داستان كوتاه discussion

30 views
داستان كوتاه > دویست و پنجاه تومان تا میدان - مهدی بهروزی

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
هرچقدر شماره تلفن همراه را می گرفت بیش تر هول میکرد. امیر قرار بود سر ساعت 10 شب خانه باشد.

نزدیک 4 هفته می شد که آمده بودند به خانه خودشان توی یکی از بیابانهای اطراف شهر. اینجا ثمره تمام پس اندازهایشان توی 2 سال گذشته بود، کلی هم وام گرفته بودند تا از دردسر اجاره نشینی و اساب کشی هایی که هر بار نصف اسباب اثاثیه زندگیشان را درب و داغون می کرد نجات پیدا کنند.

اینجا وقتی که غروب می شد، کلی ترس برش می داشت. یک ساختمان 8 طبقه ، بیرون شهر که از 16 واحد ساخته شده اش فقط اون و امیر آمده بودند و توی یکی از آنها زندگی می کردند.

هیچ کسی را توی شهرک نمی شناخت. تا آنجایی هم که اطلاع پیدا کرده بود به غیر از کارگرهای ساختمانی شهرستانی و بعضا افغانی، فقط 2 تا خانواده دیگر میان آن همه ساختمان ساخته شده و نشده زندگی می کردند.

رنگ غروب که به خیابان های آسفالت نشده و خاکی شهرک می خورد، پرده سیاه شب سکوتی غریب را با خودش به انتهای بیابانی که شهرک در آن ساخته شده بود می آورد.

فقط گاه گاهی صدای آواز خواندن کارگرها که از غم غربت و دوری خانواده و همسر و فرزندان به تنگ آمده بودند و به خاطر نداشتن جا و مکان توی شهر مجبور بودند شب را دورن ساختمان های نیمه کاره سپری کنند شنیده می شد و شاید هم بعضی اوقات صدای جیغ و دادهای حیوانی از ته بیابان، آنجا که کوههای خاکستری و سیاه شروع می شد، ضعیف و نا مفهوم به گوش می خورد.

آنجا، هیچ چیزی برای دل خوشی، برای تفریح و حتی برای ایجاد اطمینان و امنیت وجود نداشت.

توی این چند هقته بارها با خودش فکر کرده بود اگر می توانستند توی شهر و یا لااقل توی شهرکهای نزدیک تر به شهر که آبادتر هم بودند یک آپارتمان بخرند کلی از این دردسرها و مکافاتها را نداشتند ولی وقتی دوباره یادش می افتاد که با همان پولی که داشتند فقط توانستند اینجا یک آپارتمان 75 متری با پارکینگ دست و پا کنند کلی داغ می کرد و نمی دانست که باید شاکر باشد یا فحش بدهد.

عقربه های ساعت کم کم داشتند دقایق پانزدهم از ده شب را پشت سر می گذاشتند. امیر قول داده بود تا وضعیت شهرک درست نشده سرساعت 9 شب توی خانه باشد تا او از این تنهایی و سکوت مرگبار نترسد.

برای چندمین بار شماره امیر را گرفت و باز هم پیغام مایوس کننده " دستگاه تلفن مورد نظر خاموش می باشد" باعث شد که گوشی تلفن را محکم تر از چند بار قبل روی کاناپه پرتاب کند.

سکوت درون خانه، زوزه های باد پشت پنجره، تاریک روشن بیرون از خانه و خاموش بودن تلفن امیر دلهره ای عجیب را به جانش می انداخت.

به راه رفتن های عصبی اش در میان هال ادامه داد. هر لحظه که می ایستاد وهمی عجیب در جانش مثل نیزه ای فرو می رفت. توان ماندن در این تنهایی را نداشت. هر لحظه که می گذشت ترس بیشتر از لخنی قبل تاب و قرار را از او می ربود. کاش هر چه زودتر امیر سر می رسید و او را از این رنج بی حساب رهایی می داد.

پرده را به کناری زد و به خیابان روبرو که تا دوردستها را نشانش می داد خیره شد. در دوردستهایی که او نگران و مشوش به آن خیره شده بود کور سوی چراغهای شهر پیدا بود، اما در میان برزخ تاریک و تاریک روشن اینجا تا کور سوی چراغهای روشنی بخش آنجا هیچ نوری که نشاندهنده آمدن ماشینی از آن سمت باشد ندید. چشمهایش را مالید و باز هم به دقت به برزخ تاریک خیره شد، باز هم چیزی نبود که نبود.

گوشی تلفن را از روی کاناپه برداشت در حالی که دستهای یخ کرده اش می لرزید شماره خانه پدری اش را گرفت. گرمی صدای " بله " آن طرف خط اندکی آرامش و گرما را به سر انگشتانش که در حال قندیل بستن بودند تزریق کرد. ماجرا را برای مادر تعریف کرد و گفت که می خواهد به خانه آنها برود. مادر هرچه کرد نتوانست او را مجاب کند که همانجا بماند و منتظر شوهرش باشد.

