داستان كوتاه discussion

65 views
نوشته هاي كوتاه > کاشکی جواب میدادی

Comments Showing 1-19 of 19 (19 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Amir (new)

Amir Samadi rad (amirsamadirad) | 210 comments برش اول :
11:30 دل تو دلش نبود .نیم ساعت پیش زنش زنگ زده بود و گفته بود که دردش گرفته و احتمالا بچه تو راهه.سریع مرخصی گرفته بود و پریده بود تو پراید قرمزش. خواست بزنه دنده 4 که دید دو تا ماشین پلیس اومدن و دارن 4راه رو میبندن تا اتوبوس حمل مجرمین رد بشه،زد رو ترمز.لعنت به این شانس. اتوبوس رد شد،پاشو تا ته گذاشت روی گاز.

برش دوم :
9:05 پسر دوباره کارت تلفنشو در آورد و رفت سراغ تلفن عمومی،شماره گرفت.... بوق،بوق،بازم این بوق لعنتی تنها صدایی بود که می شنید.از سرما میلرزید،پاشو زمین میزد وزمزمه می کرد تو رو خدا بردار. قسم خورد که بار آخریه که زنگ می زنه. دوباره شماره گرفت بازم بوق ،بوق ،بوق.....
با مشت زد تو شیشه تلفن عمومی ،تمام شیشه ها ریختن کنار خیابون

برش سوم :
10:30 از اونور خط صدای پیرزن میلرزید مثه دستای پیرمرد اینور خط..
- پس چی شد مرد قرار بود 10 اینجا باشی با پولا.الان پسرمونو میبرن.
- منتظر این پیک موتوریه بی صاحابم زن،با هزار بدبختی پولو جور کردم منتظرم برسه.
- دیگه نمی شه نگهشون دارم،کلی التماس کردم،یه اتوبوس علاف ما شدن اگه رضایت نگیریم می برنش.
- قسمشون بده به مقدسات صبر کنن خودمو می رسونم.

برش چهارم :
11:11 مامان دست منو بگیر گم نشی ، دختر بچه با تمام وجود دست مادرشو فشار میداد.زن زل زد به ویترین طلا فروشی ،تو ویترین یه گردنبند ظریف چشمشو گرفت. دست کشید رو گردنبند کهنه یادگاری دور گردنش و رفت تو خاطره ها. یه صدای ترمز شدید شنید،برگشت سمت خیابون. عرق سرد نشست رو تنش ،یه عروسک میدید و یه پراید قرمز.

برش پنجم :
10:07 حالش از این کار بهم می خورد. ولی با خودش می گفت بلاخره یه روزی یه کار بهتر پیدا میکنه. کلاه ایمنی رو سرش کرد تا به پیشانی اش سرما نخوره ،دکتر گفته بود سینوزیت داره. تو این فکر بود که صاحب این همه پول چه آدم خوشبختیه . به سرش زد یکم از روش برداره ،سریع پشیمون شد و شیطون و لعنت کرد. احساس کرد موتورش داره لق می زنه ،کنترلش سخت شده بود. وایساد به چرخ عقب نگاه کرد و دید پنچر شده ، کلاه رو در آورد و چشمش به خرده شیشه های روی خیابون خورد.


message 2: by Bita (new)

Bita | 55 comments من خیلی از داستانت خوشم اومد
مرسی


message 3: by Amir (new)

Amir Samadi rad (amirsamadirad) | 210 comments ممنونم بیتا جان


message 4: by Hadi (new)

Hadi Mohebi | 1 comments عالی بود


message 5: by Sanaz (new)

Sanaz nei (sahel12) ممنون


message 6: by Mehrnaz (new)

Mehrnaz | 41 comments قشنگ بود


message 7: by Amir (new)

Amir Samadi rad (amirsamadirad) | 210 comments ممنون از همه دوستان و نظراتشون
ا...چقدر عوض شده اینجا!


message 8: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments 1. بله اینجا خیلی عوض شده، نه خبری از اون داستان های قدیم هست، نه از اون منتقد هایی که تا ویرگول داستانت رو زیر نظر می گرفتند...متاسفانه

2. داستانتون جالب بود، کوتاه، مختصر، آدم آخرش مجبور می شه برگرده و تیکه های این کولاژ رو کنار هم بگذاره که این یعنی داستان ارزش دوبار خوندن رو داشته.

