داستان كوتاه discussion

23 views
نوشته هاي كوتاه > منهم پير خواهم شد؟

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (new)

آهی کشید و آیینه را مه آلود کرد ...با آرنج شروع به پاک کردنش کرد وخیره شد بدرونش خیلی وقت بود خودش را نمی دید ..چهره اش را سالها بود از یاد برده بود ...

تمام اعضایش را در آیینه قدی دیوار می دید اما چهره اش را نمی دید .دستی به مانتوی رنگ و رو رفته اش کشید و دوباره به آیینه نگاه کرد .خودش را هیچ نمی دید به جای آن قیافه کودکی هفت ساله را می دید با دو گیس طلایی رنگ که به او می خندید ..او هم می خندید ..کودک هم می خندید ...دستهایش را بالا می برد و بدو گیس طلایی رنگ دست می کشید .. کودک هم گیسوانش را دستی می کشید...

کسی صدایش کرد ..برگشت .....پیرزنی بود با شکم ای که از لای دگمه های سیاه مانتو بیرون زده بود گفت تو مرا می بینی ..پیرزن خندید ..دندانهایش ریخته بود ..صدایی جیغ مانندی گفت بله می بینمت .. گفته بودی بیام بریم آرامگاه مادرت..برگشت دوباره در آیینه نگاه کرد ..کودک گیس طلا نمی خندید چشمهایش پر از اشک بود و لب پایینش را ورچیده بود .....گفت در آیینه هم مرا می بینی ..پیرزن چشمهایش را تنگ کرد خواست جلوتر بیاید ..گفت چشمام نمی بینه ......

اشک هایش را پاک کرد و گفت : توبیرون باش الان میایم ..و دوباره به آیینه نگاه کرد ..کودک گیس طلا برگشته بود و می رفت .. بین مه سفیدی که او را در بر می کرد ..جست و خیزان ... آهی کشید .آیینه سرشار از مه شد ...عصایش را برداشت و بدنبال پیرزن براه افتاد ...افتان و لرزان .....




message 2: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments سه نسل در این داستان اومده بود برای یک نفر منظورتون این بود که دوره از زندگیشو کاراکتر شما دیده


message 3: by Maysam (new)

Maysam | 2 comments ممنون


back to top