داستان كوتاه discussion

22 views

Comments Showing 1-6 of 6 (6 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Nader - نادر (last edited Sep 09, 2010 12:41PM) (new)

Nader - نادر ***

خیلی وقت پیش از اینها یک رؤیا زده ی به تمام معنا بودم۰
همیشه در رؤیا بودم۰
آنقدر که بسیاری مرا دیوانه ی رؤیایی تصور میکردند۰
دائم در دنیاهای دیگری سیر میکردم۰
ذهنم پر از افکار و ایده های عجیب و غریب بود۰
شاید به این علت مرا دیوانه میخواندند که برای رسیدن به آن افکار و ایده ها هیچ صبر و تحملی نداشتم۰
و هیچ اتفاق عجیبی هم رخ نداد، جز اینکه کارم را از دست دادم۰ مرا شیرین عقل تشخیص دادند۰ به اشکهایم خندیدند و آنگاه که خندیدند من نیز خندیدم۰ و با آن خنده بود که دروازه های پرخنده ی شهر شادی ها برویم باز شاد۰
رؤیاها به واقعیت نرسیدند و مرا با خود به شهر شادی ها بردند۰
ایده هایم در میان خنده های شلوغ جشنواره ی شهر شادی ها گم شدند
و من می خندیدم۰
یک رؤیای واقعی شده بود۰
آنوقت ها اینطور بود۰
*
اینک اینجا بر روی تختم دراز کشیده ام و به ساعتم می نگرم۰
عقربه ای که به آرامی و یکنواخت دور زمان چرخ میزند۰
نمی دانم منتظر چه هستم؟
مدت هاست نمیدانم۰
از زمانی که نمیدانم ساعت چند است۰
بر صفحه ی ساعت من فقط یک عقربه باقی مانده که بر روی ثانیه ها می سُرَد۰
نمیدانم چه مدتی ست اینجا هستم۰
نمیدانم که هستم۰
چرا اینجا دراز کشیده ام؟
آیا در گرداب زمان فرو رفته ام؟
اما اینها مطلقاً پرسش های پیش پا افتاده ای هستند۰
مهم این است که اینجا دراز کشیده ام۰
و با چشم های تهی عقربه ی ثانیه شمار را می پایم۰
هر تیک و هر تاک را می شنوم۰
*
دلم فرو می ریزد۰ عقربه ی ثانیه شمار از حرکت موزون خود دست میکشد۰
نه تیک می زند و نه تاک۰
ساکت میشوم۰
سکوت یعنی مرگ۰
از جای می خیزم۰
از کشوی کنار دستم دو باطری بیرون می آورم۰
باطری ها را در ساعتم جا می زنم۰
*
آه، چه خوشبخت هستم۰
دوباره ضرب های موزون تیک و تاک تداوم یکنواختی ها را سر میگیرد۰
هنوز زنده ام۰
اینک نگاه بانِ زمان هستم۰

*

نادر سپتامبر ۲۰۱۰


message 2: by Ashkan (new)

Ashkan Ansari | 2135 comments هم این نوشته و هم نوشته پیشین که از شما خواندم با عنوان «زیر نوسان آبی دود» طرح های فوق العاده ای هستند. جای افسوس دارد اگر به همین شکل رها شوند. ‏اینها می توانند دستکم مجموعه ای بسیار خواندنی از داستان کوتاه را تشکیل دهند. ‏آنچه در امروز ادبیات ایران کم داریم. سی سال است که کم داریم و جای افسوس دارد! ‏


message 3: by AtMor (new)

AtMor .. | 21 comments تاحالا دقت کردید که خیلی عالی مینویسید


message 4: by Amin (new)

Amin (gharibehichestan) | 266 comments هیــــــــــــچ


message 5: by لیلا (new)

لیلا (leila_shoghi2000) | 71 comments سلام ...من با نظر آقای اشکان کاملا موافقم ، اگر تبدیل به داستان کوتاه بشه خیلی فوق العاده از آب در می یاد .


message 6: by سارا (last edited Sep 12, 2010 01:46AM) (new)

سارا hourand | 207 comments خواندنی وگیرا بود . .

ان مرد خوشباور که با هر گریه میگریید و با هر خنده می
خندید نومیدواری دشنه در قلبش فرو برده
اینک به زیر سایه دیوار غم مرده
از سایه ناشاد او امروز مردی دگر برخاسته از سنگ
با نام دیرین لیک در سر منزلی دیگر
مردی که باور میکند از چشم خودتنها
مردی که میگرید چو میخندند , می خندد چو می گریند
مردی دگر با سایه ای دیگر دلی دیگر
نمی دونم چرا یاد این شعر افتادم


back to top