داستان كوتاه discussion

22 views
داستان كوتاه > تحفه ی عباس میرزا

Comments Showing 1-1 of 1 (1 new)    post a comment »
dateUp arrow    newest »

Nader - نادر ***




تحفه ی عباس میرزاخان


***

از مرگ که آغاز شدم
رؤیاها نثار تو۰
سکوت از آن من۰

به بیداری آمد، پایید دمی و در خواب شد۰
رؤیایی شیرین، به تلخ زهر زمان آغشته۰
از عدن برآمد و درونِ عدم شد۰

پشت هشتی بیرونی، نشسته بودم به تماشا بر رفِ همیشه، در افسونِ خیسِ کوچه ی باران زده ی دیروز۰ رقصِ نگاه در پیچ پیچ راه، تا بلندای سرو، مانده خیره بر افقِ انتظار۰
در انتهای دشتِ چشم، برق زد شوقی و از پسِ قوسِ زمان، شد کاروانی پدیدار۰

کاروان که از راه رسید، شب بود، در سالن هتل روی مبل نرمی خوابم برده بود که یکی از خدمه بیدارم کرد و گفت، آمدند۰ البته همه چیز از قبل تنظیم شده بود۰ اطاق ها همه آماده بودند۰ به صاحب هتل حسابی رسیده بودم۰ اطاق های پشتی، رو به سوی چهار باغ را سراسر از ماه ها قبل رزرو کرده بودم۰ از همه ی دنیا آمده بودند، همه سن و سال دار و دست کم نیمی از جهان دیده بودند و انگار اینجا را گذاشته بودند برای آخرین سفر زمینی شان تا نیمه ی دیگرش را هم قبل از سفر بی پایان آخری تجربه کرده باشند و احتیاج به سکوت داشتند و تمدد اعصاب و اطاق های پشتی برایشان بهترین بود۰ می توانستند اگر بخواهند همانجا براحتی در سکوت کاج ها و عطر یاس ها بمیرند۰ من هیچ حرفی نداشتم، فقط دردسرم دوچندان میشد۰ باید با سفارت مطبوعه شان تماس میگرفتم، مقامات را در جریان میگذاشتم و بدتر از همه دور از چشم بقیه ی زنده ها جسد را به فرودگاه میفرستادم و خلاصه از این دست وقایع که در شغل من زیاد هم عجیب و غریب نیست۰ چه میشود کرد باید امورات را یک طوری گذراند۰ چند دستیار خوب در استخدام دارم۰ در این حرفه احتیاج به بچه های کاری و زبر و زرنگ هست۰ باید فکر همه چیز را از قبل کرده باشید۰ تازه اگر هم کار حرف نداشته و بی نقص باشد، وقتی مسافرها برسند، اول حرف است و گرفتاری اما خب اینها همه تجربه ست برای من که بتوانم یک روزی جا پای بزرگترها بگذارم و بتوانم مثلاً یک کاروان را روی جاده ی ابریشم با خود ببرم۰ کار اساتید در حرفه ی من۰
خودم که خیلی دلم میخواهد سمت شرقی اش را بازهم ببینم، سمت غربی اش جذابیتش را از دست داده است۰ ونیز که الان شهر عشاق چند روزه ست و مارکوپولو تاجری ورشکسته و پیر، اما اینسوی دریای سیاه انگار هوا روشن میشود، زمانی که به کنستانتینوپل، بصره و بغداد، همدان و اصفهان میرسیم و از بلخ و بامیان که بگذریم، تازه چشم تماشا باز میشود به مرو، سمرقند، بخارا، کاشغر، فرغانه و تاشکند، تا دورتر ها در کومه های آلما آتا و تورفان که بعدش دیگر بیابان بی تهِ گبی است و از آنسو مقصدی نا معلوم، کنار دریای چین۰
همه را به اطاق هایشان معرفی کردیم، شام را هم به اطاق هایشان فرستادیم۰ خانم گومنز تلفنی شکایت داشت که برنامه ی غذاهای رژیمی را از ماه قبل ارسال کرده و شام امشب مطابق نسخه ی او نیست۰ به دستیارم در امور آشپزخانه پیام فرستادم تا موضوع را در اسرع وقت پی گیر شود۰
کم کم آرامش قبل از طوفان فرا میرسد۰ همیشه نخستین روز سخت ترین روز است۰ در بالابر خانم و آقای جانسون را میبینم که تقاضا دارند قبل از طلوع آفتاب و قبل از صرف صبحانه ی همگانی برای گردشی به اطراف بروند، میپرسم مسیر را میشناسید؟ میگویند ماه عسل شان را پنجاه و یکسال قبل در این شهر گذرانده اند۰ و میخواهند مثل اولین روز در آن سفر، طلوع خورشید را روی سی و سه پل دوباره ببینند۰ چه جوابی، به به، خوشم می آید و به آنها پیشنهاد میکنم با پرداخت مبلغی جزئی، حدود ۱۰۰ دلار میتوانم یکی از دستیارانم را روانه شان کنم۰ پروفسور چهره درهم میکشد، اما خانمش میخندد و میگوید، قبول۰
شب بخیر میگویم و به اطاقم میروم۰
ساعت از سه گذشته که روی تخت دراز به دراز افتاده ام و گوش به موسیقی آرام و سکرآور مارکوپولو سپرده ام۰ در فکر حاج حسن فرش فروش هستم که بابت مشتری های سوئدی که به حجره اش فرستادم هنوز هفت هزار دلار به من بدهکار است۰
دلم گرفته، دکمه ی کنار تخت را میفشارم، پرده ی قلمکار باز میشود و رؤیای مهتاب بر خواب چشمانم فرو میریزد۰

