داستان كوتاه discussion

28 views
داستان كوتاه > آخرین مسابقه.......

Comments Showing 1-2 of 2 (2 new)    post a comment »
dateDown arrow    newest »

message 1: by Payam (new)

Payam | 17 comments میز چوبی قهوه ای سوخته ای که دور تا دور پایه های آن با اشکال هندسی خاصی که بیشتر ترکیبی از آنها به نظر می رسید، منبت کاری شده بود. یکی از پایه هایش که به دلیلی نامعلوم کوتاهتر از بقیه بود، باعث می شد هر بار که مشتری ای دست خود را عمود بر پایه برای بلند شدن از صندلی بردارد یا برای گذاشتن دو دست گره زده اش بر روی آن، اندک فشاری وارد کند، تعادل میز بر هم بخورد و لیوان ها و ظرف های روی آن واژگون شود. سر همین قضیه چندین بار مورد دشنام و ضرب و شتم مشتریان قرار گرفته بود ولی یک بار هم برای تعمیر پایه ی میز اقدام نکرده بود.
امروز هم مانند اکثر روزهای هفته، سرش شلوغ بود و نمی توانست میز را برای تعمیر به نزدیک ترین نجاری ای که سه چهار خیابان آن ورتر بود، ببرد.
سرگرم ریختن نوشیدنی در گیلاس های برجسته ای بود که ناگهان صدای شکستن ظرفی حواسش را پرت کرد. نگاهش را در راستای آن میز کزایی هم جهت کرد.
مردی چارشانه با هیکلی عضلانی شبیه یکی از قهرمانان بوکس که دیشب مسابقه ی آن را به صورت زنده تماشا کرده بود، پشت صندلی نشسته بود.
به سرعت خودش را به میز رساند و یکی از زانوهایش را بر زمین گذاشت و بدون آن که به صورت مرد نگاهی بیاندازد، شروع به جمع کردن قطعات شکسته شده ی ظرف نمود. در حین برداشتن، از روی کنجکاوی نگاه های زیر چشمی به مرد می انداخت.
خالکوبی عجیبی روی بازوی راست مرد، توجهش را جلب کرد. قبلا هم این خالکوبی رو دیده بود ولی هر چه با خود کلنجار می رفت، به یاد نمی آورد.
با این که منتظر حرف رکیک یا عکس العمل تندی از جانب مرد بود، سرش را بالا گرفت و به چشم های مرد زل زد.
زیر گونه های مرد،بدجوری شکافته شده بود. دماغش از فرم طبیعی خارج بود. کنار لب هایش نیز لخته هایی از خون دیده میشد.
بی اختیار دستمالی که در دستان نحیفش بود به سمت مرد برد و لکه های خون را که به زیر گردنش چکیده شده بود، پاک کرد. دستمال را همان جا روی میز گذاشت و به سمت آشپزخانه رفت تا یک عدد استیک بدون چربی با مخلفات کنارش به همراه مقداری نوشیدنی برای مرد بیاورد. وقتی که برگشت، اثری از مرد نیافت، فقط یادداشتی را روی میز دید که در آن نوشته شده بود: " امشب، آخرین مسابقه ام را می دهم."



message 2: by Pegah (new)

Pegah | 54 comments داستان روایت خطی و بدون مکثی داشت ولی با این همه در عین معمولی بودن، پایانش تاثیر خاصی داشت


back to top