داستان كوتاه discussion

8 views
جوانه می زنیم / مهدی بهروزی

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
نوشتن کم است
فریاد هم
باید غرش کرد
از سراسیمگی خیابان
تا قله‌های سفید شده ناموس
همچون رویمان
که اگر نیاییم
نگوییم
ننویسیم
فریاد نکنیم
سیاه می شود
زغال
هیمه آتش بندیانمان می شود.
تو را برده اند
اما از یاد ما نمی روی
تو را به زنجیر کشیده اند
دستت اما سر سلسله دستانمان است
بی بند
از بقعه الشهدای اصفهان
تا محسنی
یعنی از رهجو تا رهنورد
سبز
عاشقانه
بلند و رفیع
دماوند
مگر می شود دماوند را در دماوند به بند کشید؟
طوفان که بشود
خاک ها
خارها
خس ها
خاشاک
چشم ها را کور می‌کنند
چشم های نا نجیب
چشم های هرزه را.
من دستانم را در گلدانی کاشته‌ام
همراه سبزه‌های عید
منتظر جوانه‌ام
جوانه می‌زنم
جوانه می‌زنی
جوانه می‌زنیم
سبز می‌شوم
سبز می‌شوی
سبز می‌شویم
قد می‌کشم
قد می‌کشی
قد می‌کشیم
تا دوباره از کوچه اختر سوسو بزنیم.

اصفهان
9/12/89


message 2: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments باید مثل فیس بوک بگم دوست دارم شعرت را خیلی قشنگه
کاشکی با صدای خودت می شنیدیم
جناب استاد


message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
صدای منو می خوای چیکار؟


message 4: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments فکر نمی کنی شعرت با صدای خوندن خودت قشنگتره
حس زیبایی شناختیت کجا رفته ؟
استاد اسبق


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
شما در ینگه دنیا می شینی و می گویی لنگش کن؟
در ضمن هنوز فعلا در محدوده زمانی سابق هستم و هنوز به اسبق نرسیده ام.


back to top