پدر پدر بزرگان، عباس میرزا خان در یکی از سفرهای دور و درازش از میان شورترین کویر تاریخ، بر گستر دشتهای رنگین کمان به دامانِ کوه اساطیری شاهان، اسپادان، اسپهان، اصفهان، نصف جهان، تحفه های بسیار با خود آورد، باشکوه تر از همه، طاقه فرشی بزرگ و وسیع بود، تاروپودش از ابریشم تابان، ناب و نازک، نرم و الوان، طرح زده بودند گویی برآن نقاشان و هنرمندان، با کهن پینه ی سرانگشتان، نقشِ نقش ها، نقشِ جهان۰
چه دورانی، آنگاه که پگاهان تابش خورشید پاک و تابان، آرام آرام و خرامان بر سطحِ خنکای ایوان، از میان جامِ ارسی ها، سرخ، سبز، مشبک، زرد و ارغوان، میگسترد خویش همچون پرنیان بر درازای نمور دالان تا میان طالار بلند آیینه، رو به سوی خاوران، میزند نقشی از مَهی عریان خوابیده بر قوس نرمِ شن ها در انتهای بیابان۰ میبارد آفتاب عالم تاب بارانی از نور بی دریغ بر هزارتوی درهم کوچه ها، بر بام کاهگل خانه ها، روی برگهای شبنم خورده ی یاس و اقاقیا آویخته زیر سقف نیلی آسمان، بر صحن چهار باغ و کاشی های مسجد نیاکان، زیر سایه ی درختان برآب های طراوت تا ژرف نهرهای روان۰
میخزد نور ذره ذره، گام گام، میدمد جان در نقش ها۰
چه دورانی، کودکِ معصومِ ذهن بازی کنان میدود میان نقش ها به روی نقش جهان۰ بی هوا گاه به تماشا در حاشیه ی زاینده رود، گاه با پرشی از سی و سه پل تا جلفا میدهد جَولان۰ گاه مدهوش عطر گلاب و مشک، ادویه و عنبر، زیر طاقی شلوغ با گام ها و عطسه ها، خنده ها، سلام ها درون حجره ها۰ گاه هم رفته از یادها در هفت پیچِ طنینِ حیرت زیر گنبد مسجدی در سکوت زائران۰ یا پرش تیری از کمانی درون نقشی دورتر از جنگ چالدران۰
صدای قصه های پدربزرگ شب ها میپیچد تا آن سر مهتابی پر از خیال در هزار و یک داستان با کاروانی از نقش ها۰ قصه ها از بوسعید بخیر و بیرونی، از صدرا و شیخ بهاء تا صدای اذان صبح دوردست ها بر منارهای لرزان۰
قصه ی باغ عدن، باغ ایرانی و چهار باغ و نقش جهان۰
عالی قاپو و بازی چوگان، صدای سم اسب های سواران، چابک و تیزپا، می اندازد لرزه بر تن و جان۰

تمام بدنم به لرزه درآمده، سراسیمه و دهشتزده در جایم نیم خیز میشوم۰
زمین لرزه است۰ با تمام نیرو از جا جست میزنم، باید خودم را سریعاً به بالابر برسانم تا کسی از آن استفاده نکند۰ این اولین فکری است که به ذهنم میرسد۰ در راهرو میبینم که در اطاق ها یک یک باز میشوند و مسافران با لباس زیر از آنها بیرون میدوند۰ لرزش بسیار قدرتمند است، نگاهم به کف پوش جلوی بالابر می افتد که پاره میشود و از زیر آن ریزه های بتون تا فاصله ی ده سانت بالا میپرند۰ نگاهی به اطراف می کنم۰ حدس میزنم بیست ثانیه از شروع لرزه گذشته باشد، زمان کش می آید. هر ثانیه یک دقیقه است۰
به فکر آقا و خانم جانسون هستم که چه خوش شانس هستند۰فریاد میکشم و خروجی اضطراری را در انتهای راهرو نشان میدهم۰ قاب بزرگ قدی از دیوار کنده و جلوی پایم پر از خرده شیشه میشود۰
ناگاه لرزه باز می ایستد۰ همه در جای خود میمانند۰ سکوت نابی همه جا را میگیرد۰ بعد خانم گومنز را میبینم که میخندد و سرخ میشود که در میانه ی راهرو در حضور همه عریان ایستاده است۰
تلفنم به صدا در می آید، دستیارم خبر میدهد، میدان نقش جهان به علت برخورد دو قطار در تونل زیر آن، فرو ریخته و خانم و آقای جانسون هم همراه با آن رفته اند از میان۰

نادر
آگوست ۲۰۱۰


back to top