داستان كوتاه discussion

200 views
نوشته هاي كوتاه > براي دخترم _ حميد سلطان آبادي

Comments Showing 1-20 of 20 (20 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
کوتاه نبودا رئیس.
ولی خیلی قسنگ بود.
ممنون.


message 2: by Azadeh (new)

Azadeh | 15 comments عالی بود مثل همیشه


message 3: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments خیلی زیبا بود .


message 4: by [deleted user] (new)

نوشته مخملي
بر گونه احساس
رنگش را مي توان گفت صورتي
يك نوشته مخملي صورتي
دلنشين بود


message 5: by hasti (last edited Sep 24, 2009 01:21AM) (new)

hasti | 284 comments گاهی وقتها
می آیم به نوشته های قبلی سری می زنم
و به ندرت
چیزی مثل این را می بینم
چیزی که من را در آغوش احساس بگیرد
و در خود غرق کند

چقدر خوشبخت است دخترتان
خوش به حالش


message 6: by Nazanin1987 (new)

Nazanin1987 | 597 comments وقتی که خسته شدی می تونی بری میون حوض بلور
پاهاتو بکنی توی آب و بذاری آبششای انگشتای پات نفس بکشن
آخه می دونی که اونا هرکدومشون قبلا یه ماهی کوچولو بودن
مگه نمی بینی دوستاشون , دورشون جمع میشون و بوسشون می کنن
همه اون ماهی های قرمز کوچولو دوستای قدیمی انگشتای پاهاتن


------------
این یکی از زیباترین توصیف هایی که تا حالا خوندم

شاد باشید



مهدی عناصری  عناصری | 414 comments خیلی عالی بود . چه حسی بزرگی انصافا


message 8: by Shahrzad (last edited Sep 24, 2009 07:00AM) (new)

Shahrzad (222225) | 43 comments
خیلی خیلی زیبا بود.
خدا , با دست خودش روی تنت یه پارچه سبز مخملی میکشه
از خوندن این جمله واقعا لذت بردم


message 9: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments همچین کوتاه نبود ولی بسیار بسیار زیبا و دل نشین بود
بنظرم تمام توصیفات قابل لمس و مصور بودند
واقعاً خسته نباشید

این جمله رو خیلی دوست دارم
"خدا , با دست خودش روی تنت یه پارچه سبز مخملی میکشه"
خوش بحال این دختر کوچولو
!!!


message 10: by nazanin (new)

nazanin b | 122 comments خیلی لطیف بود!
ممنون


message 11: by سحر (new)

سحر | 381 comments خیلی لذت بردم
خیلی لطیف و با احساس بود
چه دختر ملوس و نازیه که این همه بابایی رو پر و خالی از احساس کرده!


مهدی عناصری  عناصری | 414 comments حميد سلطان آبادي
کارت درسته

فقط یک سوال :

برای همچین کاری چقدر وقت میزاری؟
من که خودم همیشه کارهامو با عجله میکنم . برای همین داستانام خیلی بالا و بلندی داره
یعنی یکی خوب و یکی افتضاح


message 13: by [deleted user] (last edited Sep 25, 2009 03:14PM) (new)

خوش به حالت دختر گلم
شبت به خیر



همه ي شبهات بخير باباي مهربون
زير ستاره هاي تابان آسمون

همه ي اون شبهايي كه رفتي ناگهاني
همه ي همون شبهايي كه يادت رفت شب بخير بگي

شبهات بخير... و همه ي روزهات
با تمام لحظه هات

غم من مخور كه اينها واسه ي من شده عادت
تو برو... خوش به حالت


message 14: by Yasmina (new)

Yasmina | 49 comments غم من مخور كه اينها واسه ي من شده عادت
تو برو... خوش به حالت
مرسی...


message 15: by Yasmina (new)

Yasmina | 49 comments بابای خوب ونازم
من با تو سر فرازم
تو نعمت خدایی
!!! همش بفکر ما اااا ییی


message 16: by Yasmina (new)

Yasmina | 49 comments بسیار زیبا بود .. آقای سلطان آبادی


message 17: by Ahmad (last edited Sep 25, 2009 08:54PM) (new)

Ahmad Sharabiani (sharabiani) | 81 comments سلام، صبح دل انگیزی هدیه دادی، به سرشاری همه ی کلماتی که خوانده بودم تا به امروز، در گذشته خواندن پابرهنه ها ترجمه ی شاملو گاهی این احساس را در من بر می انگیخت، میرفتم تو رویا، ریاضیات مغزم دکانش را می بست، ترجمه های به آذین هم گاه قلکم میداد و خوش خوشانم میشد، مثلا ژن کریستف، خصوصا جان شیفته، اما نه تا این حد، جناب سلطان آبادی بفرمائید اسپند دود کنند، تبریک می گویم، من هم دخترم را دوست می دارم بیش از پسرها، کاش این احساس را گاهی از شما به قدر گفتن یک لالائی قرض میگرفتم، مثل کودکی هایش باز آوای دلم را همراه آهنگی، ترانه ی سرودی به گوشهای نازش می بخشیدم، و نگاه میکردم چگونه ماه به چشمه ی مهتاب میرود، اگر از من می شنوید، با همین عنوان ادامه دهید و کتاب کوچکی به دست پدران برسانید، تا این صدا و پژواکش دنیا را پرکند. احمد شربیانی



message 18: by Naghme (new)

Naghme | 5 comments واقعاٌ احساس کردم بابام کنارم هست!!!


message 19: by hasti (new)

hasti | 284 comments با نظر جناب آقای شربیانی کاملا موافقم
اگر آقای سلطان آبادیان همچین کتابی را چاپ کنند
خودم اولین مشتریش خواهم بود



message 20: by Azadeh (new)

Azadeh | 15 comments بعد از چندسال خیلی اتفاقی تصمیم گرفتم این سایت رو چک کنم.تنها چیزی که از این سایت بخاطرم بود یه نوشته ی لطیف درمورد یه دختربود نوشته ی یه آقا.همه چیز یادم رفته بود اما حس اون نوشته هنوز یادم بود.گشتم وپیداش کردم وباز هم لذت برم،گرچه غبار زمان لطافت روح رو کمی تار کرده بود ولی دوست داشتم دوباره اون حس قشنگ برام تداعی بشه.عالی بود.مثل همیشه


back to top