داستان كوتاه discussion

26 views
داستان كوتاه > شاید دنیا، روی پشت بوم خونه ی روبه رویی تموم میشه.........

Comments Showing 1-3 of 3 (3 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Payam (last edited Sep 16, 2010 01:25PM) (new)

Payam | 17 comments - دیشب یه خواب خیلی عجیب دیدم!
. چی؟!
- خیلی عجیب. می فهمی که؟ خیلی عجیب!
. خب!
- فقط همین! من میگم خیلی عجیب، بعد تو میگی خب.
از اول همین طوری بودی. نشد یه بار من چیزی بگم و تو یهو چشماتو گرد کنی و اون قدر پیگیر ماجرا بشی که من مجبور بشم خیال بافی های خودم رو به ماجرا وصله کنم و این قدر خالی ببندم که تو از تعجب شاخ دربیاری و من فکر کنم از لابه لای این سیاهی های فرفریت داره دود بلند میشه!
. اوووم. فکر کنم همیشه این طوری بودم. از بچگی. شاید واسه همین بود که هیچ وقت دوستی نداشتم. خب، من این جوری راحت بودم الآن هم این جوری راحتم. می ترسم ماجراهای عجیب این و اون مسیر زندگیمو عوض کنه.حواسم بره به اونا و مجبور بشم کل زندگیمو به اونا فکر کنم یا خیلی ناخودآگاه اونا رو تکرار کنم و بعدش افسوس اینو بخورم که چرا تکرارشون کردم.
- آره. توجیه مضخرف خوبیه. به هر حال من یه خواب خیلی عجیب دیدم.
. اون ستاره ای که سمت راست این ساختمون بلندست رو می بینی؟ چه قدر قشنگه! از همه ی ستاره ها هم پرنورتره!
- تو از کجا میدونی پرنورتره؟عین بقیه ست. همشون مثل هم میمونند. بیست دقیقه ست زل زدی به این یکی. بعد میگی از همه پرنورتره! که چی؟ اصلا پرنورترینشون امشب اومده بالای پشت بوم ما. ایناها،این یکی رو میگم.نگاش کن.
. شاید، شاید تو راست میگی. نمیدونم! میشه یه سیگار بهم بدی؟!
- شاید چی؟ چی رو راست میگم؟! بیا.........فندک هم کنار پاته.
. اینکه من اصلا به حرف هات گوش نمیدم.اینکه من حوصله ماجراهای عجیب و غریب تو رو ندارم. اینکه من زن خوبی برات نیستم. اینکه......
- بسه بسه، من حوصله شنیدن این افسوس های وهم آلودت رو ندارم.
. حالا چه خوابی دیدی؟تعریف کن. شاید این دفعه فرق کنه!شاید بخوام تا آخرش رو بشنوم.
- مهم نیست. حتی اگه این دفعه هم فرق کنه! میدونی چرا؟! چون فقط همین امشب، شاید برای اولین بار و حتما برای آخرین بار فرق میکنه. پس بهتره خودت رو زیاد اذیت نکنی. من خوابم رو تعریف میکنم و خیال میکنم ،تو زل زدی به چشمامو و دستاتو حلقه کردی دور بازوهام و لا به لای حرف هام دنبال خودت میگردی که شاید تو خوابم باهام بوده باشی، پس بهتره تو ادای یه شنونده رو در بیاری و زل بزنی به این ستاره ها و لا به لای تک واژه هایی که گاه به گاه میشنوی به فکر تغییر دنیا باشی.
. میشه خوابت رو تعریف کنی و برام تکلیف تعیین نکنی.
- دیشب خواب دیدم که اومدم همین جا. نه نه، یکم اون ورتر. درست رو به روی اتاقک شیشه ای پشت بوم خونه ی رو به رویی. نشستم و شروع کردم رو هوا با انگشتام نقاشی کردن. دور انگشتام برق افتاده بود و داشت کم کم نقره ای میشد. یه در کشیدم که میشد باز و بسته اش کنم. بازش که کردم یه پروانه ی نقره ای اومد بیرون. خواستم بگیرمش که یهو زیر پام خالی شد. داشتم سقوط می کردم که دیدم خودم هنوز اون بالا ایستادم و دارم به سقوطم نگاه میکنم. زمین که خوردم همه چیز از اول شد. من برگشته بودم همون جای اول. پروانه ی نقره ای روی آنتن خونه ی رو به رویی نشسته بود. یهو بال زد و یه حفره با نور سفید درست شد. یه سری آدم نه بهتره بگم یه سری سایه از توش میومدن بیرون.
. خیلی عجیبه! میشه بازم سیگار بهم بدی؟!
- گفتم که خیلی عجیبه! بیا....... یکمم ترسناکه! نه؟!
. اوووم. چند ماه قبلم یه خواب دیده بودی که از پنجره ی اتاق داری به همین ساختمون لعنتی نگاه میکنی که یه دفعه چراغ رو به رو روشن میشه و مادربزرگت رو روی صندلی حصیری می بینی که داره به پدربزرگت شیر میده، بعدش چی شد؟
- هیچی، باز چراغ ها خاموش شد و یه چند لحظه بعد دوباره روشن شد. چندتا سایه داشتن به مادربزرگم تجاوز میکردن. بازم چراغ ها خاموش شد. وقتی دوباره روشن شد دیدم پدربزرگم تازه به دنیا اومده با همون سر و وضح!
