داستان كوتاه discussion

65 views
داستان كوتاه > بعد از جمع‌کردن میز صبحانه

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Mostafa (new)

Mostafa Azizi (mostafazizi) | 25 comments به گل‌دان‌ها آب داد، شاخه‌های اضافی را هرس کرد. لباس‌های خشک شده را از روی بند جمع کرد با حوصله تا کرد و در کشوهای دراور چید. به اتاق دخترش رفت تخت‌اش را مرتب کرد و لیوان آب‌میوه‌ی نیم‌خورده‌ی او را سرکشید، لیوان را شست و داخل کابینت گذاشت. ریش‌تراشی را، از برق کشید، تمیز کرد و در جعبه‌اش گذاشت. به تاسیساتی ساختمان زنگ زد و یادآوری کرد برای تنظیم سیستم گرمایش خانه اقدام کنند. بسته‌ کرفس تف‌داده‌شده‌یی از فریزر برداشت و داخل ماکروفر گذاشت. جلوی میز توالت رفت روژلب‌اش را تجدید کرد و باقی‌مانده‌ی وسایل آرایش را در کیف‌اش ریخت. چمدان‌اش را برداشت در را باز کرد و کلید را روی جا کلیدیی کنار در آویزان کرد. برگشت برای آخرین بار نگاهی داخل خانه انداخت خیال‌اش که راحت شد همه چیز مرتب است. در را پشت سرش بست و رفت.


۱۴۱ کلمه

مهر ۸۴




message 2: by Elnaz (new)

Elnaz | 326 comments زيبا بود
ممنون وخسته نباشيد


message 3: by Mostafa (new)

Mostafa Azizi (mostafazizi) | 25 comments متشکرم از لطف دوستان.
راستی من این داستانک را خیلی قبل از «به ‌همین ساده‌گی» نوشتم. ضمنا «به همین ساده‌گی» را هم ندیدم! البته دوست دیگری هم که قبلا این داستانک را برای‌اش خوانده بودم شباهت‌اش را با «به‌ همین ساده‌گی» گوش‌زد کرده بود.


message 4: by Sal (new)

Sal (rezaeinasab) | 1919 comments ساده بود و زیبا
اگه در هنگام خوندن متن، تو ذهن تصورش کنیم، می تونیم یک فیلم کوتاه خوب رو ببینیم..


طيبه تيموري | 659 comments بسیار ساده و واقعی و کامل بود
عنوان داستان هم بسیار بجا استفاده شده بود



back to top