گوشی را گذاشت.

در حالیکه سرآسیمه دکمه های مانتویش را می بست و از توی کمد لباسها دنبال روسری ای می گشت فکر کرد که حتما باید برای امیر یادداشتی بنویسد تا هنگام بازگشت از غیبتش دلواپسی نکند. در حالیکه گره زیر گلویش را با دست صاف می کرد، کاغذی برداشت و روی آن نوشت: " امیر جان سلام/ الان ساعت 5/10 شب است/ خیلی می ترسم/ تو هم که معلوم نیست چرا موبایل را خاموش کرده ای/ من رفتم خانه بابا اینا/ هر وقت اومدی دلواپس من نشو/ دوستت دارم ستاره". کاغذ را روی تلفن گذاشت و در حالیکه بیش تر از گذشته می ترسید از خانه بیرون رفت، درب آپارتمان را قفل کرده و خیلی سریع از پله ها به سمت طبقه همکف پایین رفت.

در ورودی را که باز کرد سوز سرمای اواخر پاییز توی راهرو پیچید. در آن تاریک و روشن بیرون ساختمان تازه یادش افتاد که چگونه باید به شهر برود؟

ترس امانش را بریده بود، ماندن برایش دلهره می آورد و رفتن از این برهوت به شهر نیز در این وقت شب کم دردسری نبود.

ادامه در کامنت بعدی....


message 2: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ادامه ....
---------------

یادش آمد همین چند روز پیش جنازه زنی را در کنار مجتمع و نزدیک جاده پیدا کرده بودند. امیر که این موضوع را از کارگرها شنیده بود برایش تعریف کرده بود. ظاهرا زن را با ضربات چاقو کشته بودند و جسد بی جانش را نزدیک جاده رها کرده بودند. وقتی کلمات امیر را به یاد می آورد که از تعرض قاتل یا قاتلین به زن می گفت، موهای بدنش بد جوری سیخ شده بود. خواست برگردد، نگاهی به آپارتمانشان در طبقه سوم انداخت و ترس دوباره تنها شدن آزارش داد، نگاهی به جاده انداخت و راهی شد.

در آن موقع کمتر ماشین ها از آنجا عبور می کردند ولی مطمئن بود بالاخره ماشینی خواهد آمد.

به آرامی قدم بر میداشت ، در آن سکوت مطلق به جز صدای جیر جیر کفشهایش که روی آسفالت کشیده می شد و هن هن نفسهایش صدای دیگری به گوشش نمی رسید.

کم کم داشت از شهرک و چراغهای روشن آن فاصله می گرفت، با کم شدن نور چراغها تاریکی خودی نشان داد. می دانست که اواخر پاییز است و هوا سرد اما نمی دانست که چرا رانها و پیشانیش عرق کرده اند.

چندان از مجتمع دور نشده بود که روشنی چراغ هایی را که هر لحظه پرنور تر می شدند پشت سرش احساس کرد. سرآسیمه به طرف نور برگشت ، یکی از دستهایش را به سمت وسط جاده بلند کرد و دست دیگرش را که کیف دستی اش در آن قرار داشت برای اینکه نور چراغ اذیتش نکند بالا آورد و جلوی چشمانش سپر کرد.

روشنی از برابرش گذشت و پیکانی روبرویش ترمز کشید. سرش را کمی پایین آورد و به سمت شیشه سمت شاگرد جلو خم شد و با دست و دهان اشاره کرد و گفت : "شهر ".

راننده ای که تقریبا دیده نمی شد چیزی نگفت و فقط دید که درب عقب باز شد. اصلا وقت فکر کردن نداشت، باید سوار می شد. نگاهی به عقب ماشین که درش باز شده بود انداخت، کسی روی صندلی عقب نبود، سوار شد و در منتها الیه سمت راست و چسبیده به در نشست و محکم درب را به هم کوبید.

ماشین سروصدای خفیفی کرد و به راه افتاد. هنوز چند ثانیه ای نگذشته بود که صدایی دورگه از او پرسید: " خانم این موقع شب کجا دارین تشریف می برین؟". من و منی کرد و با بی میلی جواب داد: " والله آقامون نیومدن ، من هم دارم می رم خونه آقاجونم اینا".

سعی کرد از توی آیینه جلو صورت راننده را ببیند ولی از آنجایی که نشسته بود چیزی دیده نمی شد ، فقط قسمتی از نیم رخ سمت راست راننده را می توانست ببیند.

صورتی تراشیده که قسمتی از سبیلهایش پیدا بود و موهایی بلند و وزوزی، با یک کاپشن آمریکایی رنگ و رو رفته ، همه اینها را که دیده بود کنار صدای خشن و دورگه مرد گذاشت و هول برش داشت، سرآسیمه نگاهی به ساعت انداخت، دو سه دقیقه ای از 11 شب گذشته بود.

یاد حرفهای امیر افتاد:" راستی ستاره، دیروز نزدیک شهرک، همین لبه جاده جنازه یه زن و پیدا کرده بودند، بیچاره رو با چاقو زده بودن، تازه کارگرها که اونو پیدا کرده بودند می گفتند روسری زنه هم دور گردن و دهانش پیچیده شده بود".

توی همین فکرها بود که صدای راننده او را به خود آورد:" خانم حالا چرا اینقدر چسبیدی به در بیاین وسط تر بشینین ، یهو در باز می شه می افتین پایین ها". خودش را کمی جابجا کرد و آرام طوری که ترس از گوشه های آن خیلی پیدا نباشد گفت:" مرسی آقا، اینجوری راحت تر هستم".


ادامه در کامنت بعدی ...


message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ادامه ....
---------------

چند لحظه بعد، مرد که ماشین را گوشه جاده نگه داشته بود، به سمت او برگشت، صورت کریهی داشت، سه تیغه با سبیل های بلند تا بناگوش و موهای بلند وزوزی، بارها این آدم را توی فیلم ها دیده بود که نقش دزد یا قاتل را بازی می کرد. کلمه قاتل بیش از هر چیزی او را می ترساند. اصلا دوست نداشت بمیرد و اصلا هم دوست نداشت که حیثیتش لکه دار شود. یاد امیر می افتاد که چقدر او را دوست می داشت. یاد زندگی، یاد مسافرتها، یاد خوشی ها مثل باد از جلوی چشمانش رد می شدند ، اصلا دلش نمی خواست بمیرد، یاد مرگ نفسش را به شماره انداخته بود.

مرد داشت از روی صندلی جلو به طرف او خیز بر می داشت. صدای نفس زدن های زیادش تمام فضای ماشین را پر کرده بود.

خواست درب را باز کند تا بیرون بپرد و از دست آن مرد فرار کند، اما دستگیره دری وجود نداشت. با مشت و لگد به صندلی جلو و درب و شیشه می کوبید، داد و فریاد می کرد و بی اختیار کمک می خواست و بی امان اشک می ریخت. مرد به نزدیکش رسیده بود، گرمای رعب آور نفسهایش را بر روی صورتش حس می کرد، دستانی پرقدرت او را محکم گرفتند و او در حالیکه مانند یک گنجشک که در دستان صیادی بیرحم اسیر شده باشد، برای آزادی و برای زندگی تقلا می کرد، اما همه چیز بی فایده بود.

احساس کرد دستان مرد روسری را از روی سرش کشید و موهای طلایی و خوشرنگش برای لحظه ای رقصید و روی صورتش ریخت. مرد که روسری را دور دستش پیچیده بود آن را دور گردن ستاره انداخت. گوشه های آن را از دو طرف بالا آورد و همزمان کشید. قرمزی رنگ صورت و گونه های زن به سیاهی گرایید ، عرق سردی روی پیشانیش نشست و تندتر از گذشته شروع به نفس نفس زدن کرد، مرگ را با چشمهایش دید و باران اشکهایش شدت گرفت.

صدایی او را به خود آورد: " خانم چی شده، چرا نفس نفس می زنین؟ رسیدیم چرا پیاده نمی شین؟ آهای خانم با شما هستم".

سرش را بالا آورد، روشنی چراغهای میدان چشمان سیاهی رفته اش را روشن کرد، دستش را توی کیفش برو دو تا اسکناس 100 تومانی و یک اسکناس 50 تومانی بیرون آورد و به سمت راننده دراز کرد، راننده که صورتش را برگرداند اصلا مثل چند دقیقه قبل نبود.

دستش را به طرف درب برد و متعجب دستش به دستگیره ای که حالا پیدایش شده بود خورد.

دستگیره را به سمت خودش کشید، درب عقب پیکان باز شد و نزدیک میدان پیاده شد.



پایان

15 آبان 1384 اصفهان


message 4: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
محمد حسین حان از اینکه خوب و با دقت خونده بودی و اینجوری با وسواس همه تقسیم بندی کرده بودی و نمره داده بودی ازت ممنونم.
میانگین 5/5 هم فکر کنم داستان را در حد قابل قبول نگه داشته باشه که نشون می ده داستان مورد توجهت قرار گرفته و من خوشحالم.ذر مورد انتقادات هم باید بگم که بالاخره همین که به راستی نمی شه خطوط بعد رو حدس زد و چند تا گزینه جلوی پای خودت می ذاری زیاد هم بد نیست.
نمی دنم می رسم این نوشته ها رو دوباره نویسی کنم یا نه اما اگر مهلت این کار بود حتما سعی می کنم خوب این کار رو بکنم.
در ضمن به تاریخ نوشتن داستان یه نگاه بندازی بد نیستا...


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
این حمید هم نیست اینجا بدجوری سوت و کوره ها....


message 6: by dahdash (new)

dahdash منو که تا آخر داستان کشوند، موضوع رو خیلی دوست نداشتم ولی نوشتت جذابه


back to top