. نه، اینو نمیگم. بقیه خواب دیشبت چی شد؟
- آهان، سایه ها از حفره ی سفید میومدن بیرون. به سمت من! دستاشون داشت به من اشاره میکرد. اما به من نمی رسیدن. جلوتر که میومدن انگار صورتشون رنگ می گرفت. میشدن شبیه همین همسایه ها، شبیه بابام، شبیه مامانم، شبیه شماها.
. شبیه من چی؟بود؟!
- آره. فقط یکیشون. اون دورتر بودی. وایستاده بودی و زل زده بودی به من. بقیه هی میومدن جلو تا میرسیدن به لبه ی پشت بوم میوفتادن پایین و دوباره از نو. یه جورایی تمام خاطراتم داشت سقوط میکرد و منم نمی تونستم کاری کنم. احساس میکردم دارم برای همیشه تموم میشم. انرژی مو میگم. انگار ستاره ام کم نورتر میشد و تا میومد خاموش بشه یکی نمیذاشت. شاید تو، آره، شاید تو که اون ورتر بودی نمیذاشتی.
. من؟! فکر نکنم. من این قدرها هم قوی نیستم اما این قدر دوست دارم که سعی کنم برای همیشه پیشم بمونی با اینکه برات زن خوبی نیستم .میدونم، زن خوبی نیستم. نه؟!
- گریه نکن. دوست ندارم اشک هاتو ببینم. وقتی کنارتم، دلیلی نداره اشک بریزی.
اون گوشه بودی. بدون اینکه حرکتی بکنی. فقط زل زده بودی به من. پیراهن قرمزی که با هم خریده بودیم رو پوشیده بودی. نفهمیدم چی شد که یکی از سایه ها اومد پشتت. داشت خفت میکرد. چشمات گرد شده بود. از کنارش خون میپاشید. انگار لب هاتو دوخته بودن. دست و پا میزدی. یهو از دستش در رفتی. داشتی میومدی سمتم که روی لبه ی پشت بوم پات سر خورد و افتادی پایین. دیگه سایه ها حرکت نمی کردن، حالا اونا زل زده بودن به من. منتظر بودم تا مثل بقیه بیایی بالا و دوباره از نو. اما دیگه ندیدمت. دیگه بالا نیومدی!
. خیلی وقته که بالا نیستم. خیلی وقته. ادای آدم های خوش بخت رو در میارم. شاید دیگه وقتشه. وقتشه که همه چی تموم شه. شاید بتونیم با هم تمومش کنیم. نه؟! شاید دنیا روی پشت بوم خونه ی روبه رویی تموم میشه. نه؟! دوست داری با هم تمومش کنیم؟!
- ......................
. چرا حرف نمی زنی؟ با تو ام. باشه، فکر می کردم که همیشه تنها باشم. تنهای تنها. از وقتی که مامانم زیر لگدهای اون حروم زاده جون داد فهمیدم که تنهام. فهمیدم که باید برم. برم یه جای دور. پیش صدها نه هزاران شاید هم میلیون ها آدم تنهای دیگه. برم لا به لاشون گم بشم که کسی نفهمه. تنهایی مو میگم. نه اونا بفهمن نه من. تنهایی آدم های دیگه مغزم رو تنگ تر میکنه. تا اینکه تو اومدی. شاید نباید میومدی. شاید من با قبول کردنت تو دنیای خودم قوانین تنهایی رو زیر پا گذاشتم. شاید این مجازاتم باشه.
- مجازات چی؟ اون فندک رو بده!
. مجازات دوست داشتن. آدم های تنها هیچ وقت نباید عاشق بشن. عاشق که میشن راه فرار از بازی رو یاد میگیرن. قوانین رو میشکنن. یه جورایی مجرم محسوب میشن. به خاطر یه فرار غیر قانونی. فقط یه فرار غیر قانونی.
- دیگه تمومش کن. دفعه ی قبل هم که ازم پرسیدی چرا نرفتی مادربزرگت رو از دست اون سایه ها نجات بدی، بعد اینکه بهت گفتم چون تو رو پشت پنجره ی کناری دیدم و حواسم پرت اون گل سر صورتی رنگت شده بود، کلی خودت رو سرزنش کردی و صدها جمله ی شاید دار برام ساختی.
. آره. همین شایدهاست که اگه درست کنار هم قرار گیرند یک اتفاق واقعی رو رقم می زنند. یه اتفاق واقعی. از این هایی که برای همیشه خاطره میشه و مجبوری تمام عمرت رو با اون بگذرونی. میدونی چرا میگم تمام عمرت؟ نصفش رو که مشغول ساختن شایدها و خود اتفاق هستی و نصفه ی دیگه اش رو هم که مشغول به یادآوردنش هستی. واسه همینه که دیگه وقتی واسه اتفاقات عجیب و غریب بقیه آدم ها نداری یا باید مال خودت رو تا ته بری یا اینکه کل زندگیت رو پرکنی از مجموعه ی اتفاقات بقیه مردم. می فهمی که؟! یه سیگار دیگه بهم بده!
- بیا..............فندک هم کنار پاته!


message 2: by Payam (new)

Payam | 17 comments کسی نظر نمیده؟ بچه ها بگید یه چیزایی دیگه!


message 3: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments تصویر سازی خوبی داشت . فقظ یکم خسته کننده بود


back to top