داستان كوتاه discussion

31 views
داستان كوتاه > داستانك:"منقلب "

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by [deleted user] (new)

به صدای آرام موزیکی که از ضبط در به داغون تاکسی پخش میشد گوش می داد.و بی خیال به توقف ماشینها در یک چهار راه نگاه می کرد که موبایل زن بغل دستی اش صدا کرد.از همون آهنگ های که اعصاب آدمو خراب می کرد .انتظار داشت زن مثل او با صدای آرامی بگوید :الان نمی توانم حرف بزنم خودم زنگ می زنم .کاری که هردفعه خودش می کرد .خجالت می کشید در ملا عام حرف بزند آنهم اگر واجب نبود....اما زن با صدای بلندی قربانت بشوم و جانم ..وصدای خنده ..وشوخی .را شروع کرده بود.دوباره به ترافیک سنگین نگاه کرد .سنگینی نگاه راننده را روی صورت زن حس می کرد ..زن گوشی را داخل کیفش گذاشت و گفت عجب ترافیک بدیه ..احساس کرد باید جواب بدهد ..گفت بله ..دیر شده ..در حالیکه عجله ای نداشت.زن گفت :شوهرت منتظرته ..سپس لبخندی زد و گفت :شوهرت بهت غالبه یا تو....بعد انگاری منتظر بود کسیی از شوهرش بنالد گفت:الان کی با شوهرش روبراهه؟همه بیرون یه زندگی دارنند تو خونه یه زندگی ..دیگه عادی شده .... حق دارند ..دلشونو می زنه ..سعی کرد دوباره بتواند به موسیقی گوش دهد ..ماشین حرکتی کرد .....زن گفت :داریم می رسیم خونه ..شوهرم سیزده سال ازم بزرگتره ..عامیانه فکر می کنه ..بعد در حالیکه آدامسش را می جوید ..پرسید :برای ابروهات کدوم آرایشگاه می ری ؟...احساس کرد که عجله ای برای رسیدن نداره اما باید پیاده بشه ..پول را داد و لبخند کوتاهی به رسم آشنایی به زن تحویل داد و پیاده شد ..........زن برایش دست تکان می داد فکر می کرد هم صحبت خوبی پیدا کرده ...ترافیک دوباره او را خوشحال ساخته بود..سرش را زیر انداخت و از کنار ترافیک گذشت ..




message 2: by میلاد (new)

میلاد صادقی | 28 comments در زبان بسیار مشکل داری. زبانت بین عامیانه و معیار گیر کرده.


back to top