انجمن شعر discussion

14 views
كارگاه شعر > گمان

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Sevda (new)

Sevda garachay (sevdagarachay) | 2 comments از عمیق ترین گودال ها به صدای عشقت بیرون امدم
نور آفتاب چشمانم را سوزاند
گو که همان سوختن چشمانم نشان خوبی نیست از عشق
دستانم را چه محکم گرفتی
گو که این دستها هرگز رها نخواهند شد
و چه بی پروا به سویت آمدم
گو که تو ابتدا و انتهای حیاتی
.
.
.
رفتی ومن تنهایم
این سوال برایم ماند
که چرا صدایم کردی؟


message 2: by Mohamad Mehdi (new)

Mohamad Mehdi Oloumi | 4 comments چقدر محکم بود این گرفتن دست. حسش کردم. انگار که دست خودم بود. چه حس عجیبی داشت. دلم می خواست کمی می ماند. و این شعر، با رفتن تمام نمی شد. حداقل اینقدر زود. م


back to top