داستان كوتاه discussion

90 views
نوشته هاي ديگران > بهشت / پائولو كوئيلو

Comments Showing 1-9 of 9 (9 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by ماهور (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments

مردي با اسب و سگش در جاده‌اي راه مي‌رفتند. هنگام عبور از كنار درخت عظيمي، صاعقه‌اي فرود آمد و آنها را كشت. اما مرد نفهميد كه ديگر اين دنيا را ترك كرده است و همچنان با دو جانورش پيش رفت. گاهي مدت‌ها طول مي‌كشد تا مرده‌ها به شرايط جديد خودشان پي ببرند.
پياده ‌روي درازي بود، تپه بلندي بود، آفتاب تندي بود، عرق مي‌ريختند و به شدت تشنه بودند. در يك پيچ جاده دروازه تمام مرمري عظيمي ديدند كه به ميداني با سنگفرش طلا باز مي‌شد و در وسط آن چشمه‌اي بود كه آب زلالي از آن جاري بود. رهگذر رو به مرد دروازه ‌بان كرد و گفت: "روز بخير، اينجا كجاست كه اينقدر قشنگ است؟"
دروازه‌بان: "روز به خير، اينجا بهشت است."
- "چه خوب كه به بهشت رسيديم، خيلي تشنه‌ايم."
دروازه ‌بان به چشمه اشاره كرد و گفت: "مي‌توانيد وارد شويد و هر چه قدر دلتان مي‌خواهد بوشيد."
- اسب و سگم هم تشنه‌اند.
نگهبان:" واقعأ متأسفم . ورود حيوانات به بهشت ممنوع است."
مرد خيلي نااميد شد، چون خيلي تشنه بود، اما حاضر نبود تنهايي آب بنوشد. از نگهبان تشكر كرد و به راهش ادامه داد. پس از اينكه مدت درازي از تپه بالا رفتند، به مزرعه‌اي رسيدند. راه ورود به اين مزرعه، دروازه‌اي قديمي بود كه به يك جاده خاكي با درختاني در دو طرفش باز مي‌شد. مردي در زير سايه درخت‌ها دراز كشيده بود و صورتش را با كلاهي پوشانده بود، احتمالأ خوابيده بود.
مسافر گفت: " روز بخير!"
مرد با سرش جواب داد.
- ما خيلي تشنه‌ايم . من، اسبم و سگم.
مرد به جايي اشاره كرد و گفت: ميان آن سنگ‌ها چشمه‌اي است. هرقدر كه مي‌خواهيد بنوشيد.
مرد، اسب و سگ به كنار چشمه رفتند و تشنگي‌شان را فرو نشاندند.
مسافر از مرد تشكر كرد. مرد گفت: هر وقت كه دوست داشتيد، مي‌توانيد برگرديد.
مسافر پرسيد: فقط مي‌خواهم بدانم نام اينجا چيست؟
- بهشت
- بهشت؟ اما نگهبان دروازه مرمري هم گفت آنجا بهشت است!
- آنجا بهشت نيست، دوزخ است.
مسافر حيران ماند:" بايد جلوي ديگران را بگيريد تا از نام شما استفاده نكنند! اين اطلاعات غلط باعث سردرگمي زيادي مي‌شود! "
- كاملأ برعكس؛ در حقيقت لطف بزرگي به ما مي‌كنند. چون تمام آنهايي كه حاضرند بهترين دوستانشان را ترك كنند، همانجا مي‌مانند...

بخشي از كتاب "شيطان و دوشزه پريم "
پائولو كوئيلو



message 2: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments پس جهنم اونقدرا هم که میگن بد نیست


ممنون ماهور عزیز
با تاخیر یک ساله


message 3: by سحر (new)

سحر | 381 comments مرسی استاد!



message 4: by Mehdi (last edited Mar 27, 2009 01:50AM) (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
من وقتي متني از پائولو كوليو رو مي خونم سر تعظيم در برابر امثال ر.اعتمادي و فتانه حاج سيد جوادي فرود مي آورم.


message 5: by Rose (new)

Rose | 449 comments قشنگ بود مثل کتابای دیگش


message 6: by ماهور (new)

ماهور (mahoor) | 214 comments خواهش میکنم
خودم یادم رفته بود چنین پستی گذاشتم
;)


message 7: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
هرچقدر خدا از من بدش میاد من از این کوئیلو بدم میاد


message 8: by Mehdi (new)

Mehdi | 1795 comments Mod
اتفاقا كار درستي مي كني ديوونه جان.


message 9: by Behzad, دیوونه (last edited Mar 27, 2009 08:21PM) (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
نه کلا کسی که ادعای اینو میکنه که از انرژی های طبیعت با اطلاع و دم از فلسفه میزنه بعد یه جاهایی که کم میاره یا بهر دلیل پای دین و میکشه وسط بیزارم
مثل جبران خلیل که اون هم نمونه بارزی از همین مساله هستش


back to top