داستان كوتاه discussion

38 views
داستان كوتاه > بازگشت

Comments Showing 1-7 of 7 (7 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Nader - نادر (last edited Dec 26, 2010 12:45AM) (new)

Nader - نادر *
بازگشت

...
پله پله
پله های سنگی
گام بر نخستین پاگرد مینهد
بر پاگرد دوم خسته‌تر از آغازین
و چه سنگین بر آخرین پاگرد آهسته از حرکت باز می ایستد۰
خسته ی تکرار و از نفس رفته
برابر خود دو درب میبیند
یکی در سمت چپ و دیگر در سوی راست
دو درب هستند
هر دو مانند هم۰
هیچیک با دیگری تفاوتی ندارد
سفید و بدون شماره
هیچ نشانی
هیچ نامی
بر آن‌ها نیست
می‌ایستد و نگاه میکند
به انتخاب می اندیشد
کلید در دست برای گشودن یکی از این دو درب
که او ناگاه نمیتواند به خاطر آورد کدام یک
راست یا چپ؟
هر یک از آن دو میتواند درست باشد
هم آنی که در سوی چپ و هم آنی که در سوی راست ش قرار دارد
حافظه‌اش هیچ یک را بر دیگری ترجیح نمیدهد
خاموش شده
از کار افتاده
هیچ نشانی به ذهن نمیدهد
حتی ناخودآگاه نیز نمی‌خواهد و یا نمی تواند در انتخاب میان راست و نا راست دخالت کند
همانجا بر روی نخستین پله در همان طبقه برجای خود بدون انتخاب ایستاده و
می‌اندیشد

لحظه ها میگذرند
ذهن به جستجوی گزینه ها به نتیجه میرسد
کلید بر راست و نا راست بیازماید
نخست به سوی چپ گام مینهد
جلوی درب می‌ایستد
کلید را با دست راست در قفل درب سمت چپ می ازماید
قفل به کلید اجازه ی ورود نمیدهد
به سمت راست می‌رود
با دست چپ کلید را در قفل درب راستی می آزماید
کلید در قفل می‌چرخد و درب باز می‌شود
و او به درون میرود
به تاریکی گام مینهد
دستش بی‌اختیار به جستجوی کلید بر روی دیوار میساید
بدون هیچ اطمینانی بر سطح دیوار
چپ و راست می لغزد
هیچ
نه راست و نه چپ
در کنار درب یا بر دیوار کناری آن اثری از کلید نمی یابد
از نو می آزماید
کمی پایین‌تر
کمی بالاتر
به جستجوی مکانی برای یافتن
ادامه میدهد
گویی که هیچ‌گاه در این مکان نبوده است
لحظات میگذرند
و تاریکی ست
خودآگاه و هم ناخودآگاه ژرف تر بهم میکشند
تا امکان یافتن را در ذهن برانگیزند
تاریکی غلبه دارد
و ماده که در روشنایی تجلی مییابد
اینک در ظلمت است
نوک انگشتش به گوشه یی میساید
کلید را مییابد
میچکاند
لامپی ساده در انتهای سیمی سپید
آویخته از سقف
روشن می‌شود
نور فرو میپاشد
تصویر دالانی لخت و برهوت
به انتهای مردمک ها تابیده میشود
واقعیتی بی‌جان و مرده
پر از هیچ
هیچ
خالی
دالانی خالی
بدون حتی خالی ترکی
یا جای خالی تر قابی بر دیواری
همچون تصاویر گذشته در ذهن او
پاک و خالی
تنها اندیشه ست که هست
پس می‌اندیشد
و گام مینهد
به دیگر فضاهایی که یکی بعد از دیگری همه خالی ست
در کنار فضایی می ایستد
حدس میزند
اینجا و آنجا چه میتواند بوده باشد
اثر پایه‌های میزی بر کف پوش خاکستری
همرنگ دیوارها و سقف
یا میخی بر دیواری
هیچ
هیچ
فقط هیچی آنجاست
نه کفشی
نه کمدی
نه تختی
نه مبلی
نه فرشی
نه هیچ ذره ی دیگری که او را به گذشته ی خویش بازگرداند
رها شده در هیچ
میان فضایی خالی و خاکستری ایستاده ست و
می‌اندیشد
و به دنبال فقط یک نشان جزیی به تمامی گوشه‌ها سرک میکشد
اما هیچ هیچ هیچ
نشانی از خویش نمی یابد