3. در واقع هم داستان نبود، چند فضاسازی بود که صرف اینکه در یک مکان-زمان روی هم می افتادند کنار هم جمع شده بودند. من اسمش رو می ذارم یه اتود خوب


message 9: by Behzad, دیوونه (last edited Nov 17, 2011 10:19AM) (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
این فلش بک ها رو دوس دارم
نگاه ظریفی توش بود
ایجاد رابطه بینشونو دوس داشتم
اما نتیجه گیری ؟
بیشتر شبیه دیدن چندتا عکس بود که زیرش نوشته بدون شرح قبول دارم که نویسنده نباید نتیجه گیری کنه اما میتونه یجوری منظورشو برسونه
منظورشو نفهمیدم


message 10: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments جالب بود و معلومه که نویسنده کلی براش وقت صرف کرده. اما برای من جالب تر از هنرمندی نویسنده تو صحنه سازی قوی و دنبال خود کشاندن خواننده. جواب این سوال بوده. که چی؟؟ من هیچی از درون مایه داستانک نفهمیدم.


message 11: by Amir (new)

Amir Samadi rad (amirsamadirad) | 210 comments اساتید میگن باید بزاری خواننده برداشت خودشو داشته باشه.ولی اگه فکر منو میخوای یه جورایی شاید هر تصمیم ما فقط زندگی خودمونو تحت تاثیر قرار نمیده اینو خواستم بگم.بهزاد جان
محمد عزیز باعث تاسفه حتما ایراد کار منه
آهو جان مرسی از نظرت


message 12: by mohammad (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments من چیزی نفهمیدم
شاید شما درونمایه جذابی گنجوندی تو نوشته اما من کشفش نکردم چهار پنج بار خوندمش بازم میخونم بلکه کشفش کنم


طيبه تيموري | 659 comments دیر
...

این واژه بعد از خوندنت مدام تو ذهنم تکرار می شه
تکرار می شه


message 14: by mohammad (last edited Jun 03, 2012 12:29PM) (new)

mohammad (irani_1313) | 1522 comments کاش جواب میداد
کاش شیشه های کیوسک مرقوبتر بود
کاش راننده موتور به شیشه ها دقت میکرد
کاش
کاش
و هزار کاش دیگه

بنجامین باتم به یادم اومد
درونمایه به تفسیر من:
کوچکترین اتفاقات غیر مهم ممکنه مسبب اتفاقات بزرگ مهم بشه.
که البته اینطور منظم چیده شدن یه کمی نادره


message 15: by Amir (new)

Amir Samadi rad (amirsamadirad) | 210 comments سلام بعد از کلی مدت!
ممنون بابت نظراتتون


message 16: by Mehdi (last edited Jun 04, 2012 12:33AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
خیلی خوب بود.

به سبک فیلمنامه پالپ فیکشن و زنجیره ای از اتفاقات که در عین پراکندگی یک عنصر خاص اونها رو به هم مربوط می کنه.

موفق باشی.


message 17: by [deleted user] (new)

اتفاقات کوچک روزمره اما که چطور آدمیان به هم متصل میشوند در این دنیا درست مثل قطعات ‌یک پازل قرار میگیرند کنار ‌یک دیگر و میسازند زندگی را، بسیار جالب.

تنها اشکال زمان بندی دو حادثه بود، پراید قرمز در ساعت ۱۱:۳۰ ترمز گرفته بود، مادر و بچه در ساعت ۱۱:۱۱ صدای ترمز را شنیده بودند.

بسیار دوست داشتم امیر گرامی‌،

طرز فکرتان قابل تقدیر هست


message 18: by Amir (new)

Amir Samadi rad (amirsamadirad) | 210 comments مرسی از مهدی عزیز که چون کم تعریف میکنه تعریفش میچسبه!

رویای عزیز اون ترمز برای چیز دیگه ای بود فک کنم دوباره بخونی متوجه شی


message 19: by Amir (new)

Amir Samadi rad (amirsamadirad) | 210 comments بنجامین باتن پالپ فیکشن جدا خوشحالما!


back to top