داستان كوتاه discussion

28 views
نوشته هاي ديگران > آرامش يك سرباز

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Pegah (new)

Pegah | 54 comments سالها بود كه مي خواست به لحظه اي كه مواد منفجره را در ميان دستهايش لمس كرده، فكر نكند.
نيمه هاي شب عرق ريزان از خواب پريد. در زير نور مهتابي كه از پنجره مي تابيد كابوس لحظات گذشته دور مي شد.
سعي كرد ياد آوري آن لحظه را به تاخير بياندازد.
سعي كرد دوباره بخوابد.ولي حتي نمي توانست روي خودش را بپوشاند.
ديگر دستي نداشت...


message 2: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments شما این داستان را از جعبه سیاه حسین فهمیده استخراج کردین ؟


message 3: by Pegah (new)

Pegah | 54 comments داستان پنجم از مجموعه ي پنجاه داستان ميني ماليستي
گردآوري و پژوهش: علي اصغر ارجي
انتشارات: سايه گستر
***
اتفاقا به نظر من داستان كاملي بود!


back to top