داستان كوتاه discussion

31 views

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Nader - نادر (last edited Sep 13, 2010 04:08PM) (new)

Nader - نادر ***


این داستان با سکوت آغاز میشود۰
و در سکوت به آخر میرسد۰
در این فاصله، کوتاه یا بلند، صداهایی هست اما هیچ کس سخن نمی گوید۰
آدمهای احساساتی در این فاصله از قلب سخن میگویند۰
عرفا ارتباط افکار را پیش میکشند و دین داران شاید به نوعی نزدیکی روحی تعبیرش کنند۰
اما در نهایت یک پرسش باقی میماند۰
چرا؟
و سکوت واپسین تأیید بر این پرسش است۰

فضا در این رخداد چندان اهمیتی ندارد۰ البته شاید آوردن چند واژه در توصیف واقعیت و تجسم موقعیت شخصیتها کمک کننده باشد۰
*
من بودم و یک زن . در اطاقی گرم و مطبوع در زمستانی سرد۰ هفت سال از آشنایی ما میگذشت و سه سالی میشد که در زیر یک سقف سر میکردیم۰ پنج شنبه شبی بود و ما نشسته در دو انتهای میز و شام میخوردیم۰ همان نخستین لقمه ای که در دهان گذاشتم، درست خاطرم نیست چه بود، اما هرچه بود چنان داغ بود که زبانم به شدت سوخت۰ روزِ کاریِ بسیار سختی را پشت سر گذاشته بودم۰ و مطابق معمول هیچ یک بر سر میز شام از سختی کار روزانه مان حرفی نمی زدیم۰ صدایی نبود جز صدای برخورد قاشق و چنگال بر سطح بشقاب های چینی و صدای سوختن هیزم درون بخاری دیواری۰
در واقع اصل داستان از همین جا آغاز میشود۰
از ما و سکوت۰
در وسط میز شمعدانی دو شاخه قرار داشت با دو شمع روشن نیم سوخته در آن که ما از میان آن دو شاخه به چهره ی هم نگاه میکردیم۰ سایه های رقصان روی چهره ی نیمه تاریک ما بازی میکرد و بازتاب نور شمع ها بر تراشه ی حباب های بلورین شمعدان رنگین کمان هایی لرزان بر دیوارها و سقف نقش میکرد۰
به او می نگریستم که چگونه با چنگال خود در فواصل منظم تکه های غذا را به دهان میبرد۰ لقمه ای در پی دیگری۰ در فاصله ای که چنگال را بالا می آورد سرش را کمی پایین می کشید و هنگامی که لقمه را در دهان میگذاشت، نگاهی از بالای چشم به من می انداخت۰ و این حرکت دائم تکرار میشد۰ برای لحظه ای احساس کردم چیزی گفت۰ اما همانطور که در آغاز این داستان گفتم در اینجا سخنی رد و بدل نشد۰
البته من چیزی شنیدم که کلمات نبودند۰ شاید زبانی دیگر بود۰ زبان دل، روح یا الهام۰
نمیتوانم به درستی بگویم چه بود، اما از این میان شخصاً نامش را الهام مینهم۰ و این پرسش برایم پیش آمد که راستی چرا من با زنی زندگی میکنم که نمیتوانم با او حرف بزنم۰ و این پرسش باعث شد تا خودبخود الهام پشت الهام به اندیشه ام آمد۰ در نور لرزان شمع ها از خود پرسیدم که چرا دیگر حرفی برای گفتن نداریم، یا به تعبیری چرا دیگر نمیتوانیم زندگی را بین خود قسمت کنیم۰ اما به پاسخی نرسیدم و حتی الهامی هم به ذهنم نرسید۰ و تکرار صدای چنگال بر سطح بشقاب و لقمه هایی که به دهان میرفت همراه با پرسش های من در ذهنم تبدیل به معادله ای ریاضی شد۰ بر اساس این معادله به این نتیجه رسیدم که تمامی این پرسش ها به واقعیت های منفی ختم میگردند و ریاضیات با قلب رابطه ندارد بلکه با منطق محض به ذهن در می آید۰ دانستم که به روابط صادقانه نمیتوان به گونه ای منطقی اطمینان و اعتماد پیدا کرد و رخنه ی محاسبات ریاضی به ذهنم میتوانست فقط نتیجه ی نبود عامل احساس باشد۰ و این کمبود دوباره مرا به تأمل واداشت۰ و اینطور بود که سکوت ادامه پیدا کرد و داستان من در سکوت به آخر رسید۰