سرانجام
با اطمینانی قاطع
و بدون هیچ شکی
به این نتیجه میرسد
که همه جا خالی ست
و هیچ در آن موجود است
لبخندی بر گوشه ی لبانش مینشیند
و فقط خستگی ش را به یاد می آورد
تکیه بر دیوار لخت میزند
و همانطور آرام روی دو زانو مینشیند
خسته ست
خسته ی اندیشه به هیچ
لحظاتی بیش نمی گذرند
که بر روی کف خاکستری به خواب می‌رود
رویایی جان میگیرد
تا فردا آنرا به یاد نیاورد

صبح فرا میرسد
پرتو تیز و نورانی خورشید
از درز باریک میان دو پرده سیاه به درون میپاشد
نواری تابناک بر دیوار مقابل آرام و آهسته حرکت میکند
از روی قاب کهنه ی دیروز میگذرد
پایین و پایین‌تر میسرد
تا از کنار تخت خواب گذشته و
به چهره ی او میرسد
بر چشم های بسته اش میلغزد

چشمهایی که باز می‌شوند
و مردمک هایی که بسته می‌شوند

نادر دسامبر ۲۰۱۰


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments درود نادر گرامی
پس از داستان کوتاه «فیس!»‏ آنچه از شما خواندم دچار دگرگونی شگفت انگیزی شده است. تمامی این نوشته ها انگار با زنجیری مستحکم ولی نادیدنی به هم چسبیده اند. ‏پس از آن آنچه دیدم دیدگاهی نویسن در نگارش است و انگار هر بخش از این نوشته خود یک «عکس نوشت»‏ است.‏ تمامی این نوشته ها انگار یک چیز را می گویند ولی با نگاهی نو! ‏
همگی این نگاه ها یک اشتراک ویژه دارند و آن عکس است. تمامی توصیف ها تصویری را انگار زنده می کند. نمادها پویشی پوچ گرایانه دارند که بسیار ظریف و هنرمندانه از آنها استفاده شده است. هرچند که با چهارچوب داستانی فاصله ای حس می شود اما اگر تمامی این نوشته ها در کنار هم قرار دهیم دیگر این فاصله ساختاری از بین می رود و خواننده وادار خواهد شد تا این نوشته ها را کشف رمز کند. نخستین این دست نوشته هایت مرا به فکر انداخت که چه دلیلی دارد که قالب شکنی ساختاری به سوی طرح برود ولی اکنون که تمامی نوشته ها را کنار هم می گذارم دلیلش را می فهمم. بسیار هوشمندانه و خلاقانه بود. ‏


Nader - نادر اشکان عزیز

از اینکه پس از مدتی دوباره در سایت فعال شدی خوشحالم
مدتی ست نمیتوانم بلندنویسی کنم و همانگونه که میگویی به نوشتن تصاویر ذهنی بسنده میکنم
با سپاس از توجه ت مواردی که آورده یی برایم بسیار جالب است۰

موفق و پیروز باشی


message 4: by آمیرزا (new)

آمیرزا (amirza) | 81 comments با اينكه نثره ولي بعضي از جاهاش به سبك شعر هاي اخوان ثالثه


message 5: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments خیلی عمیق و زیبا بود
لذت بردم
هر چند نباید لذت می بردم


message 6: by Sanaz (last edited May 05, 2011 12:03PM) (new)

Sanaz nei (sahel12) :dممنون


message 7: by Art Miss (new)

Art Miss (Artmiss) هیچ به هیچ
جالب بود۰


back to top