پر رو زیاده توی روسپی ها هم می تونه آدم کم رو و بی تجربه هم وجود داشته باشه.
محمد حسین قرار نشد تیکه بار مردم بکنی ها.


message 14: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments مهدی جان این مونا خانم هم حرفی میزند ها . آقای نویسنده ما هم طرف دیگر اون خانم روسپی رو نوشته حالا که نباید با واقعیت تطبیق داشته باشه


message 15: by Sepehr (last edited Aug 23, 2008 07:35AM) (new)

Sepehr aref | 11 comments اولا من که نگفتم روسپی یا روسپی گری بده
منم همین رو می گم که آدم می تونه هر شغلی داشته باشه و از خودش راضی باشه
این خانوم روسپی هم اول قصه مثل بقیه مردم این شغل رو شغل بدی می دونه ولی در آخر به همون نتیجه ای که گفتم می رسه
البته اگه شما متوجه این موارد نشدید ایراد از منه که نتونستم خوب منظورم رو بیان کنم

دوما همه ماافرادی رو میشناسیم که بر خلاف رفقای شما اصلا هفت خط نیستند و فقط از سر اجبار و با اکراه تن به این کار میدهند

سوما خدا این فرصت رو به من نداده که بتونم یه روسپی باشم تا احساساتشون رو درک کنم و این چیز ها رو بر
اساس احساسات خودم نوشتم اون چیزیی که توی چشم افراد میشه دید




message 16: by Mehdi (last edited Aug 23, 2008 08:54AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
سلام سپهر جان
********************
موفق باشي.


message 17: by Sepehr (new)

Sepehr aref | 11 comments درستش کردم حق با شما بود


message 18: by Mona (new)

Mona | 28 comments عروس رقصیدن بلد نبود می گفت زمین کجه
والا مااین نوشته رو نشون اینکارش دادیم جز فحش چیزی نثار این داستان نکرد
حالا ما می خوایم ادبی برخورد کنیم دیگران شدن دم روباه

خوب هر کی با توجه به سنش برخورد می کنه
ما که توقعی از دیگران نداریم
سپهر جان ممنونم که یاداوری کردی این داستان تنها رویایی بیش نبوده
اگر کلامم تلخ بود ببخش



message 19: by ArEzO.... (new)

ArEzO.... Es | 1252 comments داستان را خواندم
كامنت ها را خواندم
همه نقدها شده است
به نظر من بهتر است باز از شما داستان بخوانم تا نقدي كنم
بقول خودتان اولين داستان است
چه خوب است كه اين گروه باعث خلق قلم هايي ست كه روزي شايد قلم هاي موفقي باشند
شادكام بمانيد


message 20: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
آرزو خانم درست می گن.
امیدوارم سالها بعد از میان بچه های این گروه به خصوص اونها که تازه شروع کردند نویسنده های خوبی را ببینیم.


back to top