برای روشن شدن بعضی پرسش ها باید اضافه کنم ، لحظاتی در زندگی وجود دارند، همانند آنچه توصیفش رفت که شخصاً مایلم آنرا لحظه ی ناب روشنایی بنامم۰ شاید بعضی بر این نام دهی خرده گیرند، شاید هم آنرا تأیید کنند۰ اما این لحظه ی ناب برای من یک بار اتفاق افتاد و آن همانی است که وصفش رفت۰ روز بعد که جمعه ای ساکت بود، آن زن مرا ترک کرد هنگام رفتن برایم اعتراف کرد که آرام آرام روزهای این زندگی برایش خفقان آور شده بودند۰ و اینکه شب قبل هنگام صرف شام دائماً این پرسش در ذهنش بازی میکرده که چرا بایستی با مردی زندگی کند که حرفی برای گفتن ندارد و در سکوت به او مینگرد۰ و من فکر میکنم این پرسش ها درست زمانی به ذهن او آمده اند که سایه روشن نور شمع ها بر چهره ی ما بازی میکردند۰
چرا رابطه ی ما به این جدایی ختم شد؟
این پرسشی است که هیچ الهامی پاسخگوی آن نیست۰
در جواب این پرسش، یک پاسخ باقی ماند۰
سکوت۰

*

نادر سپتامبر ۲۰۱۰


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments چون همیشه خواندنی بود. ‏


message 3: by Alireza (new)

Alireza Azizian (alirezaaziziyan) | 145 comments داستان خوبی بود
با این که من با این سبک نوشتن خیلی ارتباط برقرار نمی کنم ولی در نوع خود عالی بود
خسته نباشید


Nader - نادر *


هرمان هسه در داستان امیل سینکلر (دمیان) آورده است: ـ

بعضی هیچگاه انسان نمی شوند۰ قورباغه میمانند۰ مورچه میمانند۰ مارمولک میمانند۰ بعضی در بالا انسان و در پایین ماهی میمانند۰ اما همه در پی انسان شدن از بستر طبیعت می آیند و خاستگاه همه یکی و آن مادر است۰ ما همه از یک گلو می آییم اما هر کدام در پی غایتی دیگر از آن ژرفا بیرون پرتاب میشویم۰
می توانیم یک دگر را درک کنیم، اما فقط توانایی تفسیر خود را داریم۰
*
دوست عزیز، ان۰ اعتباری

اگر معادله را از سوی دیگرش بازکنید یعنی به روابط صادقانه نمیتوان به گونه ای منطقی اطمینان و اعتماد یافت چرا که به قلب بازمیگردد، شاید ابهام در معادله رفع شود۰
ما میتوانیم یکدیگر را درک کنیم اما هنگام که تفسیر را آغاز میکنیم حرفی برای گفتن باقی نمانده است۰

نورا، دوست خوب

پاسخ به اینکه چرا حرفی برای گفتن باقی نمانده همان است که شما به بخشی از آن اشاره کرده اید، اما در پاسخ به اینکه چرا سکوت، هر کس باید به خویش برگردد و پاسخ را در خویش جستجو کند۰
در تفسیر هر که به خویش بازمیگردد و در بازگشت به درون سکوت اجتناب ناپذیر است۰
*

علی رضای گرام و اشکان عزیز
سپاس از حسن توجه

*


message 5: by سارا (new)

سارا hourand | 207 comments خواندنی بود . ..
جملات اول این طور بهنظرم رساند قرار است با سکوت به امید
برسیم اما انتهای ان چیز دیگری شد
. هیچ چیز دیگری هم نیست جر کمی تفکر
ممنون


message 6: by AtMor (last edited Sep 16, 2010 03:42AM) (new)

AtMor .. | 21 comments همه ما بارها این سکوت را تجربه کرده ایم.گاهی اوقات اطمینان داریم چیزی که از ذهنمان میگذرد را فقط خودمان میفهمیم ودرک میکنیم در اینجا این سکوت برایمان لذت بخش ترین سکوتهاست اما وای بر وقتی که میفهمیم حرفهای خصوصی دلمان حرف دهها نفر دیگر هم بوده واینجاست که از دلشکستگی سکوتمان باز هم مسکوت میمانیم.


back to top