داستان كوتاه discussion

47 views
نوشته هاي كوتاه > زندگی با فارسی 1

Comments Showing 1-15 of 15 (15 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments سرم از روی میز بلند کردم ، انگار که خوابم برده بود به اطراف نگاه کردم ، همه چیز برایم ناآشنا بود من بودم و تنها یک میز و یک صندلی که روی آن نشسته بودم. از اتاقی که من بودم صداهایی در دور دست شنیده می شد، در اتاق را باز کردم و دالانی در جلوی من قرار داشت طولانی و بدون انتها
از هر اتاقی یک صدایی می آمد، سعی کردم توجهی به صداها نکنم اما صداها آشنا بود، اسم ها هم آشنا بود . یکی صدا می زد ایزابل ، دیگری مارگریتا و صدایی دیگر آریانگ و غیره.‏ به اتاق اول که سر زدم ایزابل و بدن نمیمه برهنه سالوادور را دیدم احساس کردم که باید اتاق را ترک کنم اما آنها هم خدا رو شکر مرا نمی دیدند، سرگرم کارشان بودند ، یک چیزی ما را از هم جدا می کرد و در اون سوی اتاق هم آنتونیو و آنجلا و سیمون و مادرش و بقیه در حال دعوا کردن بودند.‏ به اتاق بغلی سر زدم اوضاع بدتر بود آریانگ و جوانگ اونجا بودند داشتند که سر مسئله ی خیانت جوانگ بحث می کردند ، از اونجا هم در رفتم . اتاق بعدی که وصف نشدنی بود دکتر ایگناسیو داشت سر برادرش داد می زد که عاشق مارگریتاست . از بس داد و بیداد کردند و من هم اعصاب دعوا و مرافعه نداشتم پا به فرار گذاشتم. ‏
اتاق آخر اوضاع خیلی زشت بود اسکار و تاتیانا توی تخت بودند البته من چیزی ندیدم صعی کردم چیزی نبینم البته نمی تونستم هم چیزی ببینم چون دختره چندش آور جسیکا اونجا بود و کل تصویر را گرفته بود . در آخر اومدم برگردم به همون اتاق که یه چیزی خورد به سرم . وقتی بیدار شدم دیدم توی نشیمن خونمون بودم و سرم محکم خورده بود به زمین وقتی جلوی فارسی 1 خوابم برده بود و صدای فارسی 1 توی گوشم طنین انداز بود.‏
بیست و دوم / شهریور ماه / یک هزار سیصد و هشتاد و نه


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments شما هم ماشاالله خوب دنبال می کنی انگار!؟
:))


message 3: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments اینقدر که می شنویم از توی اتاقمون که ندیده از بر هستیم
:))


message 4: by elham (new)

elham (laaalaaammm) | 90 comments !!!!!!!!!!!!یعنی همش را می بینی؟


message 5: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments نه ، من فقط می شنوم اونم از توی اتاقم چون اتاق من نزدیک اتاق نشیمن مان است .‏


message 6: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments من فکر نکنم فقط با شنیدن صدا بشه این همه شخصیتو اونم انقدر خوب شناخت:دی


message 7: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments خب واقغیت را بخوام بگم گاهی اوقات از سر اجبار می دیدم .‏


message 8: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments ‏:دی‏


message 9: by Behzad, دیوونه (new)

Behzad Vahdati manesh (behzadium) | 1320 comments Mod
میگم حالا که جو جو چته می خواین فینگلیشم تایپ کنین اسم گروه رو هم عوض کنم بذارم خاله زنک چطوره ؟


message 10: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments بهزاد من نمی دونم منظورت چیه ؟ من یک مطلبی نوشتم و دوستان هم نظر دادن. میدونم شاید به نظرت این مطلب از نظر ادبی آنقدر ارزش نداره اما برای من ارزش خودش را داره که خونده بشه.‏


(setareh).ساینا ستاره (sainaahmadigmailcom) | 108 comments به روز بود
ممنون
;)


message 12: by Parva (last edited Sep 16, 2010 03:22AM) (new)

Parva Rostami | 348 comments درسته این روزها "فارسی "1 نقل همه ی محافل شده.احساس میکنم نوشته ی شما یک طرح خوب بود.هرچند خیلی خیلی خام بود.ولی فکر میکنم این نوشته، خیلی خوب تونسته بود تحت شعاع قرار گرفتن زندگی ها رو نشون بده.از نظر انتخاب کلمات و شیوه ی نگارش ایرادات زیادی داشت .ولی این موضوع ارزش باز نویسی رو داره.


موفق باشید


message 13: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments ممنون پروا جان
سعی میکنم وقتی وقتم یک کم آزاد شد
بازنویسی کنم
بازم ممنون که وقت گذاشتی خوندیش


message 14: by لیلا (new)

لیلا (leila_shoghi2000) | 71 comments : )


message 15: by Farzan (new)

Farzan (persianguy1983) | 1379 comments لیلا جان
ممنون که مطلبم را خوندی و وقت گذاشتی


back to top