داستان كوتاه discussion

38 views
داستان كوتاه > دو هزارو سيصدمين پارك دونفره

Comments Showing 1-5 of 5 (5 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by پيمان (new)

پيمان (phajimohammadi) | 39 comments نام او را كه روي صفحه ي گوشي همراه ديد ، لبخندي زد و صداي پخش ماشين را مقداري كم كرد . طوري كه صداي موسيقي شاد و عاشقانه اش ، به آن سوي خط هم برسد . سينه اش را صاف كرد و دگمه پاسخ را فشرد و "جانم" كشداري گفت .

صداي شاد دختري جوان از آن سو گفت : جانت بي بلا ، كجايي ؟ داره دير ميشه ها !

پسر پاسخ داد : بنزين نداشتم ، پمپ بنزين هم شلوغ بود . حاضر باش ، زود بريم .

دختر با كمي اعتراض گفت : نميايي بالا ، بابا و مامان رو ببيني ؟!

پسر گفت : آخه ولي حرفش را ادمه نداد و گفت باشه باشه ، راست ميگي ...

= منتظرم .

== ميبينمت .

گوشي را قطع كرد و زير لب غرغري كرد و با دهان كج شده گفت : مامان و بابا ...

صداي موسيقي را كه زياد مي كرد ، به ياد اولين باري كه پدر و مادر دختر را ، بابا و مامان صدا كرده بود افتاد . با احترام و وقار مردانه اي از پدر دختر اجازه گرفته بود كه او را پدر و همسرش را مادر خطاب كند .

پله ها را دوتا يكي بالا رفت . پشت در آپارتمان لباسش را مرتب كرد و آهسته در زد . دختر كه در حال لباس پوشيدن بود ، در را باز كرد . نگاهي به دستان خالي پسر انداخت و هيچ نگفت . وقتي با هم دست مي دادند در دلش گفت :‌تا به حال نشده بود دست خالي بياد .

پسر كه انگار متوجه شده بود ، گفت :‌ عزيزم ببخشيد كه گل برات نخريدم . اونقدر دير شده بود و توي پمپ بنزين معطل شدم كه نرسيدم برم گل فروشي . و بعد در حالي كه با خنده ، موهاي بسته شده دختر را به هم ميزد ادامه داد :‌ اين كارها مال دوره ي نامزديه . ما هفته ي ديگه عروسيمونه و از الان بايد به فكر آينده زندگي و بچه هامون باشيم . صداي مادر كه براي خوش آمد گويي آمده بود ، گفتگو را ناتمام گذاشت . دختر خنديد و گفت : الان حاضر ميشم . اما ته دلش هنوز دلخور بود .

بعد از سلام و دست دادن با پدر دختر ، روي مبل نشست . بر خلاف هميشه روي ميز خبري نبود . دختر در حالي كه شالش را روي سرش مرتب مي كرد ، وارد اتاق شد . پسر نگاهي به سر تا پاي دختر انداخت و با خنده اي معني دار ، دور از چشم پدر ، قربان صدقه اش رفت . دختر هم با لبخندي شيطنت بار ، دستهايش را گشود و انگار كه پسر را در آغوش ميگيرد دستانش را دوباره بست و گفت : ببخشيد اميد جان ، مامان تا الان بيرون بود . منم كه داشتم حاضر ميشدم . چايي نداريم .

و بعد با گردني كه كمي كج شده بود ادامه داد : عوضش ، سفره خونه كه رفتيم ، قبل از شام ، چاي و قليون ميزنيم . و چشمكي نثار پسر كرد .

پسر با خنده گفت : اولا كه قليون بعد از غذا مي چسبه ، بعدش هم چي شده كه امشب ما اجازه قليون كشيدن پيدا كرديم !!!

و دختر گفت : حالا .....

= راستي اميد چيزي ميخوري برات بيارم ؟

== يك ليوان آب لطفا ، خانومي

= مامان ميشه يه ليوان آب به اميد بدي ؟

مادر چشم غره اي به دختر رفت و دختر اعتراض كنان زير لب گفت : ااااا مامان ...

رفت و به سرعت ليواني را از شير آب كرد و به دست پسر داد . پسر كه اين صحنه ها زياد به مذاقش خوش نيامده بود ، آب را نوشيد و هيچ نگفت .

در حال پايين رفتن از پله ها پسر پرسيد :‌ همه چيز رو آوردي ؟؟ كارتها ! ، روان نويس ، لاك غلط گير ، ليست مهمونا ... !

و دختر در جواب گفت : بله آقا ، نگران نباش . با مني در يمني ...

آنها وقتي به خودشان آمدند كه كارگر سفره خانه مودبانه به آنها گوشزد كرد كه ، ساعت تعطيلي فرارسيده .

پسر گفت : شب خوبي بود . هم كارتها رو نوشتيم و هم ليست مهمونها نهايي شد . اينجوري ديگه دلخوري پيش نمياد . نبايد اجازه بديم اين حرفها بين خوانواده هامون ادامه پيدا كنه .

دختر به نشانه ي تاييد سري تكان داد . كنار ماشين ، دختر به اعتراض گفت : چيه ! امشب مايه دار شدي ؟ به همه انعام دادي ؟ اما وقتي ميخواهي يك گل بخري ...

پسر كه خنده روي لبانش خشك شده بود ، خودش را جمع كرد و گفت : عزيزم ، برات باغ گل ميخرم . تو جون بخواه ... و با خنده ادامه داد كيه كه بده ....

داخل ماشين پسر شوخي را ادامه داد و گفت : عجب قليون دوسيبي بود ! توپ توپم كرد . تو رو هم گرفته ها ، ناقلا ...

دختر گفت : پر رو نشي ها . هر دفعه خيال كني اجازه قليون كشيدن داري !

== باشه عزيزم ، تو فعلا آروم باش كه از سرت نپره ...

= چرا ؟

== آخه ، اينجوري ...

= پررو

و هر دو خنديدند ...

ماشين ها ، به دنبال ماشين عروس ويراژ مي دادند و بوق ميزدند . پسر در حالي كه به پدال گاز فشار مي آورد گفت : خدا آخر و عاقبت دعواي امشب رو به خير كنه !!!

دختر با چشماني نگران گفت : فعلا هيچي نگو ، برو تا بيشتر از اين آبرو ريزي نشده .

صداي موسيقي آرام و ملايمي كه پخش مي شد ، تنها صدايي بود كه در فضاي داخل ماشين در حال حركت مي پيچيد . زنگ تلفن همراه سكوت پس زمينه را شكست . راننده از آيينه نگاهي به او انداخت و او با اشاره دست به راننده فهماند كه صدا را كم كند .

با صدايي گرفته و بي روح گفت : بله

صداي زني از آن سو گفت : كجايي ؟

== توي راه ، نزديكم.

= مهمونها همه اومدن . منتظر توايم براي شام.

== باشه اومدم . تا ميز رو بچينيد رسيدم .

زن بدون اينكه چيزي بگويد ، قطع كرد و مرد هم تلفن را در جيبش گذاشت و به بيرون خيره شد .

شب تولد بيست سالگي ، تنها دخترشان " آنيتا " بود . سال گذشته ، به اصرار مادر ، آنيتا براي تحصيل به كانادا رفته بود . امشب قرار بود راس ساعت ده شب به وقت ايران ، از طريق اينترنت و دوربين ، براي آنيتا جشن تولد بگيرند و او خودش كادوي درخواستيش را به پدر اعلام كند . چقدر به نظرش مسخره مي آمد . نفس عميقي كشيد و ياد آن جشن تولد هاي دونفره ي دوران نامزديشان افتاد . يك بار ، ميزي در يك كافي شاپ رزرو كرده بود و كيكي هم به آنجا برده بود . بدون اينكه نامزدش اطلاعي داشته باشد ،‌ او را به كافي شاپ برد . طبق قرار قبلي ناگهان برقها خاموش شد و كيكي با بيست و سه شمع كوچك روي دستان مدير كافي شاپ ، به همراه صداي تولدت مبارك كاركنان و ميهمانان به روي ميز آنها آمد . نامزدش كه غافلگير شده بود ، براي چند لحظه هيچ نگفت و قطرات اشك صورتش را پوشاند . آن شب چقدر ، پسر را بوسيده بود و با چه آب و تابي ، جريان را براي خواهر و دختر عموهايش تعريف كرده بود . و پسر چه لذتي برده بود زير نگاه هاي حسرت بار دختران دم بخت خانواده .

اتومبيل گران قيمت ، ايستاد و مرد رشته خيالاتش پاره شد . نگهبان ، ميله هاي نگهباني ورودي پاركينگ برج را بالا برد و ماشين به آرامي وارد پاركينگ شد و جلوي آسانسور توقف كرد . مرد در حالي كه پياده مي شد گفت : فردا راس ساعت هفت ! جلسه دارم بايد زودتر شركت باشم .

راننده گفت : چشم قربان !

مرد در ماشين را بست و ماشين به آرامي دور شد . وارد آسانسور شد و دگمه شماره بيست و سه را به نشانه طبقه ي بيست و سوم فشار داد . دوباره ياد آن شب افتاد . سر دختر را روي شانه هايش گذاشته بود و در گوشش زمزمه كرده بود : قبل از سي و سه سالگي ، آپارتماني توي طبقه ي بيست و سوم يك برج برات ميخرم ، تا هميشه يادت بمونه كه براي من بيست و سه ساله باقي مي موني ... ياد آوري لحظات شيرين آن شب ، لبخند تلخي بر لبانش نشاند .

همه به احترام او از جا برخواستند . بعد از سلام و احوالپرسي هاي معمول ، همه سر ميز شام رفتند . طبق معمول بحث بر سر قيمت طلا و زمين و دلار و سهام بود ...

ياسمين ، كه حدودا سيزده سال داشت و دختر تنها خواهر همسرش بود به او گفت : عمو اميد ، لطف ميكنيد اون ظرف پيراشكي رو به من بديد ؟ پدر دختر پيش دستي كرد و ظرف را به او داد و با نگاهي معترضانه ، گفت : دخترم !!!

مرد هيچ نگفت و به غذا خوردن ادامه داد . به يادش مي آمد كه وقتي نامزد كرده بود با خودش گفته بود تا بيايد پاي رقيب به اين خانه باز شود ، حده اقل پنج شش سالي طول مي كشد . نگاهي به باجناقش كه روبرويش نشسته بود و با ولع مشغول غذا خوردن بود انداخت و در دل گفت : اي مار هفت رنگ ... او بهترين دوست و شريك كاريش بود .

ساعت دو و ده دقيقه ي نيمه شب بود كه آخرين مهمان هم خدا حافظي كرد و رفت . خدمتكاران در حال جمع كردن ظرف ها و ميوه ها و نوشيدني ها بودند .

مرد در حال كه به سمت اتاق خوابش ميرفت ، به زن گفت : فردا زنگ بزن به حسابدار شركت ، پولي كه آنيتا خواسته ، براش حواله كنه . من جلسه دارم ، يادم ميره .

زن زير لب گفت : جلسه هم نداشتي يادت ميرفت .

== خسته نباشي

= ممنون ، شب به خير

== شب به خير

اين شايد ، صميمانه ترين مكالمه شبانه آنها در چند سال گذشته بود . مرد داخل اتاق شد و در را پشت سرش بست . بعد لباس هايش را عوض كرد و مسواك زد . ديگر آماده خوابيدن بود . اما پيش از خواب به سراغ كيف كهنه و قديمي دوران جوانيش ، كه آن را در گوشه كمدش نگاه مي داشت رفت . عكس ها و نامه هاي دوران نامزديشان را بيرون كشيد . پشت عكسي دو نفره كه در پارك نياوران گرفته بودند ، دست خط خودش را ديد ، كه بيست و سه سال پيش نوشته شده بود : اولين پارك دونفره ي زندگي مشترك و به اميد دو هزار و سيصدمين پارك دو نفره ....

اشك هايش روي عكس كهنه ميريخت و افسوس مي خورد كه پارك هاي دونفره شان به بيست وسه بار هم نرسيد ...


message 2: by پيمان (new)

پيمان (phajimohammadi) | 39 comments فكر كنم جو گير شدم
بيشتر از يك داستان كوتاه شد . ولي كاري نميتونستم بكنم به نظرم الان هم ريتم داستان يه كم زيادي تنده


message 3: by Naghmeh (last edited Nov 18, 2010 09:16AM) (new)

Naghmeh نارنجی
تغییر جهت نده
پیمان میشکند
میشه متمایل به زرد
:-D


message 4: by Ahoo (new)

Ahoo | 129 comments داستان خوبی‌ بود. زیاد هم بلند نبود. ریتم داستان خوبه، اما پرش داره که شاید بد هم نباشه. کلا داستان قشنگی‌ بود. موفق باشید

تنها اشکالی‌ که من می‌تونم به این داستان از لحاظ موضوعی‌ وارد کنم این کلیشه پول بده هست که یکطوری وارد داستان شده و نتیجه گیری اخلاقی‌ به داستان داده


message 5: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments من بر خلاف هم گروهی گرامی، آهو، وارد درونمایه نخواهم شد. نکته ای که به باور من باید بسیار مورد توجه قرار گیرد این پرسش است که تفاوت یک روایت (طرح) با داستان چیست؟
بسیاری خواهند گفت جزئیات! من هم تا اندازه ای هم نظرم! ‏در این نوشتار «جزئیات» فدای انتقال مفهوم مورد نظر نویسنده می شود و حالت داستانی را از بین می برد. فضای داستان کجاست؟ به دلیل رویکرد اجتماعی داستان، فضای داستانی بسیار در شخصیت پردازی ها تاثیر دارد. به عنوان مثال فردی که سوار یک اتومبیل چند سد میلیونی می شود، تصویری را به خواننده می دهد و اگر آن فرد با آن ماشین وارد کلبه مخروبه ای شود که محل زندگی اوست، برای خواننده شگفتی به همراه دارد. منظور این که در داستان هایی که رویکرد اجتماعی دارند، فضای داستان اهمیت بیشتری می یابد که شوربختانه و به باور من نویسنده به آن توجه کافی نکرده است. ‏
پیروز باشی


back to top