داستان كوتاه discussion

8 views
نازی و علی / مهدی بهروزی

Comments Showing 1-8 of 8 (8 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
آسمون رو یادته؟
همون بالا، تو آبی ها
من و تو معلق می زدیم
بی ترس از شام و ناهار
حرفای آسون می زدیم
نه فلسفه بود نه شعار
نه شعر بود و نه غم یار
عروسکت بود و لباش
من بودم و دلم که هی
صدای تاپ تاپش بلند
یادته
یواشکی تو بغلم خوابت می برد
دستای من
موهای ناز تو رو نوازشش می کرد
تو چشاتو می بستی یعنی که خوابی
ولی انگاری خوشت می اومد که منم
هی موهاتو ناز کنم و یواشکی بوست کنم
وقتی عزیزی می اومد
صدای پاهاشو می گم
از وسط دالون می اومد کنار حوض
تو، توی بغلم جابجا می شدی
دستم و از رو موهات ورش می داشتی
یه چشی
زیر چشی
حالیم می کردی که بسه
عزیزی داره می آد ا
عزیزی می اومد
یواش یواش ، با ناز و نوز
قربون صدقم می رف که هی
قربون چشای پسرم
قربون اون قد و بالاش
ببین چیکار کرده برات
نازی ببین!
پسر عموت خیلی دوست داره ننه
ایشا الله جفت هم بشین
ایشا الله یار هم باشین
و تو هی غلغلکم می دادی که
بیا ببین
عزیزی عقدمون کرده علی
وقتی عزیزی هم بگه
یعنی علی و نازی با همن
یار همن
عشق همن
مال همن
حالا گذشته اون روزا
عزیزی رفته اون بالا
نازی و ناز کردناش
برای من افسانه شدن
حالا که یار اون حسن
حالا که یار من
افسانه شده.


اصفهان
17/11/89


message 2: by faranak (new)

faranak | 189 comments روح عزیزی شاد باشه

یاد گذشته ها ,
حتی با حسرت ......
بازم قشنگه .......


message 3: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
من عزیزیم زندس. ای بابا


message 4: by faranak (new)

faranak | 189 comments آخه گفتید رفته اون بالا

پس من متوجه منظورتون نشدم


message 5: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
عزیزی علی رفته.
به من چه؟

این قصه علی و نازی هست.

نه قصه من و کس دیگه همشهری.


message 6: by faranak (new)

faranak | 189 comments خب آقای بهروزی
منم همون عزیزی علی را گفتم
در هر حال همچون همیشه لذت بردم "همشهری " گرامی


message 7: by Faeze (new)

Faeze | 487 comments ،‏زیبا و دلنشین بود
دوست داشتم.‏


message 8: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
ممنون از فرانک وباران به خاطر خواندن این شعر. مرسی.


back to top