داستان كوتاه discussion

26 views
داستان كوتاه > و این مرغ جاودان

Comments Showing 1-4 of 4 (4 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Nazanin (last edited Nov 18, 2010 11:26PM) (new)

Nazanin | 4 comments و این مرغ جاودان

صدای جیغ سایش . پرخاش وحشیانه ی لاستیک به جاده و زمین در گذشته ای نه چندان دور خط خطی می شود.
عاشق رفتنم و راندن ، از جوانی تا همین الان که انگار زمان متوقف شده بهترین تفریح من همین بوده است. بیشتر جاده ها را از زیرچار چرخ گذرانده ام. جنون سرعت و حرکت میراث طبیعت کوهپایه(زادگاهم) برای من است.
از اینجا تا کودکی ام به درختها فکر می کنم. گیلاس های نوبر باغچه ی حیاط ،دیوار بالا بلند همسایه، سکه زرد خورشید روی سنگفرش لاجورد و نوازش دستانش از لابه لای شاخه ها پوست تنم را به رنگ طلایی نقاشی میکند. امّا هنوز واژه ی عبور معنی نشده بود که رنگ سیاه تجربه به خود گرفت، پدر که از کبودی تن پوشمان می گذرد به سپیدی می رسد . سپس حضور همیشه حاضر مادراست که زیبایی را در من یادآوری میکند و آوای حیات را. چهار زانو لب حوض نگاهش می کنم که چگونه رختها ی بیگانه را به بند می کشد. شادابی و طراوت موج می زند حتا در چروکهای تازه وارد پیشانیش. ضربه های نرم دست گرمش پشت شانه در لابه لای لا لایی شاید می گوید بخواب آرام که من هستم. گاهی هم من و خستگی او را خواب می کنیم و با شیطنت سه نفری میرویم سر وقت آبنبات نعنایی ها. بعضی از ظهرهای داغ یواشکی هم در اتاقک سرد بی کلید زیر زمین به وارسی ترمه و چیت های نوی توی گنجه می گذرد. برای روز مباداست، مادر میگوید. روزی که آمد، امّا آنچه به کا ر نیآمد چیت و ترمه های نوی توی گنجه بود.
همه چیز ساده و کودک فهم بود که زیر چترنگاهی خیس تماشا یی معصوم شدم و درزلال چشمهایش خود را دیدم. چه زیباست وقتی کسی محو در تو می شود و تو آرام هوشیار می شوی. امّا سهم مان از بودن سرخِ سیلی بایدها و نبایدها شد و خاکستری سرزنشگر فاصله ها. روزی که او در آن تکرار نمی شد یک سال افلاطونی مینمود. مادر هم که رفت تا همیشه اول شخص مفرد بودم و بس. در پی آوایی همراه با تصنیف دل انگیز زندگی، که هرگز به اندازه ی نفس تازه کردنی هم باز نایستاد، گاه بالا وگاه پایین جاری آمدم تا حال . می نویسم، شعر هم می گویم، احساسات را آبیاری می کنم و این چنین است که کلمات سبز می رویند، اما همیشه اوضاع روبراه نیست و گاه شعرم چون سَقمونیا مذاق را می آزارد.
نشستن پشت ماشینی که تقریباً خاموش است یعنی ترافیک، زمان به طول مصلوب شده بر چراغ قرمز، بوقهای ممتد و راننده هایی که گویا چیزی را که می بینند باور ندارند. شیشه را پایین می کشم بیرون هوا سرد است.آن طرف خیابان پشت بلوار زبانه های آتش از سطل حلبی نسبتاً بزرگی بیرون می آیند. حتا آتش زباله ها هم گرم است و چه سخاوتمندانه دستهایی چروکیده و لرزان ، که نان دوران پیری را با سیگار فروشی در می آورند گرم می کند.
بوی دنبه کباب چرب و چیل می آید. آنسوتر مردی در پیراهنی به رنگ سبز سیه فام پشت ماشین آخرین مدلش بی خیال چرک زیر ناخنش را تمیز می کند.
صدای موزیکی آشنا نگاهم را می چرخاند
And nothing else matters…
باد نت ها را در خیابان ترافیک زده می پراکند. حرم حضوری تا ته افکارم میدود. پسر جوانی آرام به صندلی تکیه داده و با نگاهش خورشید رو به افول را دنبال می کند . بیشتر از بیست سال ندارد. از همان هایی که گویی موهایشان را در طوفان مغناطیس شانه می زنند، شاید در میانه ی این سکون اجباری خودش را با موسیقی مورد علاقه اش تسکین می دهد. رنگهای زنده ی سرخ، طلایی و آبی دوباره نگاهم را به سمت خود می کشانند. هر آتشی ممکن است ققنوسی در خود داشته باشد. خیره به آتش می نگرم.
خورشید آرام آرام پشت ابر های بنفش و ارغوانی افق جنوب غربی محو می شود و شب، شب عجیب یکبار دیگر طلوع می کند. برای من شب آغاز است. شعر ،سکوت ،سیگار.
شب زنده دار دغدغه های بشریتم. از سیاهچال دردها تا چگالی لایتناهی آرزوها، از تن فروشی برای نان سفره بیرنگ شبهای گرسنگی تا تظاهر به تقوا در خیابان و فسق در شبستان، از خوب زیستن و هرز نرفتن. سالهاست که ذهنم به هر دری می زند و با هر رِنگی به رقص می آید . درمیانه ی این شلوغی آنقدر شعر فکر کرده م که چارپاره شدم نیم عاشق و نیم شاعر،نیمی زخمی و باقی همه عصیان. گاه خیال پریشانم فنجان چای را پر از شکر می کند و گاه در میانسالی برای خوردن یک آبنبات چوبی دلم غنج می زند. تنها این را میدانم، باید بنویسم پیش از اینکه زمان دود شود.
کم کم ماشین ها حرکت می کنند، گویی بالاخره این هزارپای آهنین جان می گیرد. هنوز تصویر آتش پشت پنجره چشمم تکرار می شود. پا بی اختیار روی گاز سر می خورد و نرم نرم سرعت میگیرم. مانند مرغی که از قفس آزاد شده باشد شادی می کنم. فاصله که با ماشین جلویی زیاد می شود، فشار روی پدال گاز هم زیاد می شود. تمام کودکی ام را با پای برهنه در دشت ها و کوچه باغها دویده ام هیچکس به گرد پایم هم نمی رسید، سرعت می گیرم همچنان لذت بخش است. اما ندیدن سنگ ریزه های کنار جاده ، گیاهان تُرد قد کوتاه و برگها ...این آزارم می دهد، سرعت خوب نگاه کردن دیدنی ها را محدود می کند. با این حال با سرعتی بالا اما ثابت و هوشیار تر از هر زمان دیگر به سمت آرامگاه خورشید پیش میرانم.
راننده ی ماشین مدل بالا با پس و پیش آمدن و ویراژهایی در طول وعرض جاده قصد خود نمایی دارد. بی تفاوت به او و دنیایش در افکارم غرق می شوم. به کشش جاده می اندیشم، آیا همین کشش هوسناک است که این جاده نوردان را به رفتن وا می دارد و یا لذت رسیدن!.
واتفاق افتاد. ترمز ناگهانی ماشین جلویی انحنای تیز فضا و زمان را در سینه ام فرو کرد و درونم را به آتش کشید . برای یک صدم ثانیه نه درد بود ، نه رنگ و نه صدا !. بوی آهن مچاله شده و صدای له شدن عناصر می آید... و من غرق خون زیر دندان آهن گیر کرده ام. باید صحنه دلخراشی باشد.
تماشای صحنه تصادف برای مردم در حکم عادتی است که آنها را برای لحظه ای هم شده دور هم جمع می کند، اگر چه در موقع تماشا از شنیدن یا دیدن بعضی چیزها منزجر می شوند. جوانی از میان ماشین ها به سمتم آمد . مچ دستم را می گیرد . دستش طراوت مطبوعی دارد. برای یک آن به خود می لرزد اما همچنان گرم است و آشنا!
ای کاش دستم را رها نکند..

* * *
*سَقمونیا(skammonia): گیاهی است از گونه نیلوفر آبی و از تیره پیچک ها. دم کرده آن دارویی شفا بخش ومفید امّا بسیار تلخ و نامطبوع است.
نصیحت داروی تلخ است و باید که با جلاب در حلقت چکانند
چنین سَقمونیای شکرآلود ز داروخانه سعدی ستانند
* در انگلیسی مثل گونه ای است که می گوید:
Any fire might contain a phoenix
بر گرفته از فرهنگ معین و فرهنگ اساطیر


message 2: by پيمان (new)

پيمان (phajimohammadi) | 39 comments خوانديم و لذت برديم
سپاس


message 3: by Naghmeh (new)

Naghmeh یه جمله اینجا لذت بخش بود، میطلبه تو گروه جمله باشه
مادر رختها ی بیگانه را به بند می کشد
من و خستگی سه تایی؟! به قول یکی ما سه تا رو کجا میبرن؟
:-D
نوشته خوبیه و چه کلاس درسی بشه
!مخلص استاد اشکی
:-D
ترکیبات و تشبیهاتو توصیفات و کنایات وجملات غیره و ذالک اشکال داره اما
دست اجنبی جماعت درد نکنه عجب مثل دلچسبی

خوبی نازبانو؟


message 4: by Nazanin (last edited Nov 19, 2010 05:00AM) (new)

Nazanin | 4 comments پيمان wrote: "خوانديم و لذت برديم
سپاس"



پیمان عزیز خوشحالم که نوشته را دوست داشتید
و
حال که در این میانه ذکر خیری هم از اجنبی شد
باید بگویم که نمیقه ی حضرت مستطاب جلالت مآب نغمه گرامی (البته شبه جمله پا یانی ) در نظر انیقه افتاد